نیَم ز کارِ تو فارغ، همیشه در کارم، که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.1 دقیقه

نیَم ز کارِ تو فارغ، همیشه در کارم، که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم

به ذاتِ پاکِ من و آفتابِ سلطنتم، که من تو را نگذارم به لطف بردارم

رخِ تو را ز شعاعات خویش نور دهم، سرِ تو را به دَه انگشتِ مغفرت خارم

هزار ابرِ عنایت بر آسمانِ رضاست، اگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم

ببسته‌ست میانْ لطفِ من به تیمارت، که دیده برکاتِ وصال و تیمارم

هزار شربتِ شافی به مِهر می جوشد، از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم

بیا به پیش که تا سرمهٔ نوَت بکشم، که چَشم روشن باشی به فهمِ اسرارم

ز خاصِ خاصِ خودم لطف کِی دریغ آید، که از کمالِ کرَم دستگیرِ اغیارم

تو را که دزد گرفتم سپردمت به عوان، که یافت شد به جوالِ تو صاعِ انبارم

تو خیره در سببِ قهر و گفتْ ممکن نی، هزار لطف در آن بود اگر چه قهّارم

نه ابن یامین زان زخم یافت یوسفِ خویش، به چَشمِ لطف نظر کن به جمله آثارم

به خلوتش همه تأویلِ آن بیان فرمود، که من گزاف کسی را به غم نیازارم

خموش کردم تا وقتِ خلوتِ تو رسد، ولی مبر تو گمانِ بد ای گرفتارم

شحنهٔ عشق می‌کشد از دو جهان مصادره، دیده و دل گرو کنم بهرِ چنان مصادره

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.0 دقیقه

شحنهٔ عشق می‌کشد از دو جهان مصادره، دیده و دل گرو کنم بهرِ چنان مصادره

از سبب مصادره شحنهٔ عشق ره زند، پس برِ عاشقان شود راحتِ جان مصادره

دادِ جگر مصادره از خودِ لعل‌پاره‌ها، جانبِ دیده پاره‌ای رفت از آن مصادره

عشق شهی‌ست چون قمر، کیسه گشا و سیم بر، سیم بده به سیم‌بر نیست زیان مصادره

هر چه برَد مصادره از تنِ عاشقان گرو، بازرسد به کوی دل نورفشان مصادره

فصل بهار را ببین جمله به باغ وادهد، آنچ ز باغ برده بُد ظلمِ خزان مصادره

بخشش آفتاب بین بازدهد قماشِ مَه، هر چه ز ماه می‌ستد دُورِ زمان مصادره

دیده و عقل و هوش را شب به مصادره برَد، صبحدمی ندا کند بازستان مصادره

نورِ سحر بریخته زنگیَکان گریخته، گر چه شب آفتاب را کرد نهان مصادره

آمد یار و بر کفَش جامِ مِی‌ای چو مشعله، گفت بیا حریف شو، گفتم آمدم هله

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.7 دقیقه

آمد یار و بر کفَش جامِ مِی‌ای چو مشعله، گفت بیا حریف شو، گفتم آمدم هله

جامِ مِی‌ای که تابشش جان ببَرَد ز مشتری، چرخ زند ز بوی او بر سرِ چرخْ سنبله

کوه از او سبک شده مغز از او گران شده، روح سبوکشش شده عقل شکسته بلبله

پاک نی و پلید نی، در دو جهان پدید نی، قفل گشا کلید نی، کنده هزار سلسله

تازه کند ملول را مایه دهد فضول را، آنکِ زند ز بی‌ رهه راهِ هزار قافله

پیش‌رو بَدان شده، رهزنِ زاهدان شده، دایهٔ شاهدان شده، مایهٔ بانگ و غلغله

هر که خورَد ز نیک و بد مست بمانده تا ابد، هر که نخورْد تا روَد جانبِ غصّه بی‌ گِله

غرقه شو اندر آبِ حق، مست شو از شرابِ حق، نیست شو و خرابِ حق، ای دلِ تنگ‌حوصله

هر که بدان گمان برَد از کفِ مرگ جان برد، آنکِ نگویم آن برَد، اینْت عظیم منزله

بنِشسته به گوشه‌ای دو سه مستِ ترانه گو، ز دل و جان لطیفتر شده مهمانِ عِندَه ُ

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 13.3 دقیقه

بنِشسته به گوشه‌ای دو سه مستِ ترانه گو، ز دل و جان لطیفتر شده مهمانِ عِندَه ُ
ز طرب چون حشر شود سرشان مست‌تر شود، فتد از جنگ و عربده سرِ مستان میانِ کو
ز اشاراتِ روحشان، ز صباح و صبوحشان، عسل و مِی روان شود به چپ و راست جوی جو
نفسیشان معانقه، نفسیشان معاشقه، نفسی سجدهٔ طرب نفسی جنگ و گفت و گو
نفسی یارِ قندلبْ شکرینِ شکرنسب، به چنین حالْ بوالعجب، تو از ایشان ادب مجو
به خدا خوب ساقی‌ای که وفادار و باقی‌ای، به حلیمی گناه‌جو به طبیعت نشاط‌خو
قدحی دو ز دست خود بده ای جان به مست خود، هله تا رازِ آسمان شنوی جمله مو به مو
تو بر او ریز جامِ مِی که حجابِ وی است وی، هله تا از سعادتت برهد اوی او ز او
چو خرَد غرقِ باده شد درِ دولت گشاده شد، سرِ هر کیسهٔ کرَم بگشاید که انفقوا
بهل آن پوستْ مغز بین، صنمِ خوب نغز بین، هله بردار ابر را ز رخِ ماهِ تو به تو
پس از این جمله آب‌ها نروَد جز به جوی ما، منِ سرمست می‌کشم ز فراتش سبو سبو
من و دلدارِ نازنین، خوش و سرمست همچنین، به گلستانِ جان روان ز گلستانِ رنگ و بو
نظری کن به چشمِ او به جمال و کِرِشمِ او، نظری کن به خالِ او به حقِ صحبت ای عمو
تو اگر در فرح نِه‌ای که حریفِ قدح نه‌ای، چه برَد طفل از لبش چو بوَد مستِ لبلبو
چو شدی محرمِ فلک، سبک ای یارِ بانمک، بنگر ذرّه ذرّه را زده زیرِ بغل کدو
چو تفِ آفتاب زد رهِ ذرّاتِ بی‌عدد، بشکافید پرده‌شان نپذیرد دگر رفو
بلبلانت ز دست شد، سر او باز مست شد، زند او باز این زمان چو کبوتر بقو بقو
تو بخسپی و عشق و دلْ گذران بی ز غشّ و غل، ز رهِ خواب بر فلکْ خوش و سرمست دو به دو
بخورند از نخیلِ جان که ندیده‌ست انس و جان، رطب و تمر نادری که نگنجد در این گلو
که ابیت بمهجتی شرفا عند سیدی، ز طعام و شراب حق بخورم اندر آن غلو
هله امشب به خانه رو که دلِ مست شد گرو، چو شود روزْ خوش بیا شنو این را تمامْ تو
تو بگو باقی غزل که کند در همه عمل، که تویی عشق و عشق را نبوَد هیچ کس عدو
تو بگو کآبِ کوثری، خوش و نوش و معطری، همه را سبز کن طری وَ ز پژمردگی بشو

دل من دل من دل من برِ تو، رخ تو رخ تو رخِ با فر تو

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.3 دقیقه

دل من دل من دل من برِ تو، رخ تو رخ تو رخِ با فر تو
صنما صنما اگر جان طلبی بدهم بدهم به جان و سر تو
کف تو کف تو کف رحمت تو، لب تو لب تو لب شکّر تو
دم تو دم تو دمِ جان‌وَشِ تو، مِیِ تو می تو می چون زر تو
درِ تو درِ تو درِ بخشش تو، گل تو گل تو گل احمر تو