چون ذره به رقص اندرآییم، خورشید تو را مسخر آییم

چون ذرّه به رقص اندر آییم خورشیدِ تو را مسخّر آییم

در هر سحری ز مشرقِ عشقْ همچون خورشید ما بر آییم

در خشک و ترِ جهان بتابیم نی خشک شویم و نی تر آییم

بس نالۀ مس‌ها شنیدیم کای نور بتاب تا زر آییم

از بهرِ نیاز و دردِ ایشان ما بر سرِ چرخ و اختر آییم

از سیمبری که هست دلبر از بهرِ قلاده عنبر آییم

زان خرقۀ خویش ضرب کردیم تا زین به قبای شُشتر آییم

ما صرف کشانِ راهِ فقریم سرمستِ نبیذِ احمر آییم

گر زهرِ جهان نهند بر ما از باطن خویش شکّر آییم

آن روز که پُردلان گریزند در عینِ وَغا چو سنجر آییم

از خونِ عدو نبیذ سازیم وانگه بکشیم و خنجر آییم

ما حلقۀ عاشقانِ مستیم هر روز چو حلقه بر در آییم

طغرای امانِ ما نوشت او کِی از اجلی به غرغر آییم

اندر ملکوت و لامکان ما بر کرّۀ چرخِ اخضر آییم

از عالمِ جسم خفیه گردیم در عالمِ عشق اظهر آییم

در جسم شده‌ست روحِ طاهر، بی جسم شویم و اطهر آییم

شمسِ تبریز جانِ جان است در برجِ ابد برابر آییم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *