من آن نیَم که بگویم حدیثِ نعمتِ او، که مست و بیخودم از چاشنی محنتِ او

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.4 دقیقه

من آن نیَم که بگویم حدیثِ نعمتِ او، که مست و بیخودم از چاشنی محنتِ او

اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست، که همچو چنگم من بر کنارِ رحمت او

ز من نباشد اگر پرده‌ای بگردانم، که هر رگم متعلق بوَد به ضربت او

اگر چه قند ندارم چو نِی نوا دارم از آنکِ بر لبِ فضلش چشَم ز شربت او

کنون که نوبت خشم است لطف از این دست است، چگونه باشد چون دررسم به نوبت او

اگر بدزدم من ز آفتابْ ننگی نیست، چه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او

وگر چو لعل ندزدم ز آفتابْ کمال، گذر ز طینتِ خود چون کنم به طینت او

نه لولیانِ سیاه دو چشم دزد ویند، همی‌کشند نهان نور از بصیرت او

ز آدمی چو بدزدی به کم قناعت کن که شحّ نفس قرین است با جبلّت او

از او مدزد به جز گوهرِ زمانه بها، اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او

که نیست قهرِ خدا را به جز ز دزد خسیس، که سوی کالهٔ فانی بوَد عزیمت او

دریغ شرح نگشت و ز شرح می‌ترسم، که تیغ شرع برهنه‌ست در شریعت او

گمان برَد که مگر جرمِ او طمع بوده‌ست، نه بلکِ خسْ طمعی بود آن جریمت او

کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر، هنوز خواجه در این است ریشِ خواجه نگر

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.7 دقیقه

کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر، هنوز خواجه در این است ریشِ خواجه نگر

عجب که خواجه به رنگی که طفل بوَد بمانْد که ریشِ خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر

بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت، بدان سبب که نگشته‌است خواجه زیر و زبر

به چار پا و دو پا خواجه گِردِ عالم گشت، ولیک هیچ نرفته‌ست قعرِ بحر به سر

گمانٓ خواجه چنان است که خواجه بهتر گشت، ولیک هست چو بیمارِ دقِّ واپس‌تر

به حجّت و به لجاج و ستیزه افزون گشت، ز جان و حجّتِ ذوقش نبود هیچ خبر

طریقِ بحث لجاج است و اعتراض و دلیل، طریقِ دل همه دیده‌ست و ذوق و شهد و شکر

مادرم بخت به دست و پدرم جود و کرَم، فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.2 دقیقه

مادرم بخت به دست و پدرم جود و کرَم، فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم

هین که بَکلَربَکِ شادی به سعادت برسید پر شد این شهر و بیابان سپه و طبل و علَم

گر به گرگی برسم یوسف مه‌روی شود، در چهی گر بروم گردد چَه باغِ ارم

آنکِ باشد ز بخیلی دلِ او آهن و سنگ، خاتمِ وقت شود پیشِ من از جود و کرم

خاک چون در کفِ من زر شود و نقرهٔ خام چون مرا راه زنَد فتنه‌گرِ زرّ و دِرَم

صنمی دارم گر بوی خوشش فاش شود جان پذیرد ز خوشی گر بوَد از سنگِ صنم

مُرد غم در فرحش که جبرالله عزاک، آن چنان تیغ چگونه نزند گردنِ غم

بستاند به ستم او دلِ هر که خواهد، عدل‌ها جمله غلامانِ چنین ظلم و ستم

آن چه خال است بر آن رخ که اگر جلوه کند زود بیگانه شود در هوسش خالِ زعم

گفتم ار بس کنم و قصه فروداشت کنم تو تمامش کنی و شرح کنی، گفت نعم

کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این، دیدهٔ ایمان شود ار نوش کند کافر از این

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.3 دقیقه

کافرم ار در دو جهان عشق بوَد خوشتر از این، دیدهٔ ایمان شود ار نوش کند کافر از این

عشق بود کانِ هنر، عشق بود معدن زر، دوست شود جلوه از آن پوست شود پرزر از این

عشق چو بگشاید لب بوی دهد بوی عجب، مُشک شده مست از او گشته خجل عنبر از این

عشق بود خوب جهان، مادر خوبان شهان، خاک شود گوهر از آن فخر کند مادر از این

چو عشق را تو ندانی بپرس از شب‌ها، بپرس از رخِ زرد و ز خشکی لب‌ها

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 9.5 دقیقه

چو عشق را تو ندانی بپرس از شب‌ها، بپرس از رخِ زرد و ز خشکی لب‌ها

چنان که آبْ حکایت کند ز اختر و ماه، ز عقل و روح حکایت کنند قالب‌ها

هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب‌ها

میانِ صد کس عاشق چنان بدیدِ بوَد که بر فلکْ مهِ تابان میانِ کوکب‌ها

خرَد نداند و حیران شود ز مذهبِ عشق اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب‌ها

خضِردلی که ز آبِ حیاتِ عشق چشید کساد شد بر آن کس زلالِ مشرب‌ها

به باغ رنجه مشو در درونِ عاشق بین دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب‌ها

دمشق چه، که بهشتی پر از فرشته و حور، عقول خیره در آن چهره‌ها و غبغب‌ها

نه از نبیذِ لذیذش شکوفه‌ها و خِمار، نه از حلاوتِ حلواش دمّل و تب‌ها

ز شاه تا به گدا در کشاکشِ طمَعند، به عشق بازرهد جان ز طمْع و مطلب‌ها

چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریان، چه پشت باشد مر شیر را ز ثعلب‌ها

فرازِ نخلِ جهان پخته ای نمی یابم، که کنْد شد همه دندانم از مُذَنّب‌ها

به پرِّ عشق بپر در هوا و بر گردون، چو آفتاب منزه ز جمله مرکب‌ها

نه وحشتی دلِ عشّاق را چو مفردها، نه خوفِ قطع و جدایی‌ست چون مرکّب‌ها

عنایتش بگُزیده‌ست از پی جان‌ها، مسبّبش بخریده‌ست از مسبّب‌ها

وکیلِ عشق درآمد به صدر، قاضی کاب، که تا دلش برمد از قضا و از گب‌ها

زهی جهان و زهی نظمِ نادر و ترتیب، هزار شور درافکند در مرتّب‌ها

گدای عشق شمر هر چه در جهان طربی‌ست، که عشق چون زرِ کان است و آنِ مذهب‌ها

سلبت قلبی یا عشق خدعه و دها، کذبت حاشا لکن ملاحه و بها

ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن و لهت فیک و شوشت فکرتی و نها

به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم فزونتر است جمالش ز جملهٔ دب‌ها