ای پاک‌رو چون جامِ جم وز عشقِ آن مه متّهم، این مرگ خود پیدا کند پاکیْ تو را کم خور تو غم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.5 دقیقه

ای پاک‌رو چون جامِ جم وز عشقِ آن مه متّهم، این مرگ خود پیدا کند پاکیْ تو را کم خور تو غم
ای جانِ من با جانِ تو جویای دُر در بحر خون، تا دُر که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم
من چون شوم کوته‌نظر در عشقِ آن بحر گهر، کز ساحل دریای جان آید بشارت دم به دم
من ترکِ فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلی، کز عشقِ شه کم بیشی استْ وز عشق شه بیشی‌ست کم
بیخِ دل از صفرای او می خورد زد زردی به رخ، چون دید عشقش بر رخم زد بر رخم آن شه رقم
تلوینِ این رخسار بین در عشقِ بی‌ تلوینْ شهی، گاه از غمش چون زعفران گاه از خجالت چون بقم
من فانی مطلق شدم تا ترجمان حق شدم، گر مست و هشیارم ز من کس نشنود خود بیش و کم
بازار مصر اندر شدم تا جانب مهتر شدم، دیدم یکی یوسف‌رخی گفتم به غفلت ذابکم
گفتا عزیز مصر گر تو عاشقی بخشیدمت، من غایه الاحسان او من جوده او من کرم
من قدر آن نشناختم آن را هوس پنداشتم، یا حسرتی من هجره یا غبنتی یا ذا الندم
ای صد محال از قوّتش گشته حقیقت عین حال، ما کان فی الدارین قط و الله مثل ذالقدم
تبریز این تعظیم را تو از الست آورده‌ای، از مفخر من شمس دین از اوّل جفّ القلم

عاشق چو نمیشوی برو پشم بریس، صد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.9 دقیقه

عاشق چو نمیشوی برو پشم بریس، صد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس

در کاسهٔ سر چو نیستت بادهٔ عشق، در مطبخِ مَدخلان رو و کاسه بلیس

عالم همه سخرهٔ صفاتِ اویند، در هستی خویش جمله مات اویند

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.7 دقیقه

عالم همه سخرهٔ صفاتِ اویند، در هستی خویش جمله مات اویند

وانها که ز پردهٔ حیاتِ اویند، موقوف صفت نیَند، ذاتِ اویند

اه که چه شیرین بتی‌ست در تتقِ زرکشی، اه که چه می‌زیبدش بدخُوی و سرکشی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.7 دقیقه

اه که چه شیرین بتی‌ست در تتقِ زرکشی، اه که چه می‌زیبدش بدخُوی و سرکشی
گاه چو مه می‌رود قاعدهٔ شب‌روی، می‌کند از اختران شیوهٔ لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان، تا دلِ خود را ز هجرْ تو سوی آذر کشی
ای خنُک آن دم که تو خسرو و خورشید را سخت بگیری کمرْ خانهٔ خود درکشی
از طربِ آن زمان جامهٔ جان برکنی، وز سرِ این بیخودی گوشِ فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش را تا که بسوزد بر او چونکِ به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست، نیست گنه باده را چونکِ تو کمتر کشی
بخت عظیم است آنکْ نقل ز جنّت بری، خیر کثیر است آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود، قاصدِ خون‌ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نورِ من ظلمت و کافر کجاست، تا که به شمشیرِ دین بر سرِ کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان، تا تو مرا چون قدح در مِیِ احمر کشی

بده آن بادهٔ جانی که چنانیم همه، که مِی از جام و سر از پای ندانیم همه

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.6 دقیقه

بده آن بادهٔ جانی که چنانیم همه، که مِی از جام و سر از پای ندانیم همه

همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گُلیم، روحِ مطلق شده و تابشِ جانیم همه

همه دربند هوا اند و هوا بندهٔ ماست، که برون رفته از این دُورِ زمانیم همه

همچو سرنا بخروشیم به شکّر لبِ یار، همه دکّان بفروشیم که کانیم همه

تابِ مشرق تنِ ما را مثَلِ سایه بخورد، که به صورت مثل کون و مکانیم همه

زعفرانِ رخِ ما از حذَرِ چَشمِ بد است، ما حریفِ چمن و لاله‌سِتانیم همه

مصحف آریم و به ساقی همه سوگند خوریم، که جز از دست و کفت مِی‌ نستانیم همه

هر که جان دارد از گلشن جان بوی برَد، هر که آن دارد دریافت که آنیم همه

دلِ ما چون دل مرغ است ز اندیشه برون، که سبک‌دل شده زان رطلِ گرانیم همه

ملِکان تاجِ زر از عشقِ رهِ ما بدهند، که کمربخش‌تر از بختِ جوانیم همه

جانِ ما را به صفِ اوّلِ پیکار طلب، زآنکِ در پیش‌رَوی تیر و سنانیم همه

در پسِ پردهٔ ظلْماتِ بشر ننشینیم، زآنکِ چون نورِ سحر پرده درانیم همه

شام بودیم ز خورشیدِ جهان صبح شدیم، گرگ بودیم کنون شُهره شبانیم همه

شمس تبریز چو بنمود رخِ جان‌آرای، سوی او با دل و جان همچو روانیم همه