امروز در این شهر نفیر است و فغانی، از جادوی چَشمِ یکی شعبده‌خوانی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.4 دقیقه

امروز در این شهر نفیر است و فغانی، از جادوی چَشمِ یکی شعبده‌خوانی

در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی‌ست، از عشقِ چنین حلقه ربا چرب‌زبانی

بی زخم نیابی تو در این شهر یکی دل، از تیرِ نظرهای چنین سخته کمانی

ای شهر چه شهری تو که هر روزِ تو عید است، ای شهر مکانِ تو شد از لطفْ زمانی

چه جای مکان است و چه سودای زمان است، ای هر دو شده از دَمِ تو نادره لانی

شهری‌ست که او تختگهِ عشقِ خدایی‌ست، بغداد نهان است و از او دلْ همدانی

امروز در این مصر از این یوسفِ خوبی، بی زجر و سیاست شده هر گرگْ شبانی

صد پیرِ دو صدساله از این یوسفِ خوش‌دم مانند زلیخا شده در عشقْ جوانی

او حاکمِ دل‌ها و روان‌هاست در این شهر، مانندهٔ تقدیرِ خدا حکمْ روانی

صد نورِ یقین سجده کنِ روی چو ماهش، کِی سوی مهش راه بزد ابرِ گمانی

صد چون من و تو محوِ چنان بی من و مایی، چون ظلمتِ شب محو رخِ ماه جهانی

جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری، جز سایهٔ خورشید رخش نیست امانی

از حیلهٔ او یک دو سخن دارم بشنو، چون زَهره ندارم که بگویم که فلانی

گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم، زین باده شکافیده شود شیشه جانی

هین دست ملرزان و فروکش قدحِ عشق، پازهر چو داری نکند زهرْ زیانی

هر چیز که خواهی تو ز عطّار بیابی، دکّانِ محیط است و جز این نیست دکانی

کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را، بروبد از دلِ ما فکرِ دیّ و فردا را

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.9 دقیقه

کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را، بروبد از دلِ ما فکرِ دیّ و فردا را

چنو درخت کم افتد پناهِ مرغان را، چنو امیر بباید سپاهِ سودا را

روان شود ز رهِ سینه صد هزار پری، چو بر قنینه بخواند فسونِ احیا را

کجاست شیرِ شکاریّ و حمله‌های خوشش، که پر کنند ز آهوی مشکْ صحرا را

ز مشرق است و ز خورشید نورِ عالم را، ز آدم است در و نسل و بچّه حوّا را

کجاست بحرِ حقایق کجاست ابرِ کرَم، که چشمه‌های روان داده است خارا را

کجاست کانْ شهِ ما نیست لیک آن باشد، که چشم‌بند کند سِحرهاش بینا را

چنان ببندد چشمت که ذرّه را بینی، میانِ روز و نبینی تو شمسِ کبری را

ز چشم‌بند وی است آنکِ زورقی بینی، میانِ بحر و نبینی تو موجِ دریا را

تو را طپیدنِ زورق ز بحر غمز کند، چنانکِ جنبشِ مردم به روزْ اعمیٰ را

نخوانده‌ای ختم الله خدای مُهر نهد، همو گشاید مهر و بَرَد غطاها را

دو چشم بسته تو در خواب نقش‌ها بینی، دو چشم باز شود پرده آن تماشا را

عجب مدار اگر جان حجاب جانان است، ریاضتی کن و بگذار نفسِ غوغا را

عجبتر اینک خلایق مثال پروانه، همی ‌پرند و نبینی تو شمعِ دل‌ها را

چه جرم کردی ای چشمِ ما که بندت کرد، بزار و توبه کن و ترک کن خطاها را

سزاست جسم بفرسودن این چنین جان را، سزاست مشیِْ علی الراس آن تقاضا را

خموش باش که تا وحی‌های حق شنوی، که صد هزار حیات است وحی گویا را

ای دوش ز دستِ ما رهیده، امشب نرهی به جان و دیده

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.5 دقیقه

ای دوش ز دستِ ما رهیده، امشب نرهی به جان و دیده
در پنجهٔ ماست دامن تو، ای دست در آستین کشیده
حیلت بگذار و آب و روغن، ماییم هریسهٔ رسیده
چَشم من و چشم تو حریفند، ای چشم ز چشم تو چریده
ای داده مرا شراب گلگون، گل از رخِ زردِ من دمیده
زلفِ چو رَسَن چو برفشاندی، از عشق چو چنبرم خمیده
رفتیّ و ز چشم من بریدی، خون آید لاشک از بریده
بر گِردِ خیالِ تو دوانیم، ای بر سرِ ما غمت دویده
بر روزنِ تو چرا نپرّد مرغی ز قفس به جان رهیده
خامش کردم که جمله عیبیم، ای با همه عیبمان خریده

سنگ شکاف می‌کند در هوسِ لقای تو، جان پر و بال می‌زند در طربِ هوای تو

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.5 دقیقه

سنگ شکاف می‌کند در هوسِ لقای تو، جان پر و بال می‌زند در طربِ هوای تو

آتشْ آب می‌شود عقل خراب می‌شود دشمنِ خواب می‌شود دیدهٔ من برای تو

جامهٔ صبر می‌دَرَد عقل ز خویش می‌رود، مردم و سنگ می‌خورد عشقِ چو اژدهای تو

بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را جُور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو

آبِ تو چون به جو رَوَد کِی سخنم نکو رود، گاهِ دمم فرو دَرَد از سببِ حیای تو

چیست غذای عشقِ تو این جگرِ کبابِ من، چیست دلِ خرابِ من، کارگهِ وفای تو

خابیه جوش می‌کند، کیست که نوش می‌کند، چنگ خروش می‌کند در صفت و ثنای تو

عشق درآمد از دَرَم دست نهاد بر سرم، دید مرا که بی‌توام گفت مرا که وای تو

دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلی، رفتم و مانده‌ام دلی کشته به دست و پای تو

سیمبرا ز سیمِ تو سیم‌برم به جانِ تو، وز مِیِ نو که داده‌ای جان نبرم به جان تو

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.2 دقیقه

سیمبَرا ز سیمِ تو سیم‌بَرَم به جانِ تو، وز مِیِ نو که داده‌ای جان نبرم به جان تو

زخمِ گران همی‌کشم زخم بزن که من خوشم، گر چه درونِ آتشم جمله زرم به جان تو

هر نفسی که آن رسد کارِ دلم به جان رسد، گر چه ز پا درآمدم جانِ سرم به جان تو

شکلِ طبیبِ عشقِ تو آمد و داد شربتی، خوردم از آن و هر نفس من بترم به جان تو

نور دو چَشم و نور مه چون برسد یکی شود، تو چو مهی به جان من من بصرم به جان تو

هر چه که در نظر بوَد بسته بوَد عمارتش، اه که چنین خرابْ من از نظرم به جان تو

در تبریز شمس دین هست بلندتر شجر، شاد و به برگ و بانوا زان شجرم به جان تو