این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست، تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.6 دقیقه

این مطرب از کجاست که برگفت نامِ دوست، تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

دل زنده می‌شود به امیدِ وفای یار جان رقص می‌کند به سماعِ کلامِ دوست

تا نفخِ صور بازنیاید به خویشتن هرک اوفتاد مستِ محبّت ز جام دوست

من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست

رنجورِ عشق بِهْ نشود جز به بوی یار ور رفتنی‌ست جان ندهد جز به نام دوست

وقتی امیر مملکتِ خویش بودمی اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست

گر دوست را به دیگری از من فراغت است من دیگری ندارم قایم مقامِ دوست

بالای بامِ دوست چو نتْوان نهاد پای هم چاره آن که سر بنهی زیرِ بام دوست

درویش را که نام بَرَد پیشِ پادشاه، هیهات از افتقارِ من و احتشام دوست

گر کامِ دوست کشتن سعدی‌ست باک نیست، اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست

3 ماه قبل

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم، همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.7 دقیقه

از تو با مصلحتِ خویش نمی‌پردازم همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ور نه بسیار بجوییّ و نیابی بازم

نه چنان معتقدم که‌م نظری سیر کند یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم

همچو چنگم سرِ تسلیم و ارادت در پیش، تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنْوازم

گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری زرِّ نابم که همان باشم اگر بُگْدازم

گر تو آن جُور پسندی که به سنگم بزنی از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم، سَر نَه چیزیست که در پای عزیزان بازم

من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست، بیشتر زین چه حکایت بکند غمّازم

ماجرای دلِ دیوانه بگفتم به طبیب که همه شب درِ چشم است به فکرت بازم

گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی دردِ عشق است ندانم که چه درمان سازم

4 ماه قبل

شکست عهد مودت نگار دلبندم، برید مهر و وفا یار سست پیوندم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.9 دقیقه

شکست عهدِ مودّت نگارِ دلبندم، بُرید مِهر و وفا یارِ سست‌پیوندم

به خاکِ پایِ عزیزان که از محبّتِ دوست دل از محبّتِ دنیا و آخرت کندم

تطاولی که تو کردی به دوستی با من من آن به دشمنِ خون‌خوارِ خویش نپْسندم

اگر چه مِهر بریدیّ و عهد بشکستی هنوز بر سرِ پیمان و عهد و سوگندم

بیار ساقیِ سرمستْ جامِ بادۀ عشق، بده به رغمِ مُناصِح که می‌دهد پندم

من آن نیَم که پذیرم نصیحتِ عُقلا، پدر بگوی که من بی‌حساب فرزندم

به خاکِ پایِ تو سوگند و جانِ زنده‌دلان که من به پایِ تو در مردن آرزومندم

بیا بیا صنما کز سرِ پریشانی نمانْد جز سرِ زلفِ تو هیچ پابندم

به خنده گفت که سعدی از این سخن بُگْریز، کجا رَوَم که به زندانِ عشق دربندم

4 ماه قبل

نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری، عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.7 دقیقه

نَه تو گفتی که به جای آرَم و گفتم که نیاری، عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری

زخمِ شمشیرِ اجل بِهْ که سرِ نیشِ فراقت، کشتن اولیتر از آن که به جراحت بگذاری

تنِ آسوده چه داند که دل خسته چه باشد، من گرفتارِ کمندم تو چه دانی که سواری

کس چنین روی ندارد تو مگر حورِ بهشتی، وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری

عرقت بر ورقِ رویِ نگارین به چه مانَد، همچو بر خِرمنِ گُل قطرۀ باران بهاری

طوطیان دیدم و خوش‌تر ز حدیثت نشنیدم، شِکر است آن نه دهان و لب و دندان که تو داری

ای خردمند که گفتی نکنم چَشم به خوبان، به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری

آرزو می‌کندم با تو شبی بودن و روزی، یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری

هم اگر عمر بوَد دامنِ کامی به کف آید، که گل از خار همی آید و صبح از شبِ تاری

سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد، خوش بوَد هر چه تو گویی و شِکر هر چه تو باری

2 سال قبل