ز اوّل روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغرِ جان در کفِ دستان باشد

ز اوّلِ روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغرِ جان در کفِ دستان باشد
پیشِ او ذرّه صفت هر سحری رقص کنیم، این چنین عادتِ خورشیدپرستان باشد
تا ابد این رخِ خورشید سحر در سحر است، تا دلِ سنگ از او لعلِ بدخشان باشد
ای صلاحِ دل و دین تو ز برونِ جهتی، تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد
بندهٔ عشقِ تو در عشق کجا سرد شود، چون صلاح دل و دین آتشِ سوزان باشد
تو رضای دلِ او جو اگرت دل باید، دلِ او چون طلبد آنکِ گران‌جان باشد
ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبوَد، ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد
گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه، هر چه از کانِ گهر گوید بهتان باشد
شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی، هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *