سِرّی‌ست که یار زیرِ لب می‌خواند سرچشمهٔ کارِ ما هم او می‌داند

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.6 دقیقه

سِرّی‌ست که یار زیرِ لب می‌خواند

سرچشمهٔ کارِ ما هم او می‌داند

صد جای نشیبِ آسیا می‌دانیم

وز بی‌آبی  کار فرو می‌ماند

تو تا بنْشسته‌ای بر دارِ فانی نشسته می روی و می نبینی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.5 دقیقه
تو تا بنْشسته‌ای بر دارِ فانی
نشسته می روی و می نبینی
نشسته می روی، این نیز نیکوست
اگر رویت در این گفتن سوی اوست
بسی گشتی در این گردابِ گردان
به سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی بر این پابندِ عالم
که تا دست از تبرّک بر تو مالم
تو را زلفی‌ست بِهْ از مشک و عنبر
تو دِه کَل را کلاهی ای برادر
کُلَه کم جو چو داری جعدِ فاخر
کله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکته مستحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله
به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلّف دیده ای در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزامِ اویی، چیست سکته
جوابش گو که مقلوب است نکته

تویی که بدرقه باشی گهی، گهی رهزن تویی که خِرمنِ مایی و آفتِ خِرمن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.9 دقیقه

تویی که بدرقه باشی گهی، گهی رهزن
تویی که خِرمنِ مایی و آفتِ خِرمن

هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی
و آنگهان بنویسی تو جرمِ آن بر من

تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره
قراضه‌ای‌ست دو عالم، تویی دو صد معدن

تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا
سخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن

بساختی ز هوس صد هزار مغناطیس
که نیست لایقِ آن سنگِ خاص هر آهن

مرا چو مست کشانی به سنگ و آهنِ خویش
مرا چه کار که من جانِ روشنم یا تن

تو باده‌ای تو خماری تو دشمنی و تو دوست
هزار جانِ مقدس فدای این دشمن

تو شمس دینِ به حقّی و مفخرِ تبریز
بهار جان که بدادی سزای صد بهمن

قصدِ جفاها نکنی ور بکنی با دلِ من وا دلِ من وا دل من وا دل من وا دل من

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.1 دقیقه

قصدِ جفاها نکنی ور بکنی با دلِ من
وا دلِ من وا دل من وا دل من وا دل من

قصد کنی بر تنِ من شاد شود دشمن من
وانگه ازین خسته شود یا دل تو یا دل من

واله و مجنون دل من خانهٔ پرخون دل من
بهرِ تماشا چه شود رنجه شوی تا دل من

خورده شکرها دل من بسته کمرها دل من
وقت سحرها دل من رفته به هرجا دل من

مرده و زنده دل من گریه و خنده دل من
خواجه و بنده دل من از تو چو دریا دل من

ای شده استادِ امین جز که در آتش منِشین
گرچه چُنین است و چنین هیچ میاسا دلِ من

سوی صلاحِ دل و دین آمد جِبریلِ امین
در طلبِ نعمتِ جان بهرِ تقاضا دل من

من این ایوانِ نُه‌تو را نمی‌دانم نمی‌دانم من این نقّاشِ جادو را نمی‌دانم نمی‌دانم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 16.1 دقیقه

من این ایوانِ نُه‌تو را نمی‌دانم نمی‌دانم
من این نقّاشِ جادو را نمی‌دانم نمی‌دانم

مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سو
که من آن سوی بی‌سو را نمی‌دانم نمی‌دانم

همی‌گیرد گریبانم همی‌دارد پریشانم
من این خوش‌خوی بدخو را نمی‌دانم نمی‌دانم

مرا جانِ طربْ پیشه‌ست که بی ‌مطرب نیارامد
من این جانِ طرب‌جو را نمی‌دانم نمی‌دانم

یکی شیری همی‌بینم جهان پیشش گلهٔ آهو
که من این شیر و آهو را نمی‌دانم نمی‌دانم

مرا سیلاب برْبوده مرا جویای جو کرده
که این سیلاب و این جو را نمی‌دانم نمی‌دانم

چو طفلی گم شده‌ستم من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را نمی‌دانم نمی‌دانم

مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویان
نکوگو را و بدگو را نمی‌دانم نمی‌دانم

زمینْ چون زنْ فلک چون شو خورَد فرزند چون گربه
من این زن را و این شو را نمی‌دانم نمی‌دانم

مرا آن صورتِ غیبی به ابرو نکته می‌گوید
که غمزهٔ چشم و ابرو را نمی‌دانم نمی‌دانم

منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش
اگر چه اصلِ این بو را نمی‌دانم نمی‌دانم

جهان گر رو تُرُش دارد چو مَهْ در روی من خندد
که من جز میرِ مَه‌ْرو را نمی‌دانم نمی‌دانم

ز دست و بازوی قدرت به هر دم تیر می پرّد
که من آن دست و بازو را نمی‌دانم نمی‌دانم

در آن مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد
من این گندیده تزغو را نمی‌دانم نمی‌دانم

دکانِ نانبا دیدم که قرصش قرصِ ماه آمد
من این نان و ترازو را نمی‌دانم نمی‌دانم

چو مردان صف شکستم من به طفلی بازرستم من
که این لالای لولو را نمی‌دانم نمی‌دانم

تو گویی شش جهت منْگر به سوی بی‌سُوی برپر
بیا این سو من آن سو را نمی‌دانم نمی‌دانم

خمش کن چند می‌گویی چه قیل و قال می‌جویی
که قیل و قال و قالو را نمی‌دانم نمی‌دانم

به دستم یرلغی آمد از آن قانِ همه قانان
که من با چو و با تو را نمی‌دانم نمی‌دانم

دوایی دارم آخِر من ز جالینوسِ پنهانی
که من این دردِ پهلو را نمی‌دانم نمی‌دانم

مرا دردی‌ست و دارویی که جالینوس می‌گوید
که من این درد و دارو را نمی‌دانم نمی‌دانم

برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو را
که جز آن جعد و گیسو را نمی‌دانم نمی‌دانم

برو ای روزِ گلچهره که خورشیدت چه گلگون است
که من جز نورِ یاهو را نمی‌دانم نمی‌دانم

برو ای باغْ با نقلت برو ای شیره با شیرت
که جز آن نقل و طزغو را نمی‌دانم نمی‌دانم

اگر صد منجنیق آید ز برجِ آسمان بر من
بجز آن برج و بارو را نمی‌دانم نمی‌دانم

چه رومی چهرگان دارم چه ترکانِ نهان دارم
چه عیب است ار هلاوُو را نمی‌دانم نمی‌دانم

هلاوُو را بپرس آخر از آن ترکانِ حیران کُن
کز آن حیرت هلا او را نمی‌دانم نمی‌دانم

دلم چون تیر می پرّد کمانِ تن همی‌غرّد
اگر آن دست و بازو را نمی‌دانم نمی‌دانم

رها کن حرفِ هندو را ببین ترکانِ معنی را
من آن ترکم که هندو را نمی‌دانم نمی‌دانم

بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین‌دلی با من
که با تو سنگ و لولو را نمی‌دانم نمی‌دانم