من پیش از این می‌خواستم گفتارِ خود را مشتری، و اکنون همی‌خواهم ز تو کز گفتِ خویشم واخری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.2 دقیقه

من پیش از این می‌خواستم گفتارِ خود را مشتری، و اکنون همی‌خواهم ز تو کز گفتِ خویشم واخری

بت‌ها تراشیدم بسی بهرِ فریبِ هر کسی، مستِ خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری

آمد بتی بی‌ رنگ و بو دستم معطل شد بدو، استادِ دیگر را بجو بهرِ دکان بتگری

دکّان ز خود پرداختم، انگازها انداختم، قدرِ جنون بشناختم ز اندیشه‌ها گشتم بری

گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل، ترکیبِ او ویران کنم گر او نماید لمتری

کِی درخورِ لیلی بوَد آن کس کز او مجنون شوَد، پای علَم آن کس بوَد کو راست جانی آن سری

مندیش از آن بتِ مسیحایی، تا دل نشود سقیم و سودایی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 8.7 دقیقه

مندیش از آن بتِ مسیحایی، تا دل نشود سقیم و سودایی
لاحول کن و رهِ سلامت گیر، مندیش از آن جمال و زیبایی
فرصت ز کجا که تا کنی لاحول، چون نیست از او دمی شکیبایی
ماهی ز کجا شکیبد از دریا، یا طوطیِ روح از شکرخایی
چون دین نشود مشوّش و ایمان، زان زلفِ مشوّشِ چلیپایی
اخگر شده دل در آتشِ رویش، بگْرفته عقولْ بادپیمایی
دل با دو جهان چراست بیگانه، کز جا برمد صفاتِ بی‌جایی
ای تنْ تو و ترّه زارِ این عالم، چون خو کردی که ژاژ می‌خایی
ای عقل برو مشاطگی می‌کن، می‌ناز بدین که عالم‌آرایی
بگرفته معلّمی در این مکتب، با حفصی اگر چه کارافزایی
ای بر لبِ بحر همچو بوتیمار، دستور نِه تا لبی بیالایی
این‌ها همه رفت ساقیا برخیز، با تشنه‌دلان نمای سقّایی
مشرق چه کند، چراغ‌افروزی، سلطان چه کند، شهیّ و مولایی
مصقول شود چو چهرهٔ گردون، چون دودِ سیاه را تو بزْدایی
دردِه تو شرابِ جان‌فزایی را، کز وی آموخت باده صهبایی
یکتا عیشی‌ست و عشرتی کز وی جانِ عارف گرفت یکتایی
از دستِ تو هر که را دهد این دست، بی عقبه لا شده است الّایی
ای شاد دمی که آن صراحی را از دور به مستِ خویش بنْمایی
چون گوهرِ می‌ بتافت بر خاکم، خاک تن من نمود مینایی
دریای صفاتِ عشق می‌جوشد، رمزی دو بگویم ار بفرمایی
ور نی بهلم ستیر و بربسته، من دانم و یار من به تنهایی
زین بگذشتم بیار حمرا را، صفرا شکنِ هزار صفرایی
تا روز رهد ز غصّهٔ روزی، وین هندوی شب رهد ز لالایی
در حال مگر درت فروبسته‌ست، کاندر پیکارِ قال می‌آیی

دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب می‌نویسد زی، نویسد باز فردا ری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.9 دقیقه

دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب می‌نویسد زی، نویسد باز فردا ری*

قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیرِ آن، قلم گوید که تسلیمم، تو دانی من کیَم باری

گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالد، گه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری

به یک رقعه جهانی را قلم بِکْشد کند بی‌سر، به یک رقعه قِرانی را رهاند از بلا، آری

کر و فرّ قلم باشد به قدرِ حرمتِ کاتب، اگر در دست سلطانی اگر در کفّ سالاری

سرش را می‌شکافد او برای آنچِ او داند، که جالینوس بِهْ داند صلاحِ حالِ بیماری

نیارد آن قلم گفتن به عقلِ خویش تحسینی، نداند آن قلم کردن به طبعِ خویش انکاری

اگر او را قلم خوانم و اگر او را علَم خوانم، در او هوش است و بی‌هوشی، زهی بی‌هوشْ هشیاری

نگنجد در خرَد وصفش که او را جمع ضدّین است، چه بی‌ترکیب ترکیبی عجب مجبور مختاری

دوش می گفت جانم کـای سپهر معظم، بس معلق‌زنانی شعله‌ها اندر اشکم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.4 دقیقه

دوش می گفت جانم کـای سپهر معظم، بس معلق‌زنانی شعله‌ها اندر اشکم
بی‌گنه بی‌جنایت گردشی بی‌نهایت بر تنت در شکایت نیلیی رسمِ ماتم
گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتُش هم شه و هم گداوش چون براهیمِ ادهم
صورتت سهمناکی حالتت دردناکی، گردش آسیاها داری و پیچِ ارقم
گفت چرخِ مقدّس چون نترسم از آن کس کو بهشتِ جهان را می کند چون جهنّم
در کفش خاکْ مومی سازدش رنگ و رومی سازدش باز و بومی سازدش شکّر و سم
او نهانی‌ست یارا این چنین آشکارا پیش کرده است ما را تا شود او مکتّم
کِی شود بحرِ کیهان زیر خاشاک پنهان، گشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم
چون تن خاکدانت بر سرِ آب جانت جان تُتَق کرده تن را در عروسی و در غم
در تتق نوعروسی تندخویی شموسی، می کند خوش فسوسی بر بد و نیک عالم
خاک از او سبزه زاری چرخ از او بی‌قراری هر طرف بختیاری زو معاف و مسلّم
عقل از او مستقینی صبر از او مستعینی عشق از او غیب‌بینی خاکِ او نقشِ آدم
باد پویان و جویان آب‌ها دست‌شویان ما مسیحانه گویان خاکْ خامش چو مریم
بحر با موج‌ها بین گردِ کشتیّ خاکین، کعبه و مکّه‌ها بین در تکِ چاهِ زمزم
شه بگوید تو تن زن خویش در چه میفکن که ندانی تو کردن دلوْ و حبل از شلولم

الا یا مالکا رق الزمان، الا یا ناسخا، حسن الغوانی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 1.7 دقیقه

الا یا مالکا رق الزمان، الا یا ناسخا، حسن الغوانی

الا من لطفه ماء زلال، و ما فی الکون ظرف کالاوانی

سجود کل اوج او حضیض، به شمس الدین سلطان المعانی

الا تبریز بشراک دواما، و صار ساجدیک المشرقان

ظل الله تبریزا بظل، تضعضع من تصوره جنانی

تعالی عن مدیحی، قد تعالی، ولکن لیس صبر فی لسانی