چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما، کفر شدست لاجرم ترک هوای نفس ما

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.2 دقیقه

چون همه عشقِ روی توست جمله رضای نفسِ ما کفر شده‌ست لاجرم ترکِ هوای نفسِ ما

چونکِ به عشق زنده شد قصدِ غزاش چون کنم، غمزۀ خونی تو شد حجّ و غزای نفسِ ما

نیست ز نفسِ ما مگر نقش و نشانِ سایه‌ای، چون به خمِ دو زلفِ توست مسکن و جایِ نفسِ ما

عشقْ فروخت آتشی کآبِ حیات از او خجل، پرس که از برای که، آن ز برای نفسِ ما

هژده هزار عالمِ عیش و مراد عرضه شد، جز به جمالِ تو نبُد جوشش و رایِ نفسِ ما

دوزخْ جای کافران جنّت جای مؤمنان، عشق برای عاشقانْ محوِ سزای نفسِ ما

اصلِ حقیقتِ وفا سرِّ خلاصۀ رضا خواجۀ روحْ شمسِ دین بود صفای نفسِ ما

در عوضِ عبیرِ جان در بدنِ هزار سنگ از تبریز خاک را کحلِ ضیایِ نفسِ ما

هر که را اسرار عشق اظهار شد، رفت یاری زانک محو یار شد

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.0 دقیقه

هر که را اسرارِ عشق اظهار شد رفت یاری زانکِ محو یار شد

شمع افروزان بنِهْ در آفتابْ بنْگرش چون محوِ آن انوار شد

نیست نورِ شمع هست آن نورِ شمع، هم نشد آثار و هم آثار شد

همچنان در نورِ روحْ این نارتنْ هم نشد این نار و هم این نار شد

جویْ جویان است و پویان سوی بحر، گم شود چون غرقِ دریابار شد

تا طلب جنبان بوَد مطلوب نیست، مطلب آمد آن طلب بی کار شد

پس طلب تا هست ناقص بُد طلب، چون نمانَد آگهی سالار شد

هر تنِ بی عشق کو جوید کُلَهْ سر ندارد جملگی دستار شد

تا ببیند ناگهانی گلرخی بر وی آن دستار و سر چون خار شد

همچو من شد در هوای شمسِ دین آنکِ او را در سر این اسرار شد

نه فلک مر عاشقان را بنده باد دولت این عاشقان پاینده باد

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.4 دقیقه

نُه فلک مر عاشقان را بنده باد دولتِ این عاشقان پاینده باد

بوستانِ عاشقان سرسبز باد آفتابِ عاشقان تابنده باد

تا قیامت ساقیِ باقیِّ عشق جام بر کف سوی ما آینده باد

بلبلِ دل تا ابد سرمست باد طوطیِ جان هم شکرخاینده باد

تا ابد پستانِ جانْ پُر شیر باد مادرِ دولت طرب زاینده باد

شیوۀ عاشق فریبی‌های یار کم مباد و هر دم افزاینده باد

از پیِ لعلش گهربار است چشم این گهر را لعلش استاینده باد

چشمِ ما بگشاد چشمِ مستِ او طالبان را چشمْ بگشاینده باد

دل ز ما برْبود حسنِ دلربا، چابک و صیّاد و برْباینده باد

مرغِ جانم گر نپرّد سوی عشق پرّ و بالِ مرغِ جان برکنده باد

عشقْ گریان بیندم خندان شود ای جهان از خنده‌اش پرخنده باد

سنگ‌ها از شرمِ لعلش آب شد شرم‌ها از شرمِ او شرمنده باد

من خموشم میوۀ نطقِ مرا می‌بپالاید که پالاینده باد

هر دم ای دل سوی جانان می‌روی، وز نظرها سخت پنهان می‌روی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.2 دقیقه

هر دم ای دل سوی جانان می‌روی وز نظرها سخت پنهان می‌روی

جامه‌ها را چاک کردی همچو ماه در پیِ خورشیدِ رخشان می‌روی

ای نشسته با حریفان بر زمین وز درون بر هفت کیوان می‌روی

پیشِ مهمانان به صورت حاضری سوی صورتگر به مهمان می‌روی

چون قلم بر دستِ آن نقّاشِ چُست در میانِ نقشِ انسان می‌روی

همچو آبی می‌روی در زیرِ کاه، آبِ حیوانی به بُستان می‌روی

در جهانْ غمگین نماندی گر تو را چشم دیدی چون خرامان می‌روی

ای دریغا خلق دیدی مر تو را چون نهان از جمله خلقان می‌روی

حالِ ما بنْگر ببر پیغامِ ما چون به پیشِ تختِ سلطان می‌روی

جان جان مایی خوشتر از حلوایی، چرخ را پر کرد زینت و زیبایی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.4 دقیقه

جانِ جانِ مایی خوشتر از حلوایی چرخ را پر کرد زینت و زیبایی

دایهٔ هستی‌ها چشمهٔ مستی‌ها سردِهِ مستانی وآفتِ سرهایی

باغ و گنجِ خاکی مشعلهٔ افلاکی از طوافت کیوان یافته بالایی

وعده کردی کآیم وعده را می‌پایم ای قمر سیمایم تو که را می‌پایی

وقتِ بخششِ جانا کانی و دریایی وقتِ گفتنِ مانا که شکر می‌خایی

بی تُوَم پروا نی جای تو پیدا نی در پیِ تو دلها خیره و هر جایی

هوش را برْباید عمر را افزاید چشم را بگشاید هر چه تو فرمایی

اندر آن مجلس‌ها که تو باشی شاها جان نگنجد تا تو ندْهیش گنجایی

تلخ‌تر جام ای جان صعب‌تر دام ای جان آن بوَد که مانم بی تو در تنهایی

خوش‌ترین مقصودی با نوا تر سودی آن بوَد که گویی چونی ای سودایی

پختگان را خمری بهرِ خامان شیری بهرِ شیره و شیرت بین تو خون پالایی

عشق تو خوش خیزی در جگر آمیزی دست تو خون ریزی دست را نالایی

گر شود هر دستی دستگیرِ مستی نیست چاره پیدا تا تو ناپیدایی

روح‌ها دریا دان جسم‌ها کف‌ها دان تو بیا ای آنکِ گوهرِ دریایی

سیّدی مولایی مسکنی مثوایی مبدع الاشیاء مسکرالاجزاء

فالق الصباح خالق الرواح یا کریم الراح، ساعه الاسقاء

من نهادم دستم بر دهانِ مستم تا تو گویی که تو داده‌ای گویایی