هزار جانِ مقدّس هزار گوهرِ کانی فدای جاه و جمالت که روح‌بخشِ جهانی

هزار جانِ مقدّس هزار گوهرِ کانی فدای جاه و جمالت که روح‌بخشِ جهانی

چه روح‌ها که فزایی چه حلقه‌ها که ربایی چو ماهِ غیب نمایی ز پرده‌های نهانی

چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری، هزار بحر بجوشد چو قطره‌ای بچکانی

تویی ز کونِ گزیده تویی گشایش دیده، به یک نظر تو ببخشی سعادت دو جهانی

کژی که هست جهان را چو تیرِ راست کن آن را، بکش کمانِ زمان را که سخت سخته کمانی

نه چرخ زهر چشاند نه ترس و خوف بماند چو دل ثنای تو خواند که شاه امن و امانی

به چرخِ سینه برآیی هزار ماه نمایی، یکی بدانکِ تو اینی یکی بدانکِ تو آنی

تُراست چرخ چو چاکر تو مه نباشی و اختر هزار ماه منوّر ز آستین بفشانی

تو شمس مفخر تبریز به خواجگی چو نشینی صد آفتاب زمان را چو بندگان بنشانی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *