ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش را، با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.6 دقیقه

ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش را با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را

تشریف دِهْ عشّاق را پر نور کن آفاق را بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را

با روی همچون ماهِ خود با لطفِ مسکین‌خواهِ خود ما را تو کن همراهِ خود چیزی بده درویش را

چون جلوۀ مه می‌کنی وز عشق آگه می‌کنی با ما چه همره می‌کنی چیزی بده درویش را

درویش را چه‌بْوَد نشان، جان و زبانِ دُرفشان، نی دلقِ صدپاره کشان چیزی بده درویش را

هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را

تلخ از تو شیرین می‌شود کفر از تو چون دین می‌شود خار از تو نسرین می‌شود چیزی بده درویش را

جانِ من و جانانِ من کفرِ من و ایمانِ من سلطانِ سلطانانِ من چیزی بده درویش را

ای تن‌پرستِ بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن منْگر به تن بنْگر به من چیزی بده درویش را

امروز ای شمع آن کنم بر نورِ تو جولان کنم بر عشقْ جان افشان کنم چیزی بده درویش را

امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را

تو عیبِ ما را کیستی، تو مار یا ماهیستی، خود را بگو تو چیستی، چیزی بده درویش را

جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست، تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.6 دقیقه

این مطرب از کجاست که برگفت نامِ دوست، تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

دل زنده می‌شود به امیدِ وفای یار جان رقص می‌کند به سماعِ کلامِ دوست

تا نفخِ صور بازنیاید به خویشتن هرک اوفتاد مستِ محبّت ز جام دوست

من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست

رنجورِ عشق بِهْ نشود جز به بوی یار ور رفتنی‌ست جان ندهد جز به نام دوست

وقتی امیر مملکتِ خویش بودمی اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست

گر دوست را به دیگری از من فراغت است من دیگری ندارم قایم مقامِ دوست

بالای بامِ دوست چو نتْوان نهاد پای هم چاره آن که سر بنهی زیرِ بام دوست

درویش را که نام بَرَد پیشِ پادشاه، هیهات از افتقارِ من و احتشام دوست

گر کامِ دوست کشتن سعدی‌ست باک نیست، اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست

هزاران غم بدل اندوته دیرم، هزار آتش بجان افروته دیرم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 0.6 دقیقه

هزاران غم بدل اندوته دیرم، هزار آتش بجان افروته دیرم

بیک آهِ سحر کز دل برآرم هزاران مدّعی را سوته دیرم

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی، دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.4 دقیقه

تو ز عشقِ خود نپرسی که چه خوب و دلربایی، دو جهان به هم برآید چو جمالِ خود نمایی

تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی نَه مکان تو را نَه سویی و همه به سوی مایی

به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی

تو به گوشِ دل چه گفتی که به خنده‌اش شکفتی به دهانِ نِی چه دادی که گرفت قندخایی

تو به مِی چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی به خرَد چه هوش دادی که کُنَد بلند رایی

ز تو خاک‌ها منقّش دلِ خاکیان مشوّش ز تو ناخوشی شده خوش که خوشیّ و خوش فزایی

طرب از تو با طرب شد عجب از تو بوالعجب شد کَرَم از تو نوش‌لب شد که کریم و پرعطایی

دلِ خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی سخنی به درد گویی که همو کند دوایی

ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان ز تو خود هزار چندان که تو معدنِ وفایی

چو یقین شده‌ست دل را که تو جان جان جانی، بگشا در عنایت که ستون صد جهانی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.6 دقیقه

چو یقین شده‌ست دل را که تو جانِ جانِ جانی بگشا درِ عنایت که ستونِ صد جهانی

چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش به قصاصِ عاشقانت که تو صارمِ زمانی

چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر، همه چیز را به پیشت خورشی‌ست رایگانی

به حمَل رسید آخر به سعادت آفتابت که جهانِ پیر یابد ز تو تابشِ جوانی

چه سماع‌هاست در جان چه قرابهای ریزان که به گوش می‌رسد زان دف و بربط و اغانی

چه پر است این گلستان ز دمِ هزاردستان که ز های و هوی مستان تو مِی از قدح ندانی

همه شاخه‌ها شکفته ملکان قدح گرفته همگان ز خویش رفته به شرابِ آسمانی

برسان سلامِ جانم تو بدان شهان ولیکن تو کسی به هُش نیابی که سلامشان رسانی

پشه نیز باده خورده سر و ریشْ یاوه کرده نَمِرود را به دشنه ز وجود کرده فانی

چو به پشّه این رسانَد تو بگو به پیل چه‌دْهَد، چه کنم به شرح ناید مِیِ جامِ لامکانی

ز شرابِ جان پذیرش سگِ کهفِ شیرگیرش که به گِردِ غارِ مستان نکند به جز شبانی

چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیرِ شرزه چو وفا کند چه یابد ز رحیقِ آن اوانی

تبریز مشرقی شد به طلوعِ شمسِ دینی که از او رسد شرارت به کواکبِ معانی