به کوی دل فرو رفتم زمانی، همی‌جستم ز حالِ دل نشانی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.1 دقیقه

به کوی دل فرو رفتم زمانی، همی‌جستم ز حالِ دل نشانی

که تا چون است احوالِ دلِ من، که از وی در فغان دیدم جهانی

ز گفتارِ حکیمان بازجستم به هر وادی و شهری داستانی

همه از دستِ دل فریاد کردند، فتادم زین حدیث اندر گمانی

ز عقلِ خود سفر کردم سوی دل، ندیدم هیچ خالی زو مکانی

میانِ عارف و معروف این دل همی‌گردد به سانِ ترجمانی

خداوندانِ دل دانند دل چیست، چه داند قدرِ دل هر بی‌روایی

ز درگاهِ خدا یابی دل و بس، نیابی از فلانی و فلانی

نیابی دل جز از جبّارِ عالم، شهیدِ هر نشان و بی‌نشانی

نازنینی را رها کن با شهانِ نازنین، ناز گازر برنتابد آفتابِ راستین

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.6 دقیقه

نازنینی را رها کن با شهانِ نازنین، ناز گازر برنتابد آفتابِ راستین
سایهٔ خویشی، فنا شو در شعاع آفتاب، چند بینی سایهٔ خود، نورِ او را هم ببین
درفکنده‌ای خویش، غلطی بی‌خبر همچون ستور، آدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین
از خیالِ خویش ترسد هر که در ظلمت بوَد، زان که در ظلمت نماید نقش‌های سهمگین
از ستارهٔ روز باشد ایمنیِ کاروان، زانکِ با خورشید آمد همقران و هم قرین
مرغِ شب چون روز بیند گوید این ظلمت ز چیست، زانکِ او گشته‌ست با شب آشنا و همنشین
شاد آن مرغی که مِهرِ شب در او محکم نگشت، سوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین

الا یا ساقیا انی لظمآن و مشتاق، ادر کاسا و لا تنکر فان القوم قد ذاقوا

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.7 دقیقه

الا یا ساقیا انی لظمآن و مشتاق، ادر کاسا و لا تنکر فان القوم قد ذاقوا

اذا ماشئت اسراری ادر کأسا من النار، فاسکرنی و سائلنی الی من انت مشتاقُ

اضاء العشق مصباحا فصار اللیل اصباحا، و من انواره انشقت علی الاحجار احداقُ

فداء العشق ادوائی و مر العشق حلوائی، و انی بین عشاق اسوق حیث ما ساقوا

خذ الدنیا و خلینا فدنیا العشق تکفینا، لنا فی العشق جنات و بلدان و اسواقُ

و ارواح تلاقینا و ارواح سواقینا، و خمر فیه مدرار و کأس العشق رقراقُ

گر دم از شادی و گر از غم زنیم، جمع بنشینیم و دم با هم زنیم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.8 دقیقه

گر دم از شادی و گر از غم زنیم، جمع بنشینیم و دم با هم زنیم
یار ما افزون روَد افزون رویم، یار ما گر کم زند ما کم زنیم
ما و یاران همدل و همدم شویم، همچو آتش بر صفِ رستم زنیم
گر چه مردانیم اگر تنها رویم چون زنان بر نوحه و ماتم زنیم
گر به تنهایی به راهِ حج رویم تو مکن باور که بر زمزم زنیم
تارهای چنگ را مانیم ما، چونک درسازیم زیر و بم زنیم
ما همه در جمعِ آدم بوده‌ایم، بار دیگر جمله بر آدم زنیم
نکته پوشیده‌ست و آدم واسطه، خیمه‌ها بر ساحلِ اعظم زنیم
چون به تخت آید سلیمانِ بقا، صد هزاران بوسه بر خاتم زنیم

آن چشمِ شوخش را نگر مست از خرابات آمده، در قصدِ خونِ عاشقان دامن کمر اندر زده

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.6 دقیقه

آن چشمِ شوخش را نگر مست از خرابات آمده، در قصدِ خونِ عاشقان دامن کمر اندر زده

سوگند خورده‌ست آن صنم کین باده را گردان کنم، یک عقل نگذارم به مِی در والد و در والده

زین باده‌شان افسون کنم تا جمله را مجنون کنم تا تو نیابی عاقلی در حلقهٔ آدم‌کده

لیلیِ ما ساقیِ جان، مجنونِ او شخصِ جهان، جز لیلی و مجنون بوَد پژمرده و بی فایده

از دستْ ما یا می بَرَد یا رخت در لاشی بَرَد، از عشق ما جان کِی برد، گر مصطبه گر معبده

گر من نبینم مستیَت آتش زنم در هستیَت، باده ات دهم مستت کنم با گیر و دار و عربده

بگذشت دُورِ عاقلان، آمد قِرانِ ساقیان، بر ریز یک رطلِ گران بر منکرِ این قاعده

آمد بهار و رفت دی، آمد اوانِ نوش و نی، آمد قران جام و مِی، بگذشت دُورِ مایده

رفت آن عجوزِ پردغل، رفت آن زمستان و وحل، آمد بهار و زاد ازو صد شاهد و صد شاهده

ترجیع کن هین ساقیا دردِه شرابی چون بَقَم، تا گرم گردد گوشها من نیز ترجیعی کنم