کردی تو قبول و من ز رد می‌ترسم، در خدمتِ تو ز چَشمِ بد می‌ترسم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.8 دقیقه

کردی تو قبول و من ز رد می‌ترسم، در خدمتِ تو ز چَشمِ بد می‌ترسم

از بیمِ زوالِ آفتابِ حُسنت حقّا که من از سایه‌ی خوَد می‌ترسم

قومی که چو آفتاب دارند قدوم، در صدق چو آهن‌اند و در لطف چو موم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.9 دقیقه

قومی که چو آفتاب دارند قدوم، در صدق چو آهن‌اند و در لطف چو موم

چون پنجه‌ی شیرانه‌ی خود بگشایند نی پرده رها کنند و نی نقش و رسوم

قلّاشانیم و لاابالی حالیم، ما بندهٔ بندگانِ آن اجلالیم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.7 دقیقه

قلّاشانیم و لاابالی حالیم، ما بندهٔ بندگانِ آن اجلالیم

جان داده به عشقِ دوست، مالامالیم، روشن بخوریم و تیره در سر مالیم

هم ایثار کردی هم ایثار گفتی، که از جور دوری و با لطف جفتی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.6 دقیقه

هم ایثار کردی هم ایثار گفتی، که از جور دوری و با لطفْ جفتی
چراغِ خدایی به جایی که آیی، حیاتِ جهانی به هر جا که افتی
تو قانونِ شادی به عالم نهادی، چه‌ها بخش کردی چه دُرها که سفتی
ولیکن ز مستان به مکر و به دستان شرابی‌ست نادر که آن را نهفتی
به بازارِ راعی چه نادر متاعی، به جان ار فروشی یکی عشوه مفتی
به زیر و به بالا تو بودی معلّا، فلک را دریدی چمن را شکفتی
به صورت ز خاکی و زین خاک پاکی، چو پاکانِ گردون نخوردی نخفتی
تو کن شرح این را که در هر بیانی، چو بادِ جنوبی غبارات رُفتی

ایا نزدیکِ جان و دل چنین دوری روا داری، به جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.6 دقیقه

ایا نزدیکِ جان و دل چنین دوری روا داری، به جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری

گرفتم دانهٔ تلخم، نشاید کِشت و خوردن را، تو با آن لطفِ شیرین‌کارْ این شوری روا داری

تو آن نوری که دوزخ را به آبِ خود بمیرانی، مرا در دل چنین سوزی و محروری روا داری

اگر در جنّتِ وصلت چو آدم گندمی خوردم، مرا بی‌حلّهٔ وصلت بدین عوری روا داری

مرا در معرکهٔ هجران میانِ خون و زخمِ جان، مثالِ لشکرِ خوارزم با غوری روا داری

مرا گفتی تو مغفوری، قبولِ قبلهٔ نوری، چنین تعذیب بعد از عفو و مغفوری روا داری

مها چشمی که او روزی بدید آن چشمِ پُرنورت، به زخمِ چشمِ بدخواهان در او کوری روا داری

جهانِ عشق را اکنون سلیمان بن داوودی، معاذالله، که آزارِ یکی موری روا داری

تو آن شمسی که نورِ تو محیطِ نورها گشته‌ست، سوی تبریز واگردی و مستوری روا داری