سوی باغِ ما سفر کن بنگر بهار باری، سوی یارِ ما گذر کن بنگر نگار باری

سوی باغِ ما سفر کن بنِگر بهارْ باری، سوی یارِ ما گذر کن بنگر نگار باری
نرسی به بازِ پرّان، پی سایه‌اش همی‌ دو، به شکارگاهِ غیب آ بنگر شکار باری
به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریا، بسِتان ز اوج موجش دُرِ شاهوار باری
چو شکار گشت باید به کمندِ شاه اولی، چو برهنه گشت باید به چنین قمار باری
بکشان تو لنگ لنگان ز بدن به عالم جان، بنگر ترنج و ریحان گل و سبزه‌زار باری
هله چنگیانِ بالا ز برای سیم و کالا به سماعِ زُهرهٔ ما بزنید تار باری
به میان این ظریفان به سماع این حریفان رهِ بوسه گر نباشد برسد کنار باری
به چنین شرابْ ارزد ز خمار خسته بودن، پی این قرار برگو دلِ بی‌قرار باری
ز سبو فغان برآمد که ز تَفِّ مِی ‌شکستم، هله ای قدح به پیش آ بسِتان عَقار باری
پیِ خسروانِ شیرین هنر است شور کردن، به چنین حیاتِ جان‌ها دل و جان سپار باری
به دکانِ عشق روزی ز قضا گذار کردم، دلِ من رمید کلّی ز دکان و کار باری
من از آن درَج گذشتم که مرا تو چاره سازی، دل و جان به باد دادم تو نگاه‌دار باری
هله بس کنم که شرحش شهِ خوش بیان بگوید، هله مطربِ معانی غزلی بیار باری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *