منم فتنه هزاران فتنه زادم، به من بنگر که داد فتنه دادم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 1.7 دقیقه

منم فتنه، هزاران فتنه زادم، به من بنگر که دادِ فتنه دادم

ز من مگْریز زیرا درفتادی، بگو الحمدلله درفتادم

عجب چیزی‌ست عشق و من عجبتر، تو گویی عشق را خود من نهادم

بیا گر من منم خونم بریزید که تا خود من نمردم من نزادم

نگویم سرِّ تو کان غمز باشد، ولی ناگفته بندی برگشادم

افدی قمرا لاح علینا و تلالا، ما احسنه رب تبارک و تعالی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.2 دقیقه

افدی قمرا لاح علینا و تلالا، ما احسنه رب تبارک و تعالی

قد حل بروحی فتضاعفت حیاه، و الیوم نای عنی عزا و جلالا

ادعوه سرارا و انادیه جهارا، ان ابدلنی الصبوه طیفا و خیالا

لو قطعنی دهری لا زلت انادی، کی تخترق الحجب و یروین وصالا

لا مل من العشق و لو مر قرون، حاشاه ملالا بی حاشای ملالا

العاشق حوت و هوی العشق کبجر، هل مل اذا ما سکن الحوت زلالا

امتزاج روح‌ها در وقت صلح و جنگ‌ها با کسی باید که روحش هست صافی صفا

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 8.4 دقیقه

امتزاجِ روح‌ها در وقتِ صلح و جنگ‌ها با کسی باید که روحش هست صافیِّ صفا

چون تغیّر هست در جانْ وقتِ جنگ و آشتی، آن نه یک روح است تنها بلک گشتستند جدا

چون بخواهد دل سلامِ آن یکی همچون عروسْ مر زفافِ صحبتِ دامادِ دشمن‌روی را

باز چون مِیلی بوَد سویی بدان مانَد که او میل دارد سوی دامادِ لطیفِ دلربا

از نظرها امتزاج و از سخن‌ها امتزاج، وز حکایت امتزاج و از فکر آمیزها

همچنانک امتزاجِ ظاهر است اندر رکوع، وز تَصافُح وز عِناق و قبله و مدح و دعا

بر تفاوت این تَمازُج‌ها ز مِیل و نیم میل، وز سرِ کَرْهْ و کراهت وز پیِ ترس و حیا

آن رکوعِ با تأنّی وان ثنای نرمْ نرم، هم مراتب در معانی در صُوَرها مجتبا

این همه بازیچه گردد چون رسیدی در کسی، کش سما سجده‌اش بَرَد وان عرش گوید مرحبا

آن خداوندِ لطیفِ بنده‌پرور شمسِ دین، کو رهانَد مر شما را زین خیالِ بی‌وفا

با عدم تا چند باشی خایف و امّیدوار، این همه تأثیرِ خشمِ اوست تا وقتِ رضا

هستی جانِ اوست حقّا چونکِ هستی زو بتافت، لاجرم در نیستی می‌ساز با قیدِ هوا

گه به تسبیع هوا و گه به تسبیع خیال، گه به تسبیع کلام و گه به تسبیع لقا

گه خیالِ خوش بوَد در طنز همچون احتلام، گه خیالِ بد بوَد همچون که خوابِ ناسزا

وانگهی تخییل‌ها خوشتر از این قومِ رذیل، اینْت هستی کو بوَد کمتر ز تخییل عما

پس از آن سوی عدم بدتر از این از صد عدم، این عدم‌ها بر مراتب بود همچون که بقا

تا نیاید ظلِّ میمونِ خداوندیِّ او هیچ بندی از تو نگْشاید یقین، می‌دان دلا

چنین می‌زن دو دستک تا سحرگاه که در رقص است آن دلدار و دلخواه

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.8 دقیقه

چنین می‌زن دو دستک تا سحرگاه که در رقص است آن دلدار و دلخواه

همی‌گو آنچ می‌دانم من و تو، ولی پنهان کنش در ذکر الله

فغان کردن ز شیرِ حق بیاموز، نکردی آهِ پرخون جز که در چاه

درآ چون شیر و پنجه بر جهان زن، چه جنبانی به دستانْ دُم چو روباه

ز بس پیوستگی بیگانه باشیم سلامم زان نکردی بر سرِ راه

چو قرآن را نداند جز که قربان، بیا قربان شو اندر عید این شاه

شبی که عشق باشد میهمانم ببینم بدر را بی اوّل ماه
 

شکست عهد مودت نگار دلبندم، برید مهر و وفا یار سست پیوندم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.9 دقیقه

شکست عهدِ مودّت نگارِ دلبندم، بُرید مِهر و وفا یارِ سست‌پیوندم

به خاکِ پایِ عزیزان که از محبّتِ دوست دل از محبّتِ دنیا و آخرت کندم

تطاولی که تو کردی به دوستی با من من آن به دشمنِ خون‌خوارِ خویش نپْسندم

اگر چه مِهر بریدیّ و عهد بشکستی هنوز بر سرِ پیمان و عهد و سوگندم

بیار ساقیِ سرمستْ جامِ بادۀ عشق، بده به رغمِ مُناصِح که می‌دهد پندم

من آن نیَم که پذیرم نصیحتِ عُقلا، پدر بگوی که من بی‌حساب فرزندم

به خاکِ پایِ تو سوگند و جانِ زنده‌دلان که من به پایِ تو در مردن آرزومندم

بیا بیا صنما کز سرِ پریشانی نمانْد جز سرِ زلفِ تو هیچ پابندم

به خنده گفت که سعدی از این سخن بُگْریز، کجا رَوَم که به زندانِ عشق دربندم