ز بُردابردِ عشقِ او چو بشنید این دلِ پاره، برآمد از وجودِ خویش و هر دو کّـون یک‌باره

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.8 دقیقه

ز بُردابردِ عشقِ او چو بشنید این دلِ پاره، برآمد از وجودِ خویش و هر دو کّـون یک‌باره

به بحرِ نیستی درشد، همه هستی محقّر شد، به ناگه شعله‌ای برشد شگرف از جانِ خون‌خواره

کجا اسراربین آمد دمی کز کِبر و کین آمد، حیاتی کز زمین آمد بوَد در بحرِ بیچاره

الا ای جانِ انسانی، چو از اقلیمِ نُقصانی، به شب هنگامِ ظلمانی چو اختر باش سیّاره

چو از مردان مدد یابی یکی عیشِ ابد یابی، سپاهِ بی‌ عدد یابی به قهرِ نفسِ امّاره

چو هستی را همی‌ روبی سرِ هر نفْسْ می‌کوبی، بدید آید یکی خوبی نه رو باشد نه رخساره

چه باشد صد قمر آن جا شوَد هر خاک زر آن جا، به غیرِ دل مبر آن جا که آن جا هست دل‌پاره

زهی دُربخش دریایی برای جانِ بینایی، شمارِ ریگِ هرجایی ز عشقش هست آواره

خوشا مُشکا که می‌بیزی به راهِ شمسِ تبریزی، زهی باده که می‌ریزی برای جانِ مِیخواره

یکی ماهی همی‌بینم برون از دیده در دیده، نه او را دیده‌ای دیده نه او را گوش بشنیده

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.8 دقیقه

یکی ماهی همی‌بینم برون از دیده در دیده، نه او را دیده‌ای دیده نه او را گوش بشْنیده

زبان و جان و دل را من نمی‌بینم مگر بیخود، از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده

گر افلاطون بدیدستی جمال و حُسنِ آن مه را، ز من دیوانه‌تر گشتی ز من بتّر بشوریده

قِدَم آیینهٔ حادث، حدَث آیینه قدمت، در آن آیینه این هر دو چو زلفینش بپیچیده

یکی ابری ورای حس که بارانَش همه جان است، نثارِ خاکِ جسمِ او چه باران‌ها بباریده

قمررویانِ گردونی بدیده عکسِ رخسارش، خجل گشته از آن خوبی پسِ گردن بخاریده

ابد دستِ ازل بگْرفت سوی قصرِ آن مه بُرد، بدیده هر دو را غیرت بدین هر دو بخندیده

که گِرداگردِ قصرِ او چه شیرانند کز غیرت به قصدِ خونِ جانبازان و صدّیقان بغریده

به ناگه جست از لفظم که آن شه کیست شمس الدین، شه تبریز و خونِ من در این گفتن بجوشیده

ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود، با دل مرده دلان حاجت جنگی نبود

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.8 دقیقه

ننگِ عالم شدن از بهرِ تو ننگی نبْوَد، با دلِ مرده‌دلان حاجتِ جنگی نبوَد

عشقْ شیرینی جان است و همه چاشنی است چاشنیّ و مزه را صورت و رنگی نبود

عشق شاخی‌ست ز دریا که درآید در دل، جای دریا و گهر سینهٔ تنگی نبود

ساحلِ نفْس رها کن به تکِ دریا رُو کاندر این بحرْ تو را خوفِ نهنگی نبود

صورتِ هر دو جهان جمله ز آیینهٔ عشق بنماید چو که بر آیِنِه زنگی نبود

کارِ روبَهْ نبوَد عشق که هر روبه را حملهٔ شیرِ نر و کِبرِ پلنگی نبوَد

توبهٔ من درست نیست، خموش، منِ بی‌توبه را به کس مفروش

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.8 دقیقه

توبهٔ من درست نیست، خموش، منِ بی‌توبه را به کس مفروش

بندهٔ عیب‌ناک را بمَران، رحمتِ خویش را از او بمَپوش

تو سمیعِ ضمیر و فکری و ما، لب ببسته همی‌زنیم خروش

هر غم و شادیی که صورت بست پیشِ تصویرِ توست خدمتِ کوش

نقشِ تسلیم گشته پیشِ قلم، گه پلنگش کنی و گاهی موش

می‌نماید فسرده هر چیزم، همچو دیگند هر یکی در جوش

می‌زند نعره‌های پنهانی، ذرّه ذرّه چو مرغِ مرزَنگوش

وقت آمد که بشنوید اسرار، می‌گشاید خدا شما را گوش

وقت آمد که سبزپوشان نیز در رسند از رواقِ ازرق پوش

روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن، زلفِ او دعوی کند کاینَک رَسَن‌بازی، رسن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.8 دقیقه

روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن، زلفِ او دعوی کند کاینَک رَسَن‌بازی، رسن

عقل گوید گوهرم، گوهر شکستن شرط نیست، عشق گوید سنگِ ما بستان و بر گوهر بزن

سنگِ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگِ ماست، حیف هم بر روح باشد گر شدش قربانْ بدن

این نَه بس دل را که دلبر دست در خونَش کند، این نَه بس بت را که باشد چون خلیلش بت‌شکن

هر که را جُست او به رحمت وارهید از جست و جو، هر که را گفت آنِ مایی وارهید از ما و من

آن لبی کانگشتِ خود لیسید روزی زان عسل، وصفِ آن لب را چه گویم کان نگنجد در دهن

هر که صحرایی بوَد ایمن بوَد از زلزله، هر که دریایی بوَد کِی غم خورَد از جامه کَن

کِی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروش، اهرمن گر مُلک بسْتد، اهرمن بُد، اهرمن

گر بشد انگشتری انگشتِ او انگشتری‌ست، پرده بود انگشتری کـای چَشمِ بَد بر وی مزن

چشم بَد خود را خورَد خود ماهِ ما زان فارغ است، شمع کِی بدنام شد گر نورِ او بسْتَد لگن