اندر مصاف ما را در پیشِ رو سپر نی، و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.2 دقیقه

اندر مصاف ما را در پیشِ رو سپر نی، و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی

ما خود فنای عشقش ما خاکِ پای عشقش، عشقیم توی بر تو، عشقیم کل، دگر نی

خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم، سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی

هر جسم کو عرَض شد جان و دلِ غرض شد، بگداز کز مرض‌ها ز افسردگی بتر نی

از حرصِ آن گدازِش وز عشقِ آن نوازش، باری جگر درونم خون شد مرا جگر نی

صدپاره شد دلِ من وآواره شد دلِ من، امروز اگر بجویی در من ز دل اثر نی

در قرصِ مه نگه کن هر روز می‌گدازد، تا در محاق گویی کاندر فلک قمر نی

لاغرتریِ آن مه از قربِ شمس باشد، در بُعدِ زفت باشد لیکش چنان هنر نی

شاها ز بهرِ جان‌ها زهره فرست مطرب، کفوِْ سماع جان‌ها این نای و دفِّ تر نی

نی نی که زهره چه‌بْوَد چون شمس عاجز آمد، درخورد این حراره در هیچ چنگ و خور نی

می‌رسد یوسُفِ مصری، همه اقرار دهید، می‌خرامد چو دو صد تُنگِ شکر، بار دهید

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.2 دقیقه

می‌رسد یوسُفِ مصری، همه اقرار دهید، می‌خرامد چو دو صد تُنگِ شکر، بار دهید

جان بدان عشق سپارید و همه روح شوید، وز پیِ صَدقه از آن رنگ به گلزار دهید

جمعِ رندان و حریفان همه یک‌رنگ شدیم، گرُوی‌ها بستانید و به بازار دهید

تا که از کفر وز ایمان بنَمانَد اثری این قدح را ز مِیِْ ‌شرع به کفّار دهید

اول این سوختگان را به قدح دریابید و آخرالامر بدان خواجهٔ هشیار دهید

در کمین است خرَد می‌نگرد از چپ و راست، قدحِ زفت بدان پیرَکِ طرّار دهید

هر که جنس است بر این آتشِ عشّاق نهید، هر چه نقد است به سرفتنه اسرار دهید

کار و بار از سرِ مستی و خرابی ببُرید، خویش را زود به یک بار بدین کار دهید

آتشِ عشق و جنون چون بزند بر ناموس، سر و دستار به یک ریشهٔ دستار دهید

جان‌ها را بگذارید و در آن حلقه روید، جامه‌ها را بفروشید و به خمّار دهید

مِیْ‌فروشیست سیَه‌کار و همه عور شدیم، پیرهن نیست کسی را مگر ایزار دهید

حاش‌لله که به تن‌ْ جامه طمع کرده بوَد، آن بهانه‌ست دلِ پاک به دلدار دهید

طالبِ جانِ صفا جامه چرا می‌خواهد، وآنک برده‌ست تن و جامه به ایثار دهید

عنکبوتی‌ست ز شهوت که تو را پرده کشد، جامه و تن زر و سر جمله به یک بار دهید

تا ببینید پس پرده یکی خورشیدی، شمس تبریز کز او دیده به دیدار دهید

بدار دست ز ریشم که باده‌ای خوردم، ز بیخودی سر و ریش و سِبال گم کردم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.7 دقیقه

بدار دست ز ریشم که باده‌ای خوردم، ز بیخودی سر و ریش و سِبال گم کردم

ز پیشگاه و ز درگاه نیستم آگاه، به پیشگاهِ خرابات روی آوردم

خرَد که گَرد برآورد از تکِ دریا، هزار سال دَوَد درنیابد او گَردم

فراختر ز فلک گشت سینه تنگم، لطیفتر ز قمر گشت چهره زردم

دُکانِ جمله طبیبان خراب خواهم کرد، که من سعادتِ بیمار و داروی دردم

شرابخانه عالم شده‌ست سینه من، هزار رحمت بر سینه جُوا مَردم

هزار حمد و ثنا مر خدای عالم را که دنگِ عشقم و از ننگِ خویشتن فردم

چو خاکِ شاه شدم ارغوان ز من رویید، چو ماتِ شاه شدم جمله لعب را بردم

چو دانه‌ای که بمیرد هزار خوشه شود، شدم به فضلِ خدا صد هزار چون مُردم

منم بهشتِ خدا لیک نامِ من عشق است، که از فشار رَهَد هر دلی کش افشُردم

رهد ز تیرِ فلک وز سنانِ مرّیخش هر آن مرید که او را به عشق پروردم

چو آفتابِ سعادت رسید سوی حمل، دو صد تموز بجوشید از دِیِ سردم

خموش باش که گر نی ز خوفِ فتنه بُدی  هزار پرده دریدی زبانِ من هر دم

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه‌ای تو و اندیشه زمهریر

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.8 دقیقه

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه‌ای تو و اندیشه زمهریر

اندیشه می‌کنی که رهی از زحیر و رنج، اندیشه کردن آمد سرچشمهٔ زحیر

ز اندیشه‌ها برون دان بازار صنع را، آثار را نظاره کن ای سخرهٔ اثیر

آن کوی را نگر که پَرَد زو مصوّرات، وان جوی را کز او شد گردنده چرخِ پیر

گلگونه‌ای کز اوست رخِ دلبران چو گل، سرفتنه‌ای کز اوست رخِ عاشقان زریر

خوش از عدم همی‌پَرَد این صد هزار مرغ، از یک کمان همی‌جهد این صد هزار تیر

بی‌چون و بی‌چگونه برون از رسوم و فهم بی‌دست می‌سریشد در غیب صد خمیر

بی‌آتشی تنورِ دل و معده‌ها فروخت، نان بر دُکان نهاده و خبّازِ ما ستیر

از لوحِ خاک ساده دهد صد هزار نقش، وز جوشِ خونِ ماده دهد صد هزار شیر

شییء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ، زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر

زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید، از مطبخ خدای نیاید صلهٔ حقیر

آن کس که منّ و سلوی بفرستد از هوا، وآنک از شکافِ کوه برون می‌کشد بعیر

وان کو ز آبِ نطفه برآرد تهمتنی، وان کو ز خوابِ خفته گشاید رهِ مطیر

اندر عدم نماید هر لحظه صورتی تا این خیالیان بشتابند در مسیر

فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم، خود شرحِ این بگوید یک روز آن امیر

ماییم در این گوشه، پنهان شده از مستی، ای دوست حریفان بین یک‌جان شده از مستی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.8 دقیقه

ماییم در این گوشه، پنهان شده از مستی، ای دوست حریفان بین یک‌جان شده از مستی

از جان و جهان رسته چون پسته دهان بسته دَم‌ها زده آهسته زان راز که گفتستی

ماییم در این خلوت غرقه شده در رحمت، دستی صنما دستی می‌زن که از این دستی

عاشق شده بر پستی، بر فقر و فرودستی، ای جمله بلندی‌ها خاکِ درِ این پستی

جز خویش نمی‌دیدی در خویش بپیچیدی، شیخا چه ترنجیدی بی‌خویش شو و رستی

بربند درِ خانه منْمای به بیگانه آن چهره که بگشادی وآن زلف که بربستی

امروز مکن جانا آن شیوه که دی کردی، ما را غلطی دادی از خانه برون جستی

صورت چه که بِربودی در سِر برِ ما بودی، برخاستی از دیده در دلکده بنشستی

شد صافی بی‌دُردی عقلی که توَش بردی، شد داروی هر خسته آن را که توَش خستی

ای دل برِ آن ماهی زین گفتْ چه می‌خواهی، در قعر رُو ای ماهی گر دشمنِ این شستی