دیگران رفتند خانه خویش باز، ما بماندیم و تو و عشق دراز

دیگران رفتند خانهٔ خویش باز، ما بماندیم و تو و عشقِ دراز

هرکه حیرانِ تو باشد دارد او روزه در روزه نِماز اندر نِماز

رازْ او گوید که دارد عقل و هوش، چون فنا گردد فنا را نیست راز

سلسله از گردنِ ما برمگیر که جنون تو خوش است ای بی نیاز

طوقِ شاهان چاکرِ این سلسله‌ست، عاشقان از طوق دارند احتراز

خار و گل را حُسن بخش از آبِ خِضر، طاق را و جفت را کُن جفت‌ناز

هرکه او بنْهد سری بر خاکِ تو کن قبولش گر حقیقت گر مجاز

نی مرا هرچه شود خود گو بشو در بهارِ حُسنْ خودْ تو می گُراز

حُسنِ تو باید که باشد بر مراد، عاشقان را خواه سوز و خواه ساز

خواه ردْشان کن به خطِّ لایجوز، خواهشان از فضلْ دِهْ خطِّ جواز

خواهشان چون تارِ چنگی بر سِکَل، خواهشان چون نای گیر و می نواز

خواهشان بی قدر کن چون سنگ و خاک، خواه چون گوهر بِدِهْشان امتیاز

عاقبت محمود باشد دادِ تو ای تو محمود و همه جانها ایاز

در غلامیِّ تو جان آزاد شد وز ادبهای تو عقل استاد شد