با هستی و نیستیم بیگانگی است، وز هر دو بریدنم نَه مردانگی است

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.8 دقیقه

با هستی و نیستیم بیگانگی است، وز هر دو بریدنم نَه مردانگی است

گر من ز عجایبی که در دل دارم دیوانه نمیشوم ز دیوانگی است

با هر که نشستی که نشد جمع دلت، وز تو نرمید زحمتِ آب و گلت

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.9 دقیقه

با هر که نشستی که نشد جمع دلت، وز تو نرمید زحمتِ آب و گلت

زنهار تو پرهیز کن از صحبتِ او، ور نی نکند جانِ عزیزان بحلت

با نِی گفتم که بر تو بی‌داد ز کیست، بی هیچ زبان، ناله و فریاد ز چیست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.9 دقیقه

با نِی گفتم که بر تو بی‌داد ز کیست، بی هیچ زبان، ناله و فریاد ز چیست

نِی گفت ز شکرلبی بریدند مرا، بی ناله و فریاد نمی‌دانم زیست

حسودان را ز غم آزاد کردم، دلِ گلّه‌خران را شاد کردم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.8 دقیقه

حسودان را ز غم آزاد کردم، دلِ گلّه‌خران را شاد کردم
به بیدادان بدادم دادِ پنهان، ولی در حقِّ خود بیداد کردم
چو از صبرم همه فریاد کردند چنان باشد که من فریاد کردم
مرا استاد صبر است و از این رو خلافِ مذهبِ استاد کردم
جهانی که نشد آباد هرگز، به ویران کردنش آباد کردم
در این تیزاب کُهْ چون برگِ کاه است، به مشتی گِل در او بنیاد کردم
فراموشم مکن یا رب ز رحمت اگر غیرِ تو را من یاد کردم

خشم مرو خواجه، پشیمان شوی، جمع نشین ورنه پریشان شوی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.4 دقیقه

خشم مرو خواجه، پشیمان شوی، جمع نشین ورنه پریشان شوی

طیره مشو خیره مرو زین چمن، ورنه چو جغدان سوی ویران شوی

گر بگریزی ز خراجاتِ شهر بارکشِ غولِ بیابان شوی

گر تو ز خورشیدِ حمل سر کشی، بفْسری و برفِ زمستان شوی

روی به جنگ آر و به صفْ شیروار، ورنه چو گربه تو در انبان شوی

کم خور ازین پاچهٔ گاو ای ملک، سیر چریدی، خرِ شیطان شوی

کافرِ نفست چو زبونِ تو شد گر همه کفری همه ایمان شوی

روی مکن ترش ز تلخیِّ یار، تا ز عنایت گلِ خندان شوی

دست و دهان را چو بشویی ز حرصْ صاحب و همکاسهٔ سلطان شوی

ای دل، یک لحظه تو دیوانه‌ای، باز دمی خواجهٔ دیوان شوی

گاه بدزدی، رهِ ایران زنی، گاه رَوی شحنهٔ توران شوی

گه ز سپاهان و حجاز و عراق مطربِ آن ماهِ خراسان شوی

بوقلمونی چه شود گر چو عقل یک صفت و یک دل و یکسان شوی

گر نکنی این همه، خاموش باش، تا به خموشی همگی جان شوی

روی به شمس الحق تبریز کن تا ملک الملکِ سلیمان شوی