چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان، دل از انتظار خونین دهن از امید خندان

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.3 دقیقه

چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان دل از انتظار خونین دهن از امیدْ خندان

مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد به ورع خلاص یابد ز فریبِ چشم بندان

نظری مباح کردند و هزار خون معطّلْ دلِ عارفان ببردند و قرار هوشمندان

سرِ کوی ماه رویان همه روز فتنه باشد ز معربدان و مستان و معاشران و رندان

اگر از کمندِ عشقت بروم کجا گریزم که خلاصِ بی تو بند است و حیاتِ بی تو زندان

اگرم نمی‌پسندی مدهم به دستِ دشمن که من از تو برنگردم به جفایِ ناپسندان

نفسی بیا و بنْشین سخنی بگوی و بشنو که قیامت است چندان سخن از دهانِ خندان

اگر این شکر ببینند محدّثان شیرین همه دست‌ها بخایند چو نیشکر به دندان

همه شاهدانِ عالم به تو عاشقند سعدی که میانِ گرگْ صلح است و میانِ گوسفندان

کافری است از عشق دل برداشتن، اقتدا در دین به کافر داشتن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.7 دقیقه

کافری‌ست از عشق دل برداشتن اقتدا در دین به کافر داشتن

در ملا تحقیق کردن آشکار در خلا دینِ مزوّر داشتن

از برون گفتن که شیطان گمره است وز درونش پیر و رهبر داشتن

چون در آید تیربارانِ بلا در هزیمت دامنِ تر داشتن

کارِ مردان چیست بیکار آمدن پس به هر دم کارِ دیگر داشتن

خاکِ ره بر خود نمایان ریختن خویشتن را خاکِ این در داشتن

غرقهٔ این بحر گشتن نا امید وانگهی امّیدِ گوهر داشتن

دست بر سر پای در گِل آمدن خشتْ بالین خاکْ بستر داشتن

دامِ تن در راهِ معنی سوختن مرغِ جان بی بال و بی پر داشتن

هر سری کان از تو سر بر می‌زند از برای تیغ و خنجر داشتن

چون فلک خورشید را بر سر کشید کِی تواند پای بر سر داشتن

پای بر سر نِهْ که اینجا کافری‌ست سر برای تاج و افسر داشتن

همچو عطّار این سگِ درّنده را زهر دادن یا مسخّر داشتن

چند باشم در انتظار تو من، فتنهٔ روی چون نگار تو من

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.9 دقیقه

چند باشم در انتظارِ تو من فتنهٔ رویِ چون نگارِ تو من

خشک لب مانده نعل در آتش تشنهٔ لعلِ آبدارِ تو من

وقت آمد که بر میان بندم کمر از زلفِ مشکبارِ تو من

برقع از روی برفکن تا جان پایْ کوبان کنم نثارِ تو من

گر جهان آمده است با روزی سر نهم مست در کنارِ تو من

گرچه آورده‌ای به جان کارم تا به جان در شدم به کارِ تو من

بر من از صد هزار عزّت بیش آنکه باشم ذلیل و خوارِ تو من*

شد قرارم که چند خواهد بود چشم بر راهِ بی قرارِ تو من

تیره شد روزِ من چرا نکنم دیده روشن به روزگارِ تو من

ترکِ کارِ فرید از آن گفتم تا شَوَم فرد و یارِ غارِ تو من

از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی، بر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.8 دقیقه

از دارِ مُلکِ لَم یَزَل ای شاهْ سلطان آمدی، بر قلبِ ماهان برزدی سنجُق ز شاهان بسْتدی

ماه آمدی از لا مکان ای اصلِ کارستانِ جان صد آفتاب و چرخ را چون ذرّه‌ها برهم زدی

یک مشعله افروختی تا روز و شب را سوختی عذری به جرم آموختی نیکی خجل شد از بدی

از رشکِ پنهان ای پری در جان درآ تا دل بری ای زُهرۀ صد مشتری ای سرّ لطفِ ایزدی

بخْرام بخْرام ای صنم زیرا تویی کاندر حرم هم حسرت هر عابدی هم قبلۀ هر معبدی

نقشی‌ست بی مثلْ آن رخش پرنورِ پاکِ خالقش زلفی‌ست مشکین طرّه‌اش یا طیلسانِ احمدی

چون شمسِ تبریزی رَوَد چون سایه جان در پی رود، در دیده خاکش توتیا یا کَحلِ نورِ سرمدی

گر یار چنین سرکش و عیار نبودی، حال من بیچاره چنین زار نبودی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.3 دقیقه

گر یار چنین سرکش و عیّار نبودی حالِ منِ بیچاره چنین زار نبودی

گر عشقِ بتان خنجرِ هجران نکشیدی در روی زمین خوشتر ازین کار نبودی

از شادیِ من خلقِ جهان شاد شدندی گر بر دلِ من بارِ غمِ یار نبودی

از بادهٔ من خلقِ جهان مست بُدَندی در روی زمین یک تنِ هشیار نبودی

گر یار گذر بر سرِ بازار نکردی هنگامهٔ ما بر سرِ بازار نبودی

هر زاهدِ خشکی نفس از عشق زدندی گر یار چنین سرکش و خونخوار نبودی

زلفِ تو اگر دعوتِ کفّار نکردی امروز کسی لایقِ زنّار نبودی

گر یار نمودی رخِ خود را به همه خلق اندر دو جهان همدمِ عطّار نبودی