من بی‌خبرم خدای حق میداند، کاندر دلِ من مرا چه می‌خنداند

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.7 دقیقه

من بی‌خبرم خدای حق میداند، کاندر دلِ من مرا چه می‌خنداند

باری دلِ من شاخِ گلی را مانَد کش بادِ صبا ز لطف می‌افشاند

من بندهٔ یاری که ملالش نبوَد، کآن را که ملال است وصالش نبود

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.9 دقیقه

من بندهٔ یاری که ملالش نبوَد، کآن را که ملال است وصالش نبود

گویی که خیال است و تو را نیست وصال، تا تیره بوَد آبْ خیالش نبود

ای جان، چندان خوبی، نوباوه‌ٔ یعقوبی، خرخاشی، آشوبی، جانها را مطلوبی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 1.9 دقیقه

ای جان، چندان خوبی، نوباوه‌ٔ یعقوبی، خرخاشی، آشوبی، جانها را مطلوبی
جان جان مایی معنی اسمایی، هستی اشیایی سر-فتنه‌ی غوغایی
چون جامی در خوردم، برخیزم، برگَردم، از شاخِ آن وَردم گر سرخُم گر زردم
یا مولی یا مولی، اخبرنی عن لیلی، لا ترجه لا ترجه فاللیل ذا حبلی
مولانا مولانا قد صرنا حیرانا، غفرانا غفرانا، سبحانا سبحانا

امروز بتِ خندان می بخش کند خنده، عالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.4 دقیقه

امروز بتِ خندان می‌بخش کند خنده، عالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده

پیوسته حسد بودی پرغصّه ولیک این دم، می‌جوشد و می‌روید از عین حسد خنده

در من بنگر ای جان تا هر دو سلَف خندیم، کان خندهٔ بی پایان آورد مدد خنده

بربسته و بررسته غرقند در این رسته، تا با همگان باشد از عین ابد خنده

تا چند نهان خندم پنهان نکنم زین پس، هر چند نهان دارم از من بجهد خنده

ور تو پنَهان داری ناموسِ تو من دانم، کاندر سرِ هر مویت درجست دو صد خنده

هر ذرّه که می پوید بی خنده نمی روید، از نیست سوی هستی ما را که کشد، خنده

خندهٔ پدر و مادر در چرخ درآوردت، بنمود به هر طورت الطافِ احد خنده

آن دم که دهان خندد در خندهٔ جان بنْگر، کان خندهٔ بی دندان در لب بنهد خنده

تمام اوست که فانی شده‌ست آثارش، به دوستْگانیِ اوّل تمام شد کارش

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.1 دقیقه

تمام اوست که فانی شده‌ست آثارش، به دوستْگانیِ اوّل تمام شد کارش

مرا دلی‌ست خرابِ خراب در رهِ عشق، خراب کرده خراباتیی به یک بارش

بگو به عشق بیا گر فتاده می‌خواهی، چنان فتاد که خواهی بیا و بردارش

میا به پیش ز درش ببین که می‌ترسم ز شعله‌ها که بسوزی ز سوزِ اسرارش

وگر بگیردت آتش به سوی چَشمِ من آ، که سیلْ سیلْ روان است اشکِ دربارش

حدیث موسی و سنگ و عصا و چشمهٔ آب، ز اشکِ بنده ببینی به وقتِ رفتارش

بر آر بانگ و بگو هر کجا که بیماری‌ست، صلای صحّت و دولت ز چشمِ بیمارش

بر آ به کوه و بگو هر کجا که خفته دلی‌ست، صلای بینش و دانش ز بختِ بیدارش

که نورِ من شرح الله صدرهٔ شمعی‌ست که در دو کون نگنجد فروغِ انوارش