ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت، گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.7 دقیقه

ذوقِ روی تُرُشش بین که ز صد قند گذشت گفت پس چند بوَد گفتمش از چند گذشت

چون چنین است صنم پند مده عاشق را آهنِ سرد چه کوبی که وی از پند گذشت

تو چه پرسیش که چونی و چگونه است دلت منزلِ عشق از آن حال که پرسند گذشت

آن چه روی است که ترکان همه هندوی وِیَند ترک تازِ غمِ سودای وی از چند گذشت

آن کفِ بحرِ گهربخش وراء النّهر است روضۀ خویِ وی از سغدِ سمرقند گذشت

خارشِ حرص و طمع در جگر و جانْش افکند چون نسیمِ کَرَمش بر دل خرسند گذشت

ذوقِ دشنامِ وی از شهدِ ثنا بیش آمد لطفِ خارِ غمِ او را گلِ خوش خند گذشت

گر درِ بسته کند منع ز هفتاد بلا تا که این سیلِ بلا آمد و از بند گذشت

هر که عقد و حلِ احوالِ دلِ خویش بدید بندِ هستی بشِکست او و ز پیوند گذشت

مرد چونکِ به کفْ آورد چنین دُرِّ یتیم خاطرِ او ز وفای زن و فرزند گذشت

بسْ که از قصّۀ خوبش همه در فتنه فتند کاین مقالات خوش از فهمِ خردمند گذشت
 

با آنکِ از پیوستگیْ من عشق گشتم عشقْ من، بیگانه می‌باشم چنین با عشق از دستِ فتن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 8.2 دقیقه

با آنکِ از پیوستگیْ من عشق گشتم عشقْ من، بیگانه می‌باشم چنین با عشق از دستِ فتن
از غایتِ پیوستگی بیگانه باشد کس بلی، این مشکلات ار حل شود دشمن نمانَد در زمن
بحری‌ست از ما دور نی، ظاهر نَه و مستور نی، هم دم زدن دستور نی هم کفر از او خامش شدن
گفتن از او تشبیه شد خاموشیَت تعطیل شد این درد بی‌درمان بوَد فرّج لنا یا ذا المنن
نقشِ جهانِ رنگ و بو هر دم مدد خواهد از او هم بی‌خبر هم لقمه‌جو چون طفل بگشاده دهن
خفته‌ست و برجسته‌ست دل در جوش پیوسته‌ست دل چون دیگ سربسته‌ست دل در آتشش کرده وطن
ای داده خاموشانه‌ای ما را تو از پیمانه‌ای هر لحظه نو افسانه‌ای در خامشی شد نعره زن
در قهرِ او صد مرحمت در بخلِ او صد مکرمت در جهلِ او صد معرفت در خامشی گویا چو ظن
الفاظِ خاموشانِ تو بشنوده بی‌هوشانِ تو، خاموشم و جوشانِ تو مانند دریای عدن
لطفت خدایی می کند حاجت روایی می کند وان کو جدایی می کند یا رب تو از بیخش بکن
ای خوشدلی و نازِ ما ای اصل و ای آغازِ ما آخر چه داند رازِ ما عقلِ حسن یا بوالحسن
ای عشقِ تو بِخْریده ما وز غیرِ تو بُبریده ما، ای جامه‌ها بِدْریده ما بر چاکِ ما بخیه مزن
ای خونِ عقلم ریخته صبر از دلم بگریخته، ای جان من آمیخته با جانِ هر صورت‌شکن
آن جا که شد عاشقْ تَلف مرغی نپرّد آن طرف، ور مرده یابد زان علف بیخود بدرّاند کفن

به کوی عشقِ تو من نامدم که بازروم، چگونه قبله گذارم چو در نماز روم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.4 دقیقه

به کوی عشقِ تو من نامدم که بازروم، چگونه قبله گذارم چو در نماز روم

بجز که کور نخواهد که من به هیچ سبب به سوی ظلمت از آن شمع صدطراز روم

کدام عقل روا بیند این که من تشنه به غیرِ حضرتِ آن بحرِ بی‌نیاز روم

براقِ عشق گزیدم که تا به دُورِ ابد به سوی طرّهٔ هندو به ترک‌تاز روم

شب چو باز و بط روز را بسوزد پر، چو در سحر به مناجات او به راز روم

چو چشم‌بندِ قضا راهِ چشم بسته کند به بوی عنبریش چشم‌ها فراز روم

به خاکِ پایِ خداوند شمس تبریزی، که چون شدم ز وی از دستْ سرفراز روم

ای رخِ تو حسرتِ ماه و پری، پر بگشادی به کجا می‌پری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.3 دقیقه

ای رخِ تو حسرتِ ماه و پری، پر بگشادی به کجا می‌پری

هین گرُوی دِهْ سِرِه آنگه برو، رفتنِ تو نیست ز ما سرسری

زنده جهان ز آب حیات تو است، مستِ قَرُوی تو دلِ لاغری

خود چه بوَد خاک که در چرخِ تُوست این فلکِ روشنِ نیلوفری

زین بگذشتم، به خدا راست گو، رخت ازین خانه کجا می‌بری

در دو جهان کارْ تو داری و بس، راست بگو تا به چه کار اندری

ور بنگویی تو گواهی دهد چَشمِ تو آن فتنه‌گرِ عبهری

جانِ چو دریای تو تنگ آمده‌ست زین وطنِ مختصرِ شِشدری

چون نشوی سیر ازین آبِ شور، چونکِ امیرآبِ دو صد کوثری

رُست ز پای تو به فضلِ خدا بهرِ رهْ چرخ‌پرِ جعفری

شاعرِ تو دستْ دهان برنهاد تا که کند شاه به خود شاعری

شاه همی گوید ترجیع را تا سه تمامش کن و باقی تو را

تو هر جزوِ جهان را بر گذر بین، تو هر یک را رسیده از سفر بین

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.4 دقیقه

تو هر جزوِ جهان را بر گذر بین، تو هر یک را رسیده از سفر بین
تو هر یک را به طمْعِ روزی خود به پیشِ شاهِ خود بنهاده سر بین
مثالِ اختران از بهرِ تابِش فتاده عاجز اندر پای خَور بین
مثالِ سِیل‌ها در جستنِ آب به سوی بحرشان زیر و زبر بین
برای هر یکی از مطبخِ شاه به قدرِ او تو خوانِ معتبر بین
به پیشِ جامِ بحرآشامِ ایشان تو دریای جهان را مختصر بین
و آن‌ها را که روزی روی شاه است ز حسنِ شهْ دهانش پُر شکر بین
به چشمِ شمس تبریزی تو بنگر، یکی دریای دیگر پرگهر بین