مای ما کی بود، چو تو گویی انا، مسِ ما کی بود پیشِ کیمیا

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.2 دقیقه

مای ما کی بود، چو تو گویی انا، مسِ ما کی بود پیشِ کیمیا

پیشِ خورشیدی چه دارد مشتْ برف، جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا

زمهریر و صد هزاران زمهریر با تموزِ تو کجا مانَد، کجا

با تموزیهای خورشیدِ رُخت زمهریر آمد تموزِ این ضحی

بر دکان آرزو و شوقِ تو کیسه دوزانند این خوف و رجا

بر مصلای کمالِ رفعتت سجده‌های سهو می‌آرد سها

خواب را گردن زدی ای جان صبح، چه صباح آموختن باید تورا

چپِ ما را راست کن ای دستِ تو کرده اژدرهای هایل را عصا

شکر ایزد را که من بیگانه رنگ گشته‌ام با بحرِ فضلت آشنا

کف برآرم در دعا و شُکر من، جاودانی دیده زان بحر صفا

ای تو بیجا همچو جان و من چو تن می‌روم در جستن تو جا به جا

عمر می‌کاهید بی‌تو روزْ روزْ، رست از کاهش به تو ای جان‌فزا

واجدی و وجدبخشِ هر وجود، چه غم ار من یاوه کردم خویش را

هین سلامت می‌کند ترجیعِ من، که خوشی، چونی تو از تصدیع من

آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی، پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.8 دقیقه

آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی، پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی

آن سرِ زلفِ سرکشت گفته مرا که شب خوشت، زین سفرِ چو آتشت کِی تو بدین وطن رسی

کِی بوَد آفتابِ تو در دلِ چون حمَل رسد تا تو چو آبِ زندگی بر گل و بر سمن رسی

همچو حَسَن ز دستِ غم جرعه زهر می‌کشم، ای تریاقِ احمدی کِی تو به بوالحسن رسی

گر چه غمت به خونِ من چابک و تیز می‌رود هست امیدِ جان که تو در غمِ دل‌شکن رسی

جمله تو باشی آن زمان دل شده باشد از میان پاک شود بدن چو جان چون تو بدین بدن رسی

چرخ فروسِکل تو خوش ننگِ فلک دگر مکش، بوک به بوی طرّه‌اش بر سرِ آن رسن رسی

زن ز زنی برون شود مرد میانِ خون شود چون تو به حسنِ لم‌یزل بر سرِ مرد و زن رسی

حسنِ تو پای درنهد یوسُفِ مصر سرنهد مرده ز گور برجهد چون به سرِ کفن رسی

لطفِ خیالِ شمس دین از تبریز در کمین، طالبِ جان شوی چو دین تا به چه شکل و فن رسی

مقامِ ناز نداری، برو تو ناز مکن، چو میوه پخته نگشت از درخت باز مکن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.8 دقیقه

مقامِ ناز نداری، برو تو ناز مکن، چو میوه پخته نگشت از درخت باز مکن

به پیشِ قبلهٔ حق همچو بت میا منِشین، نمازِ خود را از خویش بی‌نماز مکن

گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش، ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن

چو هیچ خصم نمانَد برو به بزم نشین، سلاحِ رزم بینداز و ترک‌تاز مکن

چو صافِ صاف برآمد ز کوره نقدهٔ تو، مده به کورهٔ هر کوردلْ گداز مکن

جمالِ خود ز اسیرانِ عشق هیچ مپوش، چو باغِ لطفِ خدایی تو در فراز مکن

رجب بیرون شد و شعبان درآمد، برون شد جان ز تن، جانان درآمد

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.9 دقیقه

رجب بیرون شد و شعبان درآمد، برون شد جان ز تن، جانان درآمد
دَمِ جهل و دم غفلت برون شد، دم عشق و دم غَفران درآمد
برویَد دل گل و نسرین و ریحان چو از ابرِ کرم باران درآمد
دهانِ جمله غمگینان بخندد بدین قندی که در دندان درآمد
چو خورشید آدمی زَربَفت پوشد چو آن مه‌روی زرافشان درآمد
بزن دست و بگو ای مطربِ عشق که آن سرفتنه پاکوبان درآمد
اگر دی رفت باقی باد امروز وگر عمّر بشد عثمان درآمد
همه عمرِ گذشته باز آید چو این اقبالِ جاویدان درآمد
چو در کشتیِ نوحی مستْ خفته، چه غم داری اگر طوفان درآمد
منوّر شد چو گردون خاکِ تبریز چو شمس الدین در آن میدان درآمد

ما به تماشای تو باِزآمدیم، جانبِ دریای تو بازآمدیم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 1.6 دقیقه

ما به تماشای تو باِزآمدیم، جانبِ دریای تو بازآمدیم

سیلِ غمت خانهٔ دل را ببُرد، زود به صحرای تو بازآمدیم

چون سرِ ما مطبخِ سودای توست، بر سرِ سودای تو بازآمدیم

از سرِ چَهْ صد رسن انداختی تا سوی بالای تو بازآمدیم

نالهٔ سرنای تو در جان رسید، در پی سرنای تو بازآمدیم