به حارسان نکو روی من خطاب کنید، که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید

به حارسانِ نکو روی من خطاب کنید که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید

گهی به خاطرِ بیگانگان سؤال دهید گهی دلِ همه را سُخرۀ جواب کنید

و چون شدند همه سُخرۀ سؤال و جواب شما به خلوت ساغر پر از شراب کنید

دلی که نیست در اندیشۀ سؤال و جوابْ وی آفتابِ جهان شد بدو شتاب کنید

زنید خاک به چشمی که باد در سرِ اوست دو چشمِ آتشیِ حاسدانْ پر آب کنید

از آن که هر که جز این آبِ زندگی باشد سرابِ مرگ بوَد پشت بر سراب کنید

چو زندگیِ ابد هست اندر آبِ حیات به ترکِ عمر به صد رنگْ شیخ و شاب کنید

گدازِ عاشق در تابِ عشق کِی ماند به خدمتی که شما از پیِ ثواب کنید

چو کفِّ جود و سخاوت به لطف بگشاید نشاید این که شما قصّۀ سحاب کنید

وگر ز تنِ حَشَمِ زنگبار خون آرَد سپاهِ قیصرِ رومی شما حراب کنید

به یک نظر چو بکرد او جهانِ جان معمور چرا چو جغد حدیثِ تنِ خراب کنید

که صد هزار اسیرند پیشِ زنگ از روم مخنّثی چه بوَد فکِّ آن رِقاب کنید

لوای دولتِ مخدوم شمسِ دین آمد گروه باز صفتِ قصدِ آن جناب کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *