زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.4 دقیقه

ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره، تا چه زند زهره از آینه و جندره

ای مه و ای آفتاب پیشِ رخت مسخره، تا چه زند زُهره از آیِنه و جَندَره

پیش تو افتاده ماه بر رهِ سودای عشق، ریخته گلگونه‌اش یاوه شده قنجره

پنجره‌ای شد سماع سوی گلستانِ تو، گوش و دلِ عاشقان بر سرِ این پنجره

آه که این پنجره هست حجابی عظیم، رُو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سِرِه

از شکرینی که هست بهر بخاییدنش لب همه دندان شده‌ست بر مَثَلِ دَستَره

دستِ دلِ خویش را دیدم در خُمره‌ای گفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره

گفت شرابِ کسی کو همگی چرخ را با همه دولابِ جان می نخرد یک تره

کرّۀ گردونِ تند پیشش پالانی‌ای بر سرِ میدانِ او جانِ خر با توبره

ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت نصرت بر میمنه دولت بر مَیسره

ای که ز تبریزِ تو عید جهان شمس دین هین که رسید آفتاب جانبِ بَره

2 هفته قبل
زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.6 دقیقه

ای جگر گوشه جانم غم تو، شادی هر دو جهانم غم تو

ای جگر گوشهٔ جانم غمِ تو، شادی هر دو جهانم غم تو

به جهانی که نشان نیست ازو غم تو داد نشانم غم تو

گر ز مژگانْت جراحت رسدم زود بِرْهاند از آنم غم تو

زان جراحت چه غمم باشد از آنکْ بس بوَد مرهمِ جانم غم تو

جملهٔ سود و زیانم غمِ توست ای همه سود و زیانم غم تو

ز غمت با که برآرم نفسی که فرو بست زبانم غم تو

گفتم آهی کنم از دست غمت، ندهد هیچ امانم غم تو

گرچه پیش آمدم انگشت‌‌زنان، کرد انگشت‌زنانم غم تو

هست در هر دو جهان تا به ابد همه پیدا و نهانم غم تو

گر درآید به کنارِ تو فرید در رباید ز میانم غم تو

2 هفته قبل
زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.1 دقیقه

بازرهان خلق را از سر و از سرکشی، ای که درون دلی چند ز دل درکشی

باز رهان خلق را از سر و از سرکَشی، ای که درونِ دلی چند ز دل درکشی

ای دلِ دل جانِ جان آمد هنگام آن زنده کنی مُرده را جانبِ محشر کشی

پیرهن یوُسفی هدیه فرستی به ما تا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی

نیزه کشی بردری تو کمرِ کوه را چونکِ ز دریای غیب آیی و لشکر کشی

خاکِ درِ فقر را سرمه کَشِ دل کنی، چارُقِ درویش را بر سرِ سنجر کشی

سینۀ تاریک را گلشنِ جنّت کنی، تشنه دلان را سوارْ جانبِ کوثر کشی

در شکمِ ماهیی حجرۀ یونُس کنی یوسُفِ صدّیق را از بُنِ چَهْ برکشی

نفسِ شکم‌خواره را روزۀ مریم دهی، تا سوی بهرامِ عشق مرکبِ لاغر کشی

از غزل و شعر و بیت توبه دهی طبع را تا دل و جان را به غیب بی دم و دفتر کشی

سنبلۀ آتشین رسته کنی بر فلک، زُهرۀ مه‌روی را گوشۀ چادَر کشی

مفخرِ تبریزیان شمسِ حق ای وای من گر تو مرا سوی خویش یک دم کمتر کشی

2 هفته قبل
زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.9 دقیقه

جان و جهان می‌روی جان و جهان می‌بری، کان شکر می‌کشی با شکران می‌خوری

جان و جهان می‌روی جان و جهان می‌بری، کانِ شکر می‌کشی با شکران می‌خوری
ای رخِ تو چون قمر تک مرو آهسته‌تر تا نخلد شاخِ گل سینۀ نیلوفری
چهرۀ چون آفتاب می‌بری از ما شتاب، بوی کن آخِر کباب زین جگرِ آذری
یک نظری گر وفاست هم صدقات شماست گر برسانی رواست شکرِ چنین تونگری*
تا جگرِ خونِ ما تا دلِ مجنونِ ما تا غمِ افزون ما کسب کند بهتری
شکر که ما سوختیم سوختن آموختیم وز جگر افروختیم شیوۀ سامندری
فاسدِ سودای تو مستِ تماشای تو بوسد بر پای تو از طربِ بی سری
عشقِ من ای خوبرو رونقِ خوبان به تو گاه شوی بت‌شکن گاه کنی آزری
مستی از آن دید و داد شادی از آن بختِ شاد چَشمِ بدت دور باد تا که کنی لمتری
جانبِ دل رُو به جان تا که ببینی عیان حلقۀ جوقِ مَلَک صورتِ نقشِ پری
از ملک و از پری چون قَدَری بگذری محو شود در صفاتْ صورت و صورتگری

2 هفته قبل
زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.3 دقیقه

بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول، که جان را می‌کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل

بیار آن مِی که ما را تو بدان بفْریفتی ز اوّل که جان را می‌کند فارغ ز هر ماضیّ و مستقبل

بپوشد از تَفَش رویم به شادی حلّهٔ اطلس، بجوشد مِهر در جانم مثالِ شیر در مِرجَل

روان کن کشتیِ جان را در آن دریای پر گوهر که چون ساکن بوَد کشتی ز علّتها شود مختل

روان شو تا که جان گوید روانت شاد باد و خوش میانِ آبِ حیوانی که باشد خِضر را مَنهل

چه ساغرها که پیونده به جانِ محنت‌آگنده اگر نفْریبْدش ساقی به ساغرهای مستعجل

تویی عمرِ جوانِ من تویی معمارِ جانِ من که بی تدبیر تو جانها بوَد ویران و مستأصل

خیالستانِ اندیشه مدد از روحِ تو دارد چنان کز دُورِ افلاک است این اشکال در اسفل

فلکهایی‌ست روحانی به جز افلاکِ کیوانی کز آنجا نَزلها گردد در ابراجِ فلک مُنزَل

مددها برجِ خاکی را عطاها برج آبی را تپشها برج آتش را ز وهّابی بوَد اکمَل

مثالِ برجْ این حسها که پُر ادراکها آمد ز حس نبوَد بوَد از جان و برقِ عقل مستعقِل

خمش کن، آبِ معنی را به دُلوِْ معنوی برکَش که معنی در نمی‌گنجد درین الفاظِ مستعمِل

دو سه ترجیع جمع آمد که جان بشْکفت از آغازش ولی ترسم که بگریزد سبکتر بندها سازش

3 هفته قبل