هزار جانِ مقدّس فدای روی تو باد، که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.4 دقیقه

هزار جانِ مقدّس فدای روی تو باد، که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد

هزار رحمتِ دیگر نثارِ آن عاشق، که او به دامِ هوای چو تو شهی افتاد

ز صورتِ تو حکایت کنند یا ز صفت، که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد

دلم هزار گِره داشت همچو رشتهٔ سِحر، ز سِحرِ چَشمِ خوشت آن همه گره بگشاد

بلندبین ز تو گشته‌ست هر دو دیدهٔ عشق، ببین تو قوّتِ شاگرد و حکمتِ استاد

نشسته‌ایم دل و عشق و کالبد پیشت، یکی خراب و یکی مست و آن دگر دلشاد

به حکمِ تُست بگریانی و بخندانی، همه چو شاخِ درختیم و عشقِ تو چون باد

به بادِ عشقِ تو زردیم هم بدان سبزیم، تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد

کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر، بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد

درخت را ز برون سویْ باد گرداند، درخت دل را باد اندرون است یعنی یاد

به زیرِ سایهٔ زلفت دلم چه خوش خفته‌ست، خراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد

چو غیرتِ تو دلم را ز خواب بجهانید، خمار خیزد و فریاد دردهد فریاد

ولی چو مست کنی مر مرا غلط گردم، گمان برم که امیرم، چرا شوَم منقاد

به وقتِ درد بگوییم کای تو و همه تو، چو درد رفت حجابی میانِ ما بنَهاد

در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی، ندا ز عشق برآید که هرچِ بادا باد

به باغ بلبل از این پس حدیثِ ما گوید، حدیثِ خوبی آن یارِ دلربا گوید

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.8 دقیقه

به باغ بلبل از این پس حدیثِ ما گوید، حدیثِ خوبی آن یارِ دلربا گوید
چو باد در سرِ بید افتد و شود رقصان، خدای داند کو با هوا چه‌ها گوید
چنار فهم کند اندکی ز سوزِ چمن، دو دستِ پهن برآرَد خوش و دعا گوید
بپرسم از گلْ کآن حُسن از که دزدیدی، ز شرمْ سست بخندد ولی کجا گوید
اگر چه مست بوَد گل خراب نیست چو من، که رازِ نرگسِ مخمور با شما گوید
چو رازها طلبی در میانِ مستان رُو، که راز را سرِ سرمستِ بی‌حیا گوید
که باده دخترِ کرم است و خاندانِ کرم، دهانِ کیسه گشاده‌ست و از سخا گوید
خصوص بادهٔ عرشی ز ذوالجلالِ کریم، سخاوت و کرمِ آن مگر خدا گوید
ز شیردانهٔ عارف بجوشد آن شیره، ز قعرِ خم تنِ او تو را صلا گوید
چو سینه شیر دهد شیره هم تواند داد، ز سینه چشمهٔ جاریش ماجرا گوید
چو مستتر شود آن روح خرقه باز شود، کلاه و سر بنهد ترکِ این قبا گوید
چو خونِ عقل خورَد باده لاابالی وار، دهان گشاید و اسرارِ کبریا گوید
خموش باش که کس باورت نخواهد کرد، که مس بُد نخورد آنچِ کیمیا گوید
خبر ببر سوی تبریز مفخرِ آفاق، مگر که مدحِ تو را شمسِ دینِ ما گوید

مرا هر لحظه منزلْ آسمانی، تو را هر دم خیالیّ و گمانی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.3 دقیقه

مرا هر لحظه منزلْ آسمانی، تو را هر دم خیالیّ و گمانی

تو گویی کـاو طمع کرده‌ست در من، جهانی زین خیال اندر زیانی

بر آن چشمِ دروغت طمْع کردم، که چون دوزخ نموده‌ستت جنانی

بر آن عقلِ خسیست طمْع کردم، که جان دادی برای خاکدانی

چه نور افزاید از برقْ آفتابی، چه بربندد ز ویرانی جهانی

ز یک قطره چه خواهد خورد بحری، ز یک حبّه چه دزدد گنج و کانی

چه رونق یا چه آرایش فزاید ز پژمرده گیایی گلسِتانی

به حقِّ نورِ چشمِ دلبرِ من، که روشنتر از این نبوَد نشانی

به حقِّ آن دو لعلِ قندبارش، که شرحِ آن نگنجد در دهانی

که مقصودم گشادِ سینه‌ای بود، نه طمْعِ آنکِ بگشایم دکانی

غرض تا نانی آن جا پخته گردد، نه آنکِ درربایم از تو نانی

ز بهمان و فلان تا فارغ آیند، طمع آن نی که گویندم فلانی

مگیر ای ساقی از مستان کرانی، که کم یابی گرانی بی‌ گرانی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.4 دقیقه

مگیر ای ساقی از مستان کرانی، که کم یابی گرانی بی‌ گرانی
بیا ای سروِْ گلرخ سوی گلشن، که بِهْ از سرو نبوَد سایه بانی
چو نور از ناودانِ چشم ریزد، یقین بی‌بام نبوَد ناودانی
عجب آن بام بالای چه خانه‌ست، مبارک جا مبارک خاندانی
که را بود این گمان که بازیابیم نشانی زین چنین فتنه‌نشانی
دلی که چون شفق غرقابِ خون بود پر از خورشید شد چون آسمانی
ز حرصِ این شکم پهلو تهی کن، که تا پهلو زنی با پهلوانی
عجب ننگت نمی‌آید برادر ز جانی کو بوَد محتاجِ نانی
که آبِ زندگانی گفت ما را که جز دکّانِ نان داری دکانی

دارد درویش نوشِ دیگر، و اندر سر و چشمْ هوشِ دیگر

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.2 دقیقه

دارد درویش نوشِ دیگر، و اندر سر و چشمْ هوشِ دیگر

در وقتِ سماع صوفیان را از عرش رسد خروش دیگر

تو صورت این سماع بشنو، کایشان دارند گوش دیگر

صد دیگ به جوش هست این جا، دارد درویش جوش دیگر

هم‌زانوی آنکِ تُش نبینی، سرمست ز مِیْ‌فروش دیگر

درویش ز دوش باز مست است، غیرِ شب و روز دوش دیگر

ماییم چو جان خموش و گویا، حیران شده در خموش دیگر