ای مُرده‌ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست، رُو رُو که عشقِ زنده دلان مرده‌شوی نیست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 8.5 دقیقه

ای مُرده‌ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست، رُو رُو که عشقِ زنده دلان مرده‌شوی نیست
مانندهٔ خزانی هر روز سردتر، در تو ز سوزِ عشق یکی تار موی نیست
هرگز خزان بهار شود، این مجو محال، حاشا بهار همچو خزان زشت‌خوی نیست
روباهِ لنگ رفت که بر شیر عاشقم، گفتم که این به دمدمه و های و هوی نیست
گیرم که سوز و آتشِ عشّاق نیستت، شرمت کجا شده‌ست، تو را هیچ روی نیست
عاشق چو اژدها و تو یک کِرم نیستی، عاشق چو گنج‌ها و تو را یک تسوی نیست
از من دو سه سخن شنو اندر بیان عشق گر چه مرا ز عشقْ سرِ گفت و گوی نیست
اوّل بدان که عشق نه اوّل نه آخِر است، هر سو نظر مکن که از آن سوی سوی نیست
گر طالبِ خری تو در این آخُرِ جهان، خر می‌طلب مسیح از این سوی جوی نیست
یکتا شده‌ست عیسی از آن خر به نور دل، دل چون شکمبه پُر حَدَث و توی توی نیست
با خر میا به میدان زیرا که خَرسوار از فارِسان حمله و چوگان و گوی نیست
هندوی ساقی دلِ خویشم که بزم ساخت تا تُرکِ غم نتازد کامروز طوی نیست
در شهر مست آیم تا جمله اهل شهر دانند کاین زهی ز گدایانِ کوی نیست
آن عشقِ مِی‌‌فروش قیامت همی ‌کند، زان باده‌ای که درخورِ خمّ و سبوی نیست
زان مِی زبان بیابد آن کس که الکن است، زان می گلو گشاید آن کش گلوی نیست
بس کن چه آرزوست تو را این سخنوری، باری مرا ز مستی آن آرزوی نیست

تو جانا بی ‌وصالش در چه کاری، به دست خویش بی‌ وصلش چه داری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.0 دقیقه

تو جانا بی ‌وصالش در چه کاری، به دست خویش بی‌ وصلش چه داری

همه لافت که زاری‌ها کنم من به نزدِ او نیرزد خاکِ زاری

اگر سنگت ببیند بر تو گریَد که از وصلِ چه کس گشتی تو عاری

به وصلش مر سما را فخر بودی به هجرش خاک را اکنون تو عاری

چنان مغرور و سرکش گشته بودی زمان وصل یعنی یار غاری

از آن مِی‌ها ز وصلش مست بودی نک آمد مر تو را دُور خماری

و لیکن مرغ دولت مژده آورد کز آن اقبال می‌آید بهاری

ز لطف و حِلم او بوده‌ست آن وصل، نبود از عقل و فرهنگ و عیاری

به پیر هندُوی بگذشت لطفش چو ماهی گشت پیر از خوش‌عذاری

چنین‌ها دیده‌ای از لطف و حسنش، تو جانا کز پی او بی‌ قراری

چه سودم دارد ار صد ملک دارم که تو که جانِ آنی در فراری

خداوندی ز تو دور است ای دل، که بی ‌او یاوه گشته و بی ‌مهاری

هزاران زخم دارد از تو ای هجر که این دم بر سر گنجش تو ماری

ایا روز فراقم همچو قیری، ایا روز وصالم همچو قاری

تو بودی در وصالش در قماری، کنون تو با خیالش در قماری

به هجر فخر ما شمس الحق و دین، ایا صبرا نکردی هیچ یاری

مگر صبری که رست از خاک تبریز خورم یابم دمی زو بردباری

ببینا این فراقِ من فراقی، ببینا بخت لنگم راهواری

آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود، آمد ندای آسمان تا مرغِ جان پرّان شود

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.9 دقیقه

آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود، آمد ندای آسمان تا مرغِ جان پرّان شود

هم بحر پر گوهر شود هم شوره چون گوهر شود، هم سنگ لعلِ کان شود هم جسم جمله جان شود

گر چَشم و جانِ عاشقان چون ابرِ طوفان-بار شد امّا دل اندر ابر تن چون برق‌ها رخشان شود

دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان، زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود

ای شاد و خندان ساعتی کان ابرها گرینده شد، یا رب خجسته حالتی کان برق‌ها خندان شود

زان صد هزاران قطره‌ها یک قطره ناید بر زمین، ور زانکِ آید بر زمین جمله جهان ویران شود

جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانه‌ای با نوح هم کشتی شود پس محرمِ طوفان شود

طوفان اگر ساکن بُدی گردان نبودی آسمان، زان موجِ بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود

ای مانده زیر شش جهت هم غم بخور هم غم مخور، کان دانه‌ها زیرِ زمین یک روز نخلستان شود

از خاک روزی سر کند آن بیخْ شاخِ تر کند، شاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود

وان خشک چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود، آن این نباشد این شود این آن نباشد آن شود

چیزی دهانم را ببست یعنی کنارِ بام و مست، هر چه تو زان حیران شوی آن چیز از او حیران شود

سودای تو در جوی جان چون آبِ حیوان می‌رود، آبِ حیات از عشق تو در جوی جویان می‌رود

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.3 دقیقه

سودای تو در جوی جان چون آبِ حیوان می‌رود، آبِ حیات از عشق تو در جوی جویان می‌رود

عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا، مرغ دلم بر می‌پرد چون ذکرِ مرغان می‌رود

بر ذکرِ ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم، جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می‌رود

هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته چون من قفس پرداخته سوی سلیمان می‌رود

از جان هر سبحانی‌ای هر دم یکی روحانی‌ای مست و خراب و فانی‌ای تا عرش سبحان می‌رود

جان چیست خمّ خسروان در وی شراب آسمان، زین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان می‌رود

در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر در گفتنم ذوقی دگر، باقی بر این‌سان می‌رود

میدان خوش است ای ماه‌رو با گیر و دار ما و تو، ای هر که لنگ است اسب او لنگان ز میدان می‌رود

مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساخته، خورشید هم جان باخته چون گوی غلطان می‌رود

این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافته در نور تو دربافته بیرونِ ایوان می‌رود

چون نورِ بیرون این بوَد پس او که دولت‌بین بود یا رب چه با تمکین بود یا رب چه رخشان می‌رود

آدمی‌ای آدمی‌ای آدمی، بسته دمی زانکِ نِه‌ای آن دمی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.5 دقیقه

آدمی‌ای آدمی‌ای آدمی، بسته دمی زانکِ نِه‌ای آن دمی

آدمی‌ای را همه در خود بسوز، آن دمی‌ای باش اگر محرمی

کم زد آن ماهِ نو و بدر شد، تا نزنی کم نرهی از کمی

می‌برمی از بد و نیکِ کسان، آن همه در توست، ز خود می‌رمی

حِرصْ خزان است و قناعت بهار، نیست جهان را ز خزان خرّمی

مغز بری در غم، نغزی ببر، بر اسد و پیل زن ار رستمی

همچو مَلَک جانبِ گردون بپر، همچو فلک خَم دِه اگر می‌خمی