در خانه نشسته بت عیار که دارد، معشوق قمرروی شکربار که دارد

در خانه نشسته بتِ عیّار که دارد، معشوقِ قمرروی شکربار که دارد

بی زحمت دیده رخِ خورشید که بیند، بی پرده عیان طاقت دیدار که دارد

گفتی به خرابات دگر کار ندارم، خود کار تو داری و دگر کار که دارد

زندانِ صبوحی همه مخمورِ خمارند، ای زُهره کلیدِ درِ خمّار که دارد

ما طوطی غیبیم شکرخواره و عاشق، آن کانِ شکرهای به قنطار که دارد

یک غمزۀ دیدار بِهْ از دامنِ دینار، دیدار چو باشد غمِ دینار که دارد

جان‌ها چو از آن شیر رهِ صید بدیدند اکنون چو سگان مِیل به مُردار که دارد

چون عین عیان است ز اقرار که لافد، اقرار چو کاسِد شود انکار که دارد

ای در رخِ تو زلزلۀ روزِ قیامت، در جنّتِ حُسنِ تو غمِ نار که دارد

با غمزۀ غمّازۀ آن یارِ وفادار اندیشۀ این عالمِ غدّار که دارد

گفتی که ز احوالِ عزیزان خبری دِه، با مخبرِ خوبت سرِ اخبار که دارد

ای مطربِ خوش‌لهجۀ شیرین‌دَمِ عارف، یاری دِه و برگو که چنین یار که دارد

بازار بتان از تو خراب است و کساد است، بازار چه باشد دلِ بازار که دارد

امروز ز سودای تو کس را سرِ سَر نیست، دستار که دارد سرِ دستار که دارد

شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدا از پار که گوید غمِ پیرار که دارد