نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا، نام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 12.3 دقیقه

نامِ شتر به ترکی چه بْوَد بگو دوا، نام بچه ش چه باشد او خود پیَش دوا

ما زادۀ قضا و قضا مادرِ همه‌ست چون کودکان دوان شده‌ایم از پیِ قضا

ما شیر از او خوریم و همه در پیَش پریم گر شرق و غرب تازد ور جانبِ سما

طبلِ سفر ز دستِ قدم در سفر نهیم در حفظ و در حمایت و در عصمتِ خدا

در شهر و در بیابان همراهِ آن مهیم ای جان غلام و بندۀ آن ماهِ خوش لقا

آن جاست شهر کان شهِ ارواح می‌کشد آن جاست خان و مان که بگوید خدا بیا

کوته شود بیابان چون قبله او بوَد پیش و سپس چمن بوَد و سروِ دلربا

کوهی که در ره آید هم پشت خم دهد کای قاصدانِ معدنِ اجلال مرحبا

همچون حریر نرم شود سنگلاخِ راه چون او بوَد قلاوزِ آن راه و پیشوا

ما سایه وار در پیِ آن مه دوان شدیم ای دوستانِ همدل و همراهْ الصّلا

دل را رفیقِ ما کند آن کس که عذر هست زیرا که دل سبک بوَد و چست و تیزپا

دل مصر می‌رود که به کشتیش وهم نیست دل مکّه می‌رود که نجوید مهاره را

از لنگی تن است و ز چالاکی دل است کز تن نجَست حقّ و ز دل جَست آن وفا

امّا کجاست آن تنِ همرنگِ جان شده، آب و گلی شده‌ست بر ارواحِ پادشا

ارواح خیره مانده که این شوره خاک بین از حدِّ ما گذشت و ملک گشت و مقتدا

چه جای مقتدا که بدان جا که او رسید گر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا

این در گمانْ نبود در او طعن می‌زدیم در هیچ آدمی منْگر خوار ای کیا

ما همچو آب در گل و ریحان روان شویم تا خاک‌های تشنه ز ما بر دهد گیا

بی دست و پاست خاکِ جگر گرم بهرِ آب زین رو دوان دوان رَوَد آن آبِ جوی‌ها

پستانِ آب می خلد ایرا که دایه اوست طفلِ نبات را طلبد دایه جا به جا

ما را ز شهرِ روح چنین جذب‌ها کشید در صد هزار منزل تا عالمِ فنا

باز از جهانِ روح رسولان همی‌رسند پنهان و آشکار بازآ به اقربا

یارانِ نو گرفتی و ما را گذاشتی، ما بی‌ تو نا خوشیم اگر تو خوشی ز ما

ای خواجه این ملالتِ تو ز آهِ اقرباست، با هر که جفت گردی آنت کند جدا

خاموش کن که همّتِ ایشان پیِ تُوَست، تأثیرِ همّت است تصاریفِ ابتلا

6 روز قبل

پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار، با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.9 دقیقه

پردۀ خوش آن بوَد کز پسِ آن پرده دار با رخِ چون آفتاب سایه نماید نگار

آید خورشیدوار ذرّه شود بی قرار کان رخِ همچون بهار از پسِ پرده مدار

خیز که این روزِ ماست روزِ دلفروز ماست از جهتِ سوزِ ماست عشقِ چنین پُر شرار

خیز که رستیم ما بند شکستیم ما خیز که مستیم ما تا به ابد بی خمار

خیز که جان آمده‌ست جان و جهان آمده‌ست دست زنان آمده‌ست ای دل دستی بر آر

آبِ حیات آمده‌ست روزِ نجات آمده‌ست قند و نبات آمده‌ست ای صنمِ قند بار

بندۀ آن پرده‌ام گوش گران کرده‌ام تا که به گوشم دهان آرَد آن پرده دار

مکرِ مرا چون بدید مکرِ دگر او پزید آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار

بی‌ادبی هم نکوست کان سببِ جنگِ اوست سر نکشم من ز دوست بهرِ چنین کار و بار

جنگِ تو است این حیات زانکِ ندارد ثبات جنگِ تو خوش چون نبات صلحِ تو خود زینهار

1 هفته قبل

زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم، زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 1.1 دقیقه

زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم، زهی در راهِ عشقِ تو دلِ بریان که من دارم

وگر در راهِ بازارِ غمِ عشقت خریدارم به صد جان‌ها بنفروشم ز عشقت آنچِ من دارم

1 هفته قبل

شکایت‌ها همی‌کردی که بهمن برگ ریز آمد، کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.7 دقیقه

شکایت‌ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد، کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد

ز رعدِ آسمان بشنو تو آوازِ دهل یعنی عروسی دارد این عالم که بستان پُر جهیز آمد

بیا و بزمِ سلطان بین ز جرعه خاکِ خندان بین که یاغی رفت و از نصرت نسیمِ مشک بیز آمد

بیا ای پاکْ مغزِ من ببو گلزارِ نغز من به رغم هر خری کاهل که مُشکِ او کُمیز آمد

زمین بشکافت و بیرون شد از آن رو خنجرش خواندم به یک دم از عدم لشکر به اقلیمِ حِجیز آمد

سپاهِ گلشن و ریحان بحمدالله مظفّر شد که تیغ و خنجرِ سوسن در این پیکار تیز آمد

چو حلواهای بی آتش رسید از دیگِ چوبین خوش سرِ هر شاخِ پرحلوا به سان کَفچَلیز آمد

به گوشِ غنچه نیلوفر همی‌گوید که یا عبهر به استیزِ عدو مِی خور که هنگامِ ستیز آمد

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مکن با او تو همراهی که او بس سست و حیز آمد

خمش باش و بجو عصمت سفر کن جانب حضرت که نبوَد خواب را لذّت چو بانگِ خیز خیز آمد

1 هفته قبل

با وی از ایمان و کفر باخبری کافری‌ست، آنک از او آگه است از همه عالم بری‌ست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.2 دقیقه

با وی از ایمان و کفر باخبری کافری‌ست، آنکِ از او آگه است از همه عالم بری‌ست

اه که چه بی بهره‌اند با خبران زانکِ هست چهرۀ او آفتابْ طرّۀ او عنبری‌ست

آه از آن موسیی کانکِ بدیدش دمی گشته رمیده ز خلق بر مثَلِ سامری‌ست

بر عدد ریگ هست در هوسش کوهِ طور بر عدد اختران ماهِ ورا مشتری‌ست

چشمِ خلایق از او بسته شد از چشم بند زانکِ مسلّم شده چشمِ ورا ساحری‌ست

اوست یکی کیمیا کز تبشِ فعلِ او زرگرِ عشقِ ورا بر رخِ من زرگری‌ست

پایْ در آتش بنِه همچو خلیل ای پسر کآتش از لطفِ او روضۀ نیلوفری‌ست

چون رخِ گلزارِ او هست چراگاهِ روحْ روح از آن لاله زار آه که چون پروری‌ست

مفخرِ جان شمسِ دین عقل به تبریز یافت آن گهری را که بحر در نظرش سرسری‌ست

2 هفته قبل