ای جان مرا از غم و اندیشه خریده، جان را بستم در گل و گلزار کشیده

ای جانِ مرا از غم و اندیشه خریده، جان را به ستم در گل و گلزارْ کشیده

دیده که جهان از نظرش دور فتاده‌ست نادیده بیاورده دگرباره بدیده

جان را سبکی داده و بُبریده ز اشغال تا دررسد اندر هوسِ خویش جریده

جولاهه که باشد که دهی سطنت او را، پا در چَهِْ اندیشه و سودا بتنیده

آن کس که ز باغت خَرَد انگورْ فشارد، شیرین بوَدَش لاجرم ای دوستْ عقیده

آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها باشند درختانِ تو از میوه خمیده

جان را زنَد آن باغْ صلاهای تعالوا، جان در تنِ پرخونِ پر از ریم خزیده

چون گنج برآزینِ حدَثْ ای جان و جهان‌گیر در گوش کن این پند من ای گوشه گزیده

پیسه رسن است این شب و این روز، حذر کن، کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده

این گردن ما زین رسنِ پیسهٔ ایّام کی گردد چون گردن احرارْ رهیده

از بولهب و جفتیِ او چونکِ ببرّیم بینیم ز خودْ حبلِ مَسَد را سِکَلیده

بی‌ فصلِ خزان گلشنِ ارواح شکفته، بی‌ کام و دهان هر فَرَسِ روحْ چریده

افسار گسسته فرس و رفته به صحرا، مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده

ترجیع کنم تا که سرِ رشته بیابند، مستان همه از بهرِ چنین گنج خرابند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *