تا دلبر خویش را نبینیم جز در تک خون دل نشینیم

تا دلبرِ خویش را نبینیم جز در تکِ خونِ دل نَشینیم

ما بِهْ نشویم از نصیحت چون گمرهِ عشقِ آن بِهینیم

اندر دلِ درد خانه داریم، درمان نبوَد چو همچنینیم

در حلقۀ عاشقان قدسی سرحلقه چو گوهرِ نگینیم

حاشا که ز عقل و روح لافیم، آتش در ما اگر همینیم

گر از عَقَباتِ روح جَستی مستانه مرو که در کمینیم

چون فتنه نشانِ آسْمانیم، چون است که فتنۀ زمینیم

چون ساده‌تر از روانِ پاکیم پرنقش چرا مثالِ چینیم

پژمرده شود هزار دولت، ما تازه و تر چو یاسمینیم

گر متّهمیم پیشِ هستی اندر تُتُقِ فنا امینیم

ما پشت بدین وجود داریم کاندر شکمِ فنا جنینیم

تبریز ببین چه تاجداریم زان سر که غلامِ شمس دینیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *