کار ندارم جز این، کارگه و کارم اوست، لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست

کار ندارم جز این، کارگه و کارم اوست، لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست

طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست، بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست

پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوست، سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست

جان و دلم ساکن است زانک دل و جانم اوست، […]

چه شدی گر تو همچون من شده‌ای عاشق ای فتا، همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا

چه شدی گر تو همچون من شده‌ای عاشق ای فتا، همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا

ز دو چشمت خیالِ او نشدی یک دمی نهان، که دو صد نور می‌رسد به دو دیده از آن لقا

ز رفیقان گسسته‌ای ز جهان دست شسته‌ای، که مجرّد شدم ز خود که مسلّم شدم تو را

چو […]

این چه چتر است این که بر مُلکِ ابد برداشتی، یاد آوردی جهان را زآنکِ در سر داشتی

این چه چتر است این که بر مُلکِ ابد برداشتی، یاد آوردی جهان را زآنکِ در سر داشتی
زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی، ز آنک قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی
جان همی‌تابید از نور جلالت موج موج، ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی
پیش حیرتگاه عشقت جمله شیران در […]

هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی، در دل هر خار غم گلزار جان‌افزاستی

هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی، در دل هر خار غم گلزار جان‌افزاستی
گر نَه جوشاجوشِ غیرت کف برون انداختی، نقش‌بند جان آتش‌رنگ او با ماستی
ور نبودی پرده‌دارِ برقِ سوزان‌ماه را، این زمین خاک همچون آسمان درواستی
در رهِ معشوقِ جانْ گر پا و پر کار آمدی ذرّه ذرّه در طریقش با پر و با […]

گویند که عشق عقل‌آمیز خوش است، در هر صفتی که هست پرهیز خوش است

گویند که عشق عقل‌آمیز خوش است، در هر صفتی که هست پرهیز خوش است

آری، سخنت چون زر سرخ است و لیک، جان نیز فدای شمس تبریز خوش است