می پرد این مرغِ دیگر در جنانِ عاشقان، سوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.5 دقیقه

می پرد این مرغِ دیگر در جنانِ عاشقان، سوی عنقا می کشاند استخوانِ عاشقان

ای دریغا چشم بودی تا بدیدی در هوا، تا روان دیدی روان گشته روان عاشقان

اشترانِ سربریده پای بالا می نهند، اشترِ با سر مجو در کاروان عاشقان

آن جنازه برپریدی گر نگفتی غیرتش، بی نشان رُو بی‌نشان رُو بی‌نشان عاشقان

چون به گورستان درآید استخوانِ عاشقی، صد نواله پیچد از وی میرِ خوان عاشقان

ذرّه ذرّه دف زدی و کف زدی در عُرسِ او، گر روا بودی شدن پیدا نهان عاشقان

چون تنِ عاشق درآید همچو گنجی در زمین، صد دریچه برگشاید آسمان عاشقان

در کفن پیچیده بینید ای عزیزان کوهِ قاف، چَشم‌بند است این عجب یا امتحان عاشقان

خرمنِ گل بود و شد از مرگْ شاخِ زعفران، صد گلستان بیش ارزد زعفران عاشقان

ای رسولِ غیرتِ مردان دهانم را مگیر، تا دو سه نکته بگویم از زبان عاشقان

آن بِهْ که مرا تمکین نکنی، تا همچو خودم گرگین نکنی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.1 دقیقه

آن بِهْ که مرا تمکین نکنی، تا همچو خودم گرگین نکنی
بر روی منِهْ تو دستِ مرا، تا مستِ مرا غمگین نکنی
تو رنگرزی، تو نیل‌پزی، هان کـآیْنه را زنگین نکنی
ای خواجه بهلْ فِتراکِ مرا، تا خنگِ مرا بی‌زین نکنی
از دورتَرَک زانو بزنی، زانوی مرا بالین نکنی
تو هرچه کنی داعی تو ام، هرچند که تو آمین نکنی
دل را برَوَم مُلکِ تو کنم تا تو دلِ خود پرکین نکنی
رخساره کنم وقفِ قدمت، تا تو رخِ خود پرچین نکنی
خاموش کنم، طبلک نزنم، تا از دل و جان تحسین نکنی

میانِ تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شبِ تاری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.7 دقیقه

میانِ تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شبِ تاری
که خوب طلعتی از ساکنان حضرتِ قدس، که جمله محضِ خرَد بود و نورِ هشیاری
تنش چو روی مقدّسْ بری ز کسوتِ جسم، چو عقل و جانِ گهردار، وز غرض عاری
مرا ستایش بسیار کرد و گفت ای آن، که در جحیمِ طبیعت چنین گرفتاری
شکفته گلبنِ جوزا برای عشرتِ تست، تو سر به گلخنِ گیتی چرا فرود آری
سریرِ هفت فلک تختِ تُست اگرچه کنون ز دستِ طبع، گرفتار چار دیواری
کمالِ جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب، که آفریده تو زین‌سان نه بهر این کاری
بدی مکن که درین کشت‌زارِ زودزوال، به داسِ دهر همان بِدرَوی که می‌کاری
پیِ مراد چه پویی به عالمی که درو چو دفعِ رنج کنی جمله راحت انگاری
حقیقتْ این شکم از آز پُر نخواهد شد، اگر به ملکِ همه عالمش بیَنباری
گرفتم‌ست که رسیدی بدانچِ می‌طلبی، ولی چه سود ازآن، چون بجاش بگذاری
شبِ جوانیَت ای دوست چون سپیده دمید، تو مست، خفته و آگه نِه‌ای ز بیداری

از دخولِ هر غری افسرده‌ای در کارِ من، دور بادا وصفِ نفس‌آلودشان از یارِ من

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 12.4 دقیقه

از دخولِ هر غری افسرده‌ای در کارِ من، دور بادا وصفِ نفس‌آلودشان از یارِ من

دررَمید از ننگِ ایشان و خبیثی‌ها و مکر، از وظیفه مدحِ یارم این دلِ هشیارِ من

خاکِ لعنت بر سرِ افسوس داری، بَدرَگی، کو کند از خاکساری درهم این هنجارِ من

ای بریده دستِ دزدی کو بدزدد حکمتم، وآنگهی دکّان بگیرد بر سرِ بازارِ من

شرم ناید مر وَرا از روی من شرم از کجا، ای حرامش باد هر تعلیم از اسرارِ من

آن حرامی کز شقاوت تا روَد گمره روَد، یا رب و ای ذوالجلال از حرمتِ دلدارِ من

خاطرش از زیرکی یا آن ضمیرش از صفا، بر فرازِ عرش رفتی یاد کردی یارِ من

ای دلِ مسکینِ من از شرکتِ ناکس مَرَم، زانکِ این سنّت ز نااهلان بوَد ناچارِ من

گر غران و ملحِدان مر آب و نان را می خورند، خوردنِ نان هیچ نگذارم پیِ این عارِ من

صبر کن تا دررسد یک مژده‌ای زان مه‌لقا، صبر کن تا رو نماید ابرِ گوهردارِ من

صبر آن باشد دلا کز مدحِ آن بحرِ صفا، رو نگردانی بلیّ و بشنوی گفتارِ من

گیرم از لطفِ معانی رفت تمییز از جهان، کِی رَوَد بوی دل و جانِ یمِ دربار من

ور روَد از دیگران بو از خدیوَم کِی روَد، از شهنشه شمس دین آن تا ابد تذکار من

کز شرابِ جانِ من روید همی تبریزْ در، لاله‌ها و گلبنان بر شیوهٔ رخسار من

ای خداوند این همه غیرت ز رشکِ سرِّ توست، ای هوای نازنین و شاهِ بی‌آزار من

من قیاسی کرده‌ام رشکِ تو را در حقِّ او، لیک اندر رشکِ تو باطل بوَد پرگارِ من

ای شهنشه شمس دین دانم که از چندین حجاب بشنوَد بیداریَت این لابه‌هایِ زار من

بینش تو بیند این کز پرتو رشکِ خداست، سنگ‌ها از هر طرف بر سینهٔ سگسار من

از کرَم مپْسند این را کاین سوارِ جانِ من جز به خرگاهت فرود آید از این رهوار من

ور فروآید به جز خرگاهِ تو من از خدا، من فنای محض خواهم ای خدایا یار من

دوش دیدم کز هوس صد تخمِ مار اندر رگی، درفکندم امتحان را تا چه گردد مار من

دیدمش ماری شده او هر زمان در می فزود، من پشیمان گشته‌ام زان صنعت و کردار من

من پشیمان قصدِ او کردم و او از خشمِ خود، بر زمین می زد همی دندانِ پُرزهرار من

کاین چنین شاگردکی بدفعل و بدرگ سر کشد، ای خدا ضایع مکن این رنج و این ادرار من

هله ای دلی که خفته تو به زیرِ ظلّ مایی، شب و روز در نمازی به حقیقت و غزایی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.8 دقیقه

هله ای دلی که خفته تو به زیرِ ظلّ مایی، شب و روز در نمازی به حقیقت و غزایی
مهِ بدر نور بارَد، سگِ کوی بانگ دارد، ز برای بانگِ هر سگ مگذار روشنایی
به نمازِ نان برسته جزِ نان دگر چه خواهد، دلِ همچو بحر باید که گُهر کند گدایی
اگر آن مِیی که خوردی به سحر نبود گیرا، بسِتان مِیی که یابی ز تَفَش ز خود رهایی
به خدا به ذاتِ پاکش که مِیی‌ست کز حراکش برَهَد تن از هلاکش به سعادتِ سمایی
بسِتان مکُن ستیزه تو بدین حیاتِ ریزه، که حیاتِ کامل آمد ز ورای جان‌فزایی
بِهِلَم دگر نگویم که دریغ باشد ای جان، برِ کورْ یوسُفی را حرکات و خودنمایی