مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی، و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.9 دقیقه

مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی، و اگر نیز بیایی بروی زودْ نپایی

هله ای دیده و نورم گهِ آن شد که بشورم پیِ موسیِّ تو طورم، شدی از طورْ کجایی

اگرم خصم بخندد و گَرَم شحنه ببندد تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی

به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی

بکن ای دوست چراغی که بِهْ از اختر و چرخی بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی

دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید بزند عکس تو بر وی کند آن جغدْ همایی

هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند، رهِ عشق تو ببندند به استیزه‌نمایی

اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقۀ مایی

به بد و نیکِ زمانه نجهد عشق ز خانه نبوَد عشق فسانه که سمایی‌ست سمایی

چو مرا درد دوا شد چو مرا جُور وفا شد چو مرا ارض سما شد چه کنم طالِ بقایی

سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید برِ عام و برِ عارف چو گلِستان رضایی

هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن نفسی ترکِ دغا کن چه بوَد مکر و دغایی

هله خاموش که تا او لبِ شیرین بگشاید بکند هر دو جهان را خِضِرِ وقتْ سقایی

یا مخجل البدر اشرقنا بلالا، یا ساقی الروح اسکرنا بصهبا

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 1.4 دقیقه

یا مخجل البدر اشرقنا بل لا، یا ساقی الروح اسکرنا بصهبا

لا تبخلن و اوفر راحنا مددا، حتی تنادم فی اخذ و اعطاء

دعنا ینافس فی الصهبآ من سکر، بالسکر یذهل عن وصف و اسما

خوابی الغیب قد املاتها مددا، راحا یطهر عن شح و شحنا

چند قبا بر قد دل دوختم، چند چراغ خرد افروختم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.3 دقیقه

چند قبا بر قدِ دل دوختم، چند چراغِ خِرَد افروختم

پیرِ فلک را که قراریش نیست گردشِ بس بوالعجب آموختم

گنجِ کرَم آمد مهمان من، وامِ فقیران ز کرم توختم

حاصل از این سه سخنم بیش نیست، سوختم و سوختم و سوختم

بر مثَلِ شمعم من پاکباز، ریختم آن دخل که اندوختم

بس که بسی نکتۀ عیسیِّ جان در دل و در گوشِ خر اِسپوختم

بس که اِذا تَمَّ دَنا نَقْصُهُ، تا بنگوید صنم شوخ‌تم

قرابه باز دانا هش دار آبگینه، تا در میان نیفتد سودای کبر و کینه

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.4 دقیقه

قرّابه‌بازِ دانا هش‌دار آبگینه تا در میان نیفتد سودای کبر و کینه

چون شیشه بشکنی جان بسیار پای یاران مجروح و خسته گردد این خود بوَد کمینه

وآنگه که مرهم آری سر را به عذر خاری بر موزۀ محبّت افتد هزار پینه

بفزا شراب و خوش شو بیرون ز پنج و شش شو مگذار نا خوشی را گِردِ سرای سینه

نی زان شراب خاکی بل کز جهان پاکی، از دستِ حق رسیده بی واسطه قنینه

در بزمگاه وحدت یابی هر آنچِ خواهی، در رزمگاهِ محنت که آن نِه و که این نِه

جانی که غم فزودی از شمسِ حقِّ تبریزْ نو نو طرب فزاید بی کهنه‌های دینه

وقتت خوش ای حبیبی، بشنو بحق یاری، ارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.6 دقیقه

وقتت خوش ای حبیبی، بشنو به حقّ یاری، ارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری

دل را مکن چو خاره، مگْزین ز ما کناره، یا منیه الفاد، دار ولا تمار

ساقیِّ خاصِ روحی در دِه مِیِ صبوحی، اللیل قد تولی و البدر فی‌التواری

ای برده هوشِ ما را یاد آر دوشِ ما را، اسقیتنا کسا صرفا علی‌الخمار

مار را خراب کردی غرقِ شراب کردی حتی بدا و افشا، ما کان فی سراری

سلطانِ خیلِ مایی لیلیّ لَیلِ مایی، یا لذهاللیالی، یا بهجهالنهار

ای سِرِّ طورِ سینا وی نورِ چشمِ بینا انت‌الکبیر فینا، فارحم علی‌اصغار

هین نوبت جنون شد مستیِّ ما فزون شد، یا مسکرالعقول یا هادم‌الوقار

شاهِ سخن‌ور آمد موجِ سخن درآمد، نحن‌الصدا نصدی، والله خیر قاری