در لطف اگر بروی شاه همه چمنی، در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی

در لطف اگر بروی شاهِ همه چمنی در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی

دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی

عقل از تو تازه بوَد جان از تو زنده بوَد تو عقلِ عقلِ منی تو جانِ جانِ منی

من مستِ نعمتِ تو دانم ز رحمتِ تو کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی

تاجِ تو بر سرِ ما نورِ تو در برِ ما بوی تو رهبر ما گر راهِ ما نزنی

حارس تویی رمه را ایمن کنی همه را اهوی الهوا امنو فی ظلّ ذو المننی

آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروم لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی

ای جان اسیر تنی وی تن حجابِ منی وی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی

ای دل چو در وطنی یاد آر صحبتِ ما آخر رفیق بُدی در راهِ ممتحنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *