ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد، قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.5 دقیقه

ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد، قهرِ خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد

چون کرد بر عالم گذر سلطانِ ما زاغ البصر نقشی بدید آخِر که او بر نقش‌ها عاشق نشد

جانی کجا باشد که او بر اصلِ جان مفتون نشد، آهن کجا باشد که بر آهن‌ربا عاشق نشد

من بر درِ این شهر دی بشنیدم از جمع پری خانه‌ش بَده بادا که او بر شهرِ ما عاشق نشد

ای وایِ آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد، ای وای آن مسّی که او بر کیمیا عاشق نشد

بسته بوَد راهِ اجل نبوَد خلاصش معتجل، هم عیش را لایق نبُد هم مرگ را عاشق نشد

بار دیگر ملتی برساختی برساختی، سوی جان عاشقان پرداختی پرداختی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.8 دقیقه

 بارِ دیگر ملّتی برساختی برساختی، سوی جانِ عاشقان پرداختی پرداختی
 بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی، تا به هفتم آسْمان برتاختی برتاختی
 پردۀ هفت آسْمان بشکافتی بشکافتی، گوی را در لامکان انداختی انداختی
 سوی جانان برشدی دامن‌کَشان دامن‌کَشان، جان‌ها را یک به یک بشناختی بشناختی
 درزدی در طور سینا آتشی نو آتشی، کوه را و سنگ را بگْداختی بگْداختی
 بود در بحرِ حقایق موج‌ها در موج‌ها، بر سرِ آن بحر جان می‌باختی می‌باختی
 صبر کردی تا که دریا رام گشت و رام گشت، بهرِ کشتی بادبان افراختی افراختی

ای جان مرا از غم و اندیشه خریده، جان را بستم در گل و گلزار کشیده

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.3 دقیقه

ای جانِ مرا از غم و اندیشه خریده، جان را به ستم در گل و گلزارْ کشیده

دیده که جهان از نظرش دور فتاده‌ست نادیده بیاورده دگرباره بدیده

جان را سبکی داده و بُبریده ز اشغال تا دررسد اندر هوسِ خویش جریده

جولاهه که باشد که دهی سطنت او را، پا در چَهِْ اندیشه و سودا بتنیده

آن کس که ز باغت خَرَد انگورْ فشارد، شیرین بوَدَش لاجرم ای دوستْ عقیده

آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها باشند درختانِ تو از میوه خمیده

جان را زنَد آن باغْ صلاهای تعالوا، جان در تنِ پرخونِ پر از ریم خزیده

چون گنج برآزینِ حدَثْ ای جان و جهان‌گیر در گوش کن این پند من ای گوشه گزیده

پیسه رسن است این شب و این روز، حذر کن، کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده

این گردن ما زین رسنِ پیسهٔ ایّام کی گردد چون گردن احرارْ رهیده

از بولهب و جفتیِ او چونکِ ببرّیم بینیم ز خودْ حبلِ مَسَد را سِکَلیده

بی‌ فصلِ خزان گلشنِ ارواح شکفته، بی‌ کام و دهان هر فَرَسِ روحْ چریده

افسار گسسته فرس و رفته به صحرا، مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده

ترجیع کنم تا که سرِ رشته بیابند، مستان همه از بهرِ چنین گنج خرابند

به تن این جا به باطن در چه کاری، شکاری می‌کنی یا تو شکاری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.4 دقیقه

به تن اینجا به باطن در چه کاری، شکاری می‌کنی یا تو شکاری

کز او در آیِنه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری

مثالِ بازِ سلطان است هر نقش، شکار است او و می‌جوید شکاری

چه ساکن می‌نماید صورتِ تو، درونِ پرده تو بس بی قراری

لباست بر لبِ جوی و تو غرقه، از این غرقه عجب سر چون برآری

حریفت حاضر است آن جا که هستی، و لیکن گر بگوید شرم داری

به هر شیوه که گردد شاخِ رقصان نباشد غایب از باد بهاری

مجِهْ تو سو به سو ای شاخ از این باد، نمی‌دانی کز این باد است یاری

به صد دَستان به کارِ توست این باد، تو را خود نیست خویِ حق گزاری

از او یابی به آخِر هر مرادی، همو مستی دهد هم هوشیاری

بپرس او کیست، شمس الدّین تبریز، بجز در عشقِ او تا سر نخاری

گهی در گیرم و گه بام گیرم، چو بینم روی تو آرام گیرم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4 دقیقه

گهی در گیرم و گه بام گیرم، چو بینم روی تو آرام گیرم

زبونِ خاص و عامم در فراقت، بیا تا ترکِ خاص و عام گیرم

دلم از غم گریبان می دراند که کِی دامانِ آن خوش‌نام گیرم

نگیرم عیش و عشرت تا نیاید، و گر گیرم در آن هنگام گیرم

چو زلف‌اندازِ من ساقی درآید به دستی زلف و دستی جام گیرم

اگر در خرقۀ زاهد درآید شوَم حاجیّ و راهِ شام گیرم

وگر خواهد که من دیوانه باشم شوَم خام و حریفِ خام گیرم

وگر چون مرغ اندر دل بپرّد شوم صیّادِ مرغانْ دام گیرم

چو گویم شب نخسپم او بگوید که من خواب از نِمازِ شام گیرم

وگر گویم عنایت کن بگوید که نی من جنگیم دشنام گیرم

مرادِ خویش بگذارم همان دم مرادِ دلبرِ خودکام گیرم