بیا دل بر دلِ پردردِ من نِهْ، بیا رخ بر رخان زرد من نه

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.7 دقیقه

بیا دل بر دلِ پردردِ من نِهْ، بیا رخ بر رخان زرد من نه

تویی خورشید وز تو گرمْ عالم، یکی تابش بر آهِ سرد من نه

چو مُهرهٔ توست مِهرِ جمله دل‌ها، بر این نَطعِ هوای نرد من نه

بیار آن معجزِ هر مرد و زن را، به پیش دشمن نامرد من نه

به هر شرطی که بنْهی من مطیعم، ولیکن شرط من درخورد من نه

کلاهِ لطف خود با تارک من برای بوش و بُردابرد من نه

از آن گردی که از دریا برآری، بیار آن گرد را بر گرد من نه

به هر باده نمی‌گردد سرم مست، به پیشم بادهٔ خو کرد من نه

خمش ای ناطقهٔ بسیار گویم، سخن را پیشِ شاهِ فرد من نه

زان‌جای بیا خواجه بدین‌جای نَه جایی، کاین‌جاست تو را خانه کجایی تو کجایی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.1 دقیقه

زان‌جای بیا خواجه بدین‌جای نَه جایی، کاین‌جاست تو را خانه کجایی تو کجایی

آن جا که نه جای است چراگاهِ تو بوده‌ست، زین شُهره چراگاه تو محروم چرایی

جاندارِ سراپردهٔ سلطانِ عدم باش، تا بازرهی از دمِ این جانِ هوایی

گه پای مشو گه سر بگریز از این سو، مستی و خرابی نگر و بی ‌سر و پایی

ای راهنمای از می و منزل چو شوی مست، نی راه به خود دانی و نی راه نمایی

مستانِ ازل در عدم و محو چریدند، کز نیست بوَد قاعدهٔ هست نمایی

جان بر ز برِ همدگر افتاده ز مستی، همچون خُتَنِ غیب پُر از ترکِ خطایی

این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی، وآن سجده کنان گشته که بس روح‌فزایی

مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز، هم نور زمینی تو و خورشید سمایی

به پیشت نامِ جان گویم، زهی رو، حدیثِ گلْسِتان گویم، زهی رو

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.2 دقیقه

به پیشت نامِ جان گویم، زهی رو، حدیثِ گلْسِتان گویم، زهی رو

تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسنِ بتان گویم زهی رو

بهار و صد بهار از تو خجل شد، من افسانه خزان گویم زهی رو

تو شاهنشاهِ صد جان و جهانی، من از جان و جهان گویم زهی رو

حدیثت در دهانِ جان نگنجد، حدیثت از زبان گویم زهی رو

جهان گم گشت و ماهت آشکارا، چنین مه را نهان گویم زهی رو

همه عالم ز نورت لعل در لعل، به پیشِ تو ز کان گویم زهی رو

ز تو دل‌ها پر از نورِ یقین است، یقین را از گمان گویم زهی رو

چو خورشیدِ جمالت بر زمین تافت ز ماه و اختران گویم زهی رو

چو لطفِ شمسِ تبریزی ز حد رفت من از وی گر فغان گویم زهی رو

اگر تو همرهِ بلبل ز بهرِ گلزاری تو خار را همه گل بین چو بهرِ گل زاری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.8 دقیقه

اگر تو همرهِ بلبل ز بهرِ گلزاری تو خار را همه گل بین چو بهرِ گل زاری

نمی‌شناسی، باشد که خار گل باشد، اگر چه می خلدت عاقبت کند یاری

درونِ خار گل است و برونِ خار گل است، به احتیاط نگر تا سرِ که می‌خاری

چه احتیاط، مرا عقل و احتیاط نمانْد، تو احتیاط کن آخر که مردِ هشیاری

غلط، تو هم نتوانی نگاه داشت مرا، عجب، ز شمعْ تو پروانه را نگه داری

خوش است تلخی دارو و سیلی استاد، غنیمت است ز یارِ وفا جفاکاری

به دستِ دلبر اگر عاشقی زبون باشد ز عشق و عقلِ وی است آن، نه از سبکساری

به غیرِ ناز و جفا هر چه می‌کند معشوق، مباش ایمن کان فتنه است و طرّاری

زبون و دست‌خوش و عشوه می خوریم ای عشق، اگر دروغ فروشی و گر محال آری

دروغ و عشوه و صدق و محالِ او حال است، ولیک غیر نبیند به چشمِ اغیاری

بیا ما چند کس با هم بسازیم، چو شادی کم شود با غم بسازیم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.7 دقیقه

بیا ما چند کس با هم بسازیم، چو شادی کم شود با غم بسازیم

بیا تا با خدا خلوت گزینیم، چو عیسی با چنین مریم بسازیم

گر از فرزند آدم کس نمانَد، چه غم داریم با آدم بسازیم

ور آدم نیز از ما گوشه گیرد به جانِ تو که بی ‌او هم بسازیم

یکی جانی‌ست ما را شادی انگیز که گر ویران شود عالم بسازیم

اگر دریا شود آتش بنوشیم وگر زخمی رسد مرهم بسازیم

به پیشِ کعبهٔ رویش بمیریم، بدان چاه و بدان زمزم بسازیم