هر که بی او زندگانی می‌کند گر نمی‌میرد گرانی می‌کند

هر که بی او زندگانی می‌کند گر نمی‌میرد گرانی می‌کند

من بر آن بودم که ندْهم دل به عشقْ سروْ بالا دلستانی می‌کند

مهْربانی می‌نمایم بر قدش سنگدل نامهْربانی می‌کند

برفِ پیری می‌نشیند بر سرم همچنان طبعم جوانی می‌کند

ماجرای دل نمی‌گفتم به خلقْ آبِ چشمم ترجمانی می‌کند

آهنِ افسرده می‌کوبد که جهد با قضای آسمانی می‌کند

عقل را با عشق […]

چه غم از کار فرو بسته ما دارد عشق، چون فلک در دل خود آبله ها دارد عشق

چه غم از کارِ فرو بستۀ ما دارد عشقْ چون فلک در دلِ خود آبله‌ها دارد عشق

نیست چون غنچۀ پیکان دلِ ما ناخن گیر ورنه چون صبحْ دمِ عقده گشا دارد عشق

گر چه در پردۀ غیب است نهان خورشیدش ذرّه‌ای چون فلکِ بی سرو پا دارد عشق

نیست هر آب و زمین قابلِ تخمِ شررش در […]

شبی کز زلف تو عالم چو شب بود، سر مویی نه طالب نه طلب بود

شبی کز زلفِ تو عالم چو شب بود سرِ مویی نه طالب نه طلب بود

جهانی بود در عینِ عدم غرقْ نه اسمِ حزن و نه اسمِ طرب بود

چنان در هیچ پنهان بود عالم که نه زین نام و نه زان یک لقب بود

بتافت از زلفِ آن روی چو خورشید که گفت آن جایگه هرگز که […]

جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما، صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا

جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کلِّ ما صد جان برافشانم بر او گویم هنیّاً مرحبارقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم صبر و قرارم برده‌ای ای میزبان زوتر بیااز مه ستاره می‌بری تو پاره پاره می‌بری گه شیرخواره می‌بری گه می‌کشانی دایه رادارم دلی همچون جهان تا می‌کشد کوهِ […]

ز خال روز سیاهی که داشتم دارم، ز زلف رشته آهی که داشتم دارم

ز خالْ روزِ سیاهی که داشتم دارم ز زلف رشتۀ آهی که داشتم دارم

رسید اگر چه به پایان چو شمع هستی من ز اشک و آه سپاهی که داشتم دارم

تو دادِ وعده خلافی بده به خاطرِ جمع که من همان سرِ راهی که داشتم دارم

درین بهار که یک سبزه زیر سنگ نمانْد ز زیرِ بال […]