چه کارستان که داری اندر این دل، چه بت‌ها می‌نگاری اندر این دل

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.7 دقیقه

چه کارستان که داری اندر این دل، چه بت‌ها می‌نگاری اندر این دل
بهار آمد زمانِ کِشت آمد، که داند تا چه کاری اندر این دل
حجابِ عزّت ار بستی ز بیرون به غایت آشکاری اندر این دل
در آب و گِل فرو شُد پای طالب، سرش را می‌‌بخاری اندر این دل
دل از افلاک اگر افزون نبودی نکردی مَه‌سواری اندر این دل
اگر دل نیستی شهر معظّم نکردی شهریاری اندر این دل
عجایب بیشه‌ای آمد دل ای جان، که تو میرِ شکاری اندر این دل
ز بحرِ دل هزاران موج خیزد چو جوهرها بیاری اندر این دل
خمش کردم که در فکرت نگنجد چو وصفِ دل شِماری اندر این دل

آه از عشقِ جمالِ حوری‌ای کو گرفت از عاشقانش دوری‌ای

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.4 دقیقه

آه از عشقِ جمالِ حوری‌ای کو گرفت از عاشقانش دوری‌ای

زندگیِّ نو به نو از کشتنش، صحّتِ تازه شد از رنجوری‌ای

گر گهر داری ببین حالِ مرا، در تکِ دریا ز دریا دوری‌ای

گفتم ای عقلم کجایی، عقل گفت چون شدم مِیْ چون کنم انگوری‌ای

جان بسوز و سرمه کُن خاکسترش تا نماند در دو عالم کوری‌ای

تا کند جانهای بی‌جان در سماع گِردِ آن شهدِ ازل زنبوری‌ای

تا کند آن شمس تبریزی به حق جمله ویرانه‌هات را معموری‌ای

رسید آن شه رسید آن شه، بیارایید ایوان را، فرو بَرّید ساعدها برای خوبِ کنعان را

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.4 دقیقه

رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را فرو بُرّید ساعدها برای خوبِ کنعان را

چو آمد جانِ جانِ جان نشاید بُرد نامِ جان، به پیشش جان چه کار آید مگر از بهرِ قربان را

بُدم بی‌عشقْ گمراهی درآمد عشقْ ناگاهی بُدَم کوهی شدم کاهی برای اسبِ سلطان را

اگر تُرک ‌است و تاجیک است بدو این بنده نزدیک است چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را

هلا یاران که بخت آمد گهِ ایثارِ رخت آمد سلیمانی به تخت آمد برای عزلِ شیطان را

بجِهْ از جا چه می‌پایی چرا بی دست و بی پایی نمی‌دانی ز هدهد جو رهِ قصرِ سلیمان را

بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت سلیمان خود همی‌داند زبانِ جمله مرغان را

سخن باد است ای بنده کند دل را پراکنده لیکن اوش فرماید که گِرد آور پریشان را