از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی، بر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.8 دقیقه

از دارِ مُلکِ لَم یَزَل ای شاهْ سلطان آمدی، بر قلبِ ماهان برزدی سنجُق ز شاهان بسْتدی

ماه آمدی از لا مکان ای اصلِ کارستانِ جان صد آفتاب و چرخ را چون ذرّه‌ها برهم زدی

یک مشعله افروختی تا روز و شب را سوختی عذری به جرم آموختی نیکی خجل شد از بدی

از رشکِ پنهان ای پری در جان درآ تا دل بری ای زُهرۀ صد مشتری ای سرّ لطفِ ایزدی

بخْرام بخْرام ای صنم زیرا تویی کاندر حرم هم حسرت هر عابدی هم قبلۀ هر معبدی

نقشی‌ست بی مثلْ آن رخش پرنورِ پاکِ خالقش زلفی‌ست مشکین طرّه‌اش یا طیلسانِ احمدی

چون شمسِ تبریزی رَوَد چون سایه جان در پی رود، در دیده خاکش توتیا یا کَحلِ نورِ سرمدی

گر یار چنین سرکش و عیار نبودی، حال من بیچاره چنین زار نبودی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.3 دقیقه

گر یار چنین سرکش و عیّار نبودی حالِ منِ بیچاره چنین زار نبودی

گر عشقِ بتان خنجرِ هجران نکشیدی در روی زمین خوشتر ازین کار نبودی

از شادیِ من خلقِ جهان شاد شدندی گر بر دلِ من بارِ غمِ یار نبودی

از بادهٔ من خلقِ جهان مست بُدَندی در روی زمین یک تنِ هشیار نبودی

گر یار گذر بر سرِ بازار نکردی هنگامهٔ ما بر سرِ بازار نبودی

هر زاهدِ خشکی نفس از عشق زدندی گر یار چنین سرکش و خونخوار نبودی

زلفِ تو اگر دعوتِ کفّار نکردی امروز کسی لایقِ زنّار نبودی

گر یار نمودی رخِ خود را به همه خلق اندر دو جهان همدمِ عطّار نبودی