چون تلفِ عشق موبّد شدی، گر تو یکی روح بُدی صد شدی

چون تلفِ عشقْ موبّد شدی، گر تو یکی روح بُدی صد شدی

مست و خراب و خوش و بی خود شود خَلقْ چو تو جلوه‌گرِ خود شدی

ای دل من باده بخور فاش فاش، حد نزنندت چو تو بی‌حد شدی

حد اگر باشد هم بگذرد، شاد بمان تو که مخلّد شدی

ای دلِ پرکینه مصفّا شدی، وی تن دیرینه، مجدّد شدی

مست همی باش و میا سوی خود، چون به خود آیی تو مقیّد شدی

روح چو بست و بدنِ همچو خاک، آبی و از خاکْ مجرّد شدی

تیره بُدی در بنِ خنبِ جهان، راوقی اکنون و مصعّد شدی

خواست چراغت که بمیرد ولیک، رو که به خورشید مویّد شدی

جانِ تو خفّاش بُد و باز شد، چونکِ درین نور معوّد شدی

هم نفسی آمد، لب را ببند، تا به کِی‌ام دَمْ تو درآمد شدی

ساقی جان آمد با جام جم، نوبت عشرت شد خامش کنم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *