نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی، به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.7 دقیقه

نگفتمت که تو سلطانِ خوبرویانی، به جای سبزه تو از خاکْ خوب رویانی

هزار یوسُفِ زیبا برآید از هر چاه چو چرخه و رَسَنِ حُسن را بگردانی

ز بس روندۀ جانباز جان شده‌ست ارزان، به عهدِ عشقِ تو منسوخ شد گران‌جانی

به پیشِ عاشقِ صادق چه جان چه بندِ تره، دلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی

چه دانَد و چه شناسد نوای بلبلِ مستْ کلاغِ بهمنی و لک لکِ بیابانی

چو اشتهای کریمی به لوت صادق شد گران نباشد بارانیی به بورانی

نه کمتری تو ز پروانه و حبیب از شمع، وگر کمی ز پرِ او چه باد پرّانی

هزار جانِ مقدّس بهای جانِ خسیس همی‌دهد به کرَم یارْ اینَت ارزانی

سجود کرد تو را آفتابْ وقتِ غروب، ببُرد دولت و پیروزیی به پیشانی

کسی که ذوقِ پریشانیِ چنین غم یافت دگر نگوید یا رب مده پریشانی

سوار بادِ هوا گشت پشّۀ دلِ من، که دید پشّه که او می‌کند سلیمانی

خموش باش و چو ماهی در آب رُو پنهان، بهل تو دعوتِ عامان چو ز اهلِ عمّانی

خمش که خوان بنهادند وقتِ خوردن شد، حریف صرفه بَرَد گر تمام برخوانی

ای ساقی باده معانی درده تو شراب ارغوانی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.9 دقیقه

ای ساقی بادۀ معانی دردِه تو شرابِ ارغوانی

زان بادۀ پیرِ تلخْ پاسخ بفْزای حلاوتِ جوانی

در بزمِ سرای شاهِ جانان نظّارۀ شاهدانِ جانی

جان‌ها بینی چو روز روشن از لذّتِ عشرتِ شبانی

بینی که جهان به حیرت آید در حلقۀ خلقِ آن جهانی

مه را ز فلک فروفرستد در مجلسشان به ارمغانی

و آن زُهره نوای خوش برآورد کو مطربِ کیست آسمانی

این‌ها به همند و ما به خلوت با دلبرِ خوبِ پرمعانی

رخ بر رخِ ما نهاد آن شه وآن باقی را تو خود بدانی

آن شاه کیست، شمسِ تبریز، آن خسرو ملکِ بی‌نشانی

کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم، حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 12.2 دقیقه

کاری ندارد این جهان تا چند گل‌ِکاری کنم، حاجت ندارد یارِ من تا که منش یاری کنم

من خاکِ تیره نیستم تا باد بر بادم دهد، من چرخِ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم

دکّان چرا گیرم چو او بازار و دکّانم بوَد، سلطانِ جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم

دکّان خود ویران کنم دکّان من سودای او، چون کانِ لعلی یافتم من چون دکانداری کنم

چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم، بگو، چون من طبیب عالمم بهرِ چه بیماری کنم

چون بلبلم در باغِ دل ننگست اگر جغدی کنم، چون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم

چون گشته‌ام نزدیکِ شه از ناکسان دوری کنم، چون خویشِ عشقِ او شدم از خویش بیزاری کنم

زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهم، در خنبِ مِی غرقم کند گر قصدِ هشیاری کنم

ای خواجه من جامِ مِیَم چون سینه را غمگین کنم، شمع و چراغ خانه‌ام چون خانه را تاری کنم

یک شب به مهمانِ من آ تا قرصِ مه پیشت کشم، دل را به پیشِ من بنِهْ تا لطف و دلداری کنم

در عشق اگر بی‌جان شوی جان و جهانت من بَسَم، گر دزد دستارت بَرَد من رسمِ دستاری کنم

دل را منِهْ بر دیگری چون من نیابی گوهری آسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم

اخرجت نفسی عن کسل طهرت روحی عن فشل لا موت الا بالاجل بر مرگ سالاری کنم

شکری علی لذّاتها صبری علی آفاتها یا ساقیی قم هاتها تا عیش و خمّاری کنم

الخمر ما خمرته و العیش ما باشرته، پخته‌ست انگورم چرا من غوره افشاری کنم

ای مطربِ صاحب‌نظر این پرده می زن تا سحر تا زنده باشم زنده‌سر تا چند مُرداری کنم

پندار کامشب شب‌پری یا در کنارِ دلبری، بی‌خواب شو همچون پری تا من پری‌داری کنم

قد شیدوا ارکاننا و استوضحوا برهاننا حمدا علی سلطاننا شیرم چه کفتاری کنم

جاء الصفا زال الحزن شکر الوهاب المنن، ای مشتری زانو بزن تا من خریداری کنم

زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم آتش زنم اندر تُتُق تا چند ستّاری کنم

زین آسمانِ چون تتق من گوشه گیرم چون افق ذوالعرش را گردم قنق بر ملکْ جبّاری کنم

الدار من لا دار له و المال من لا مال له، خامش اگر خامش کنی بهرِ تو گفتاری کنم

با شمسِ تبریزی اگر همخو و هم استاره‌ام چون شمس اندر شش جهت باید که انواری کنم

رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی، دیده شدی نشان من گر نه که بی‌نشانمی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.3 دقیقه

رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی، دیده شدی نشانِ من گر نَه که بی نشانمی

سیمبرا نه من زرم لعل لبا نه گوهرم، جوهر زر نمودمی گر نه درونِ کانمی

لطف توام نمی‌هلد ور نه همه زمانه را از هوس تو ای شکر همچو مگس برانمی

گلبنِ جان به عشقِ تو گفت اگر نترسمی سوسن‌وار گشتمی سر همه سر زبانمی

گوید خلقِ عاقلی یک نفسی به خود بیا، گفتم اگر چنینمی یک نفسی چنانمی

سیم قبای ماه اگر لایقِ کوی تو بُدی من کمرش گرفتمی سوی تواش کشانمی

موجِ هوایِ عشقِ تو گر هِلَدی دمی مرا آتش‌ها بکشتمی چارۀ عاشقانمی

گر نه ز تیرِ غیرتْ او چشمِ زمانه دوختی فاش و عیان به دستِ او بر مَثَلِ کمانمی

از تبریز و شمسِ دین رمز و کنایت است این اَه چه شدی که پیشِ او من شده ترجمانمی

در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده، بر تخت شه که باشد جز شاه و شاه زاده

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.4 دقیقه

در خانۀ دل ای جان آن کیست ایستاده، بر تختِ شه که باشد جز شاه و شاهزاده

کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهی، مخمورِ مِی چه خواهد جز نُقل و جام و باده

نقلی ز دل معلّق جامی ز نورِ مطلق در خلوتِ هوالحق بزمِ ابد نهاده

ای بس دغل‌فروشان در بزمِ باده‌نوشان، هُش‌دار تا نیفتی ای مردِ نرم و ساده

در حلقۀ قلاشی زنهار تا نباشی چون غنچه چشم بسته چون گل دهان گشاده

چون آیِنه است عالمْ نقش کمالْ عشق است، ای مردمان که دیده است جزوی ز کلْ زیاده

چون سبزه شو پیاده زیرا در این گلِستان دلبر چو گل سوار است باقی همه پیاده

هم تیغ و هم کشنده هم کشته هم کِشَنده هم جمله عقل گشته هم عقل باده داده

آن شه صلاحِ دین است کو پایدار بادا دستِ عطاش دایم در گردنم قلاده