ساقیا این می از انگور کدامین پشته‌ست، که دل و جان حریفان ز خمار آغشته‌ست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.0 دقیقه

ساقیا این مِی از انگور کدامین پشته‌ست که دل و جانِ حریفان ز خمار آغشته‌ست

خمِّ پیشین بگُشا و سرِ این خم بربند که چو زهر است نشاطِ همگان را کشته‌ست

بندْ این جامِ جفا جامِ وفا را برگیر تا نگویند که ساقی ز وفا برگشته‌ست

دردِه آن بادۀ اوّل که مبارک باده‌ست مگْسل آن رشتۀ اوّل که مبارک رشته‌ست

صد شکوفه ز یکی جرعه بر این خاک ز چیست تا چه عشق است که اندر دلِ ما بسْرشته‌ست

بر درِ خانۀ دل این لگدِ سخت مزن هان که ویران شود این خانۀ دل یک خشته‌ست

باده‌ای دِه که بدان باده بلا وا گردد مجلسی دِه پر از آن گل که خدایش کشته‌ست

تا همه مست شویم و ز طرب سجده کنیم پیشِ نقشی که خدایش به خودی بنِْوشته‌ست

ندا رسید به عاشق ز عالم رازش، که عشق هست براق خدای می‌تازش

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.9 دقیقه

ندا رسید به عاشق ز عالمِ رازش که عشقْ هست براقِ خدایْ می‌تازش

تبارک الله در خاکیان چه باد افتاد چو آبِ لطف بجوشید ز آتشِ نازش

گرفت شکلِ کبوتر ز ماه تا ماهی ز عشقِ آنکِ درآید به چنگلِ بازش

گرفت چهرۀ عشّاق رنگ و سکّۀ زر ز عشقِ زرگرِ ما و ز لذّتِ گازش

در آن هوا که هوا و هوس از او خیزد چه دید مرغِ دل از ما ز چیست پروازش

گهی که مرغِ دلِ ما بمانْد از پرواز که بست شهپرِ او را که بُرد انگازش

مگو که غیرتْ هر لحظه دست می‌خاید که شرم دار ز یار و ز عشقِ طنّازش

ز غیرتش گله کردم به خنده گفت مرا که هر چه بند کند او تو را براندازش

آن ره که بیامدم کدامست، تا بازروم که کار خامست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.1 دقیقه

آن ره که بیامدم کدام است تا باز رَوَم که کارِ خام است

یک لحظه ز کوی یار دوری در مذهبِ عاشقان حرام است

اندر همه دِه اگر کسی هست والله که اشارتی تمام است

صَعوه ز کجا رَهَد که سیمرغ پابستۀ این شگرفْ دام است

آواره دلا میا بدین سو، آن جا بنِشین که خوش مقام است

آن نُقل گزین که جان فزایْ است وان باده طلب که با قوام است

باقی همه بو و نقش و رنگ است باقی همه جنگ و ننگ و نام است

خاموش کن و ز پای بنْشین چون مستی و این کنارِ بام است

بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکن، مهر حریف و یار دگر می‌کنی مکن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.3 دقیقه

بشْنیده‌ام که عزمِ سفر می‌کنی، مکن، مِهرِ حریف و یارِ دگر می‌کنی، مکن

تو در جهانْ غریبی غربت چه می‌کنی، قصدِ کدام خسته جگر می‌کنی مکن

از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو دزدیده سوی غیر نظر می‌کنی مکن

ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست ما را خراب و زیر و زبر می‌کنی مکن

چه وعده می‌دهیّ و چه سوگند می‌خوری سوگند و عشوه را تو سپر می‌کنی مکن

کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده‌ای از عهد و قولِ خویش عبر می‌کنی مکن

ای برتر از وجود و عدم بارگاهِ تو از خطّۀ وجود گذر می‌کنی مکن

ای دوزخ و بهشت غلامانِ امرِ تو بر ما بهشت را چو سقر می‌کنی مکن

اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم آن زهر را حریف شکر می‌کنی، مکن

جانم چو کوره‌ای‌ست پُر آتش بسَت نکرد روی من از فراق چو زر می‌کنی مکن

چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم، قصدِ خسوفِ قرصِ قمر می‌کنی مکن

ما خشکْ لب شویم چو تو خُشک آوری، چشمِ مرا به اشک چه تر می‌کنی مکن

چون طاقتِ عقیلۀ عشّاق نیستت پس عقل را چه خیره نگر می‌کنی مکن

حلوا نمی‌دهی تو به رنجور ز احتما، رنجورِ خویش را تو بتر می‌کنی مکن

چشمِ حرام خوارۀ من دزدِ حُسنِ توست، ای جان سزای دزدِ بصر می‌کنی مکن

سر درکش ای رفیق که هنگامِ گفت نیست، در بی سریّ عشق چه سر می‌کنی مکن

چون ذره به رقص اندرآییم، خورشید تو را مسخر آییم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.5 دقیقه

چون ذرّه به رقص اندر آییم خورشیدِ تو را مسخّر آییم

در هر سحری ز مشرقِ عشقْ همچون خورشید ما بر آییم

در خشک و ترِ جهان بتابیم نی خشک شویم و نی تر آییم

بس نالۀ مس‌ها شنیدیم کای نور بتاب تا زر آییم

از بهرِ نیاز و دردِ ایشان ما بر سرِ چرخ و اختر آییم

از سیمبری که هست دلبر از بهرِ قلاده عنبر آییم

زان خرقۀ خویش ضرب کردیم تا زین به قبای شُشتر آییم

ما صرف کشانِ راهِ فقریم سرمستِ نبیذِ احمر آییم

گر زهرِ جهان نهند بر ما از باطن خویش شکّر آییم

آن روز که پُردلان گریزند در عینِ وَغا چو سنجر آییم

از خونِ عدو نبیذ سازیم وانگه بکشیم و خنجر آییم

ما حلقۀ عاشقانِ مستیم هر روز چو حلقه بر در آییم

طغرای امانِ ما نوشت او کِی از اجلی به غرغر آییم

اندر ملکوت و لامکان ما بر کرّۀ چرخِ اخضر آییم

از عالمِ جسم خفیه گردیم در عالمِ عشق اظهر آییم

در جسم شده‌ست روحِ طاهر، بی جسم شویم و اطهر آییم

شمسِ تبریز جانِ جان است در برجِ ابد برابر آییم