زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.6 دقیقه

ای جگر گوشه جانم غم تو، شادی هر دو جهانم غم تو

ای جگر گوشهٔ جانم غمِ تو، شادی هر دو جهانم غم تو

به جهانی که نشان نیست ازو غم تو داد نشانم غم تو

گر ز مژگانْت جراحت رسدم زود بِرْهاند از آنم غم تو

زان جراحت چه غمم باشد از آنکْ بس بوَد مرهمِ جانم غم تو

جملهٔ سود و زیانم غمِ توست ای همه سود و زیانم غم تو

ز غمت با که برآرم نفسی که فرو بست زبانم غم تو

گفتم آهی کنم از دست غمت، ندهد هیچ امانم غم تو

گرچه پیش آمدم انگشت‌‌زنان، کرد انگشت‌زنانم غم تو

هست در هر دو جهان تا به ابد همه پیدا و نهانم غم تو

گر درآید به کنارِ تو فرید در رباید ز میانم غم تو

2 هفته قبل
زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.6 دقیقه

زهی زیبا جمالی این چه روی است، زهی مشکین کمندی این چه موی است

زهی زیبا جمالی این چه روی است، زهی مشکین کمندی این چه موی است

ز عشق روی و موی تو به یکبار همه کون مکان پر گفت و گوی است

از آن بر خاکِ کویت سر نهادم که زلفت را سری بر خاکِ کوی است

چو زلفت گر نشینم بر سرِ خاکْ نمیرم نیز و اینم آرزوی است

چه جای زلفِ چون چوگانت آنجا که آنجا صد هزاران سر چو گوی است

برو ای عاشقِ دستار بگریز که اینجا رستخیز از چار سوی است

تو مردِ نازکی آگَه نَه کاینجا هزارن مرد را زِه در گلوی است

نبینی روی او یک ذرّه هرگز، تو را یک ذرّه گر در خلق روی است

دلا، کِی آید او در جست و جویت، که او دایم ورای جست و جوی است

اگرچه ذرّه هم جوینده باشد، نَه چون خورشید رنگش بر رکوی است

گرت او در کشد کاری بوَد این، که گر کارِ تو کارِ شست و شوی است

بسی گر تو به جویی آب ندهد، که هرچه‌آن از تو آید آبِ جوی است

ز کارِ تو چه آید یا چه خیزد، که اینجا بی نیازی سدّ اوی است

تو کارِ خویش می‌کن لیک می‌دان که کارِ او برون از رنگ و بوی است

به خود هرگز کجا داند رسیدن اگر عطّار را عزمِ علوی است

9 ماه قبل
زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.1 دقیقه

تا درین زندانِ فانی زندگانی باشدت کنجِ عزلت گیر تا گنجِ معانی باشدت

تا درین زندانِ فانی زندگانی باشدت کنجِ عزلت گیر تا گنجِ معانی باشدت

این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت

کام و ناکام این زمان در کامِ خود درهم شکن، تا به کامِ خویش فردا کامرانی باشدت

روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم، تا که بعد از رنجْ گنجِ شایگانی باشدت

روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب، تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت

گر به ترکِ عالم فانی بگویی مردوار، عالمِ باقی و ذوقِ جاودانی باشدت

صبحدم درهای دولتخانه‌ها بگشاده‌اند، عرضه کن گر آن زمانْ رازِ نهانی باشدت

تا کِی از بی حاصلی ای پیرمردِ بچه طبع، در هوای نفسْ مستی و گرانی باشدت

از تنِ تو کِی شود این نفسِ سگ‌سیرت برون، تا به صورت‌خانهٔ تن استخوانی باشدت

گر توانی کُشت این سگ را به شمشیرِ ادب، زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت

گر بمیری در میانِ زندگی، عطّاروار، چون درآید مرگْ عینِ زندگانی باشدت

9 ماه قبل
زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.3 دقیقه

من کیم اندر جهان، سرگشته‌ای، در میانِ خاک و خون آغشته‌ای

من کیم اندر جهان، سرگشته‌ای، در میانِ خاک و خون آغشته‌ای

در ریای خود منافق‌پیشه‌ای، در نفاقِ خود ز حد بگذشته‌ای

شهرگردی، خودنمایی، رهزنی، مفلسی بی پا و سر سرگشته‌ای

در ازل گویی قلم رندم نبِشت، کاشکی هرگز قلم ننبشته‌ای

یک سرِ سوزن ندیدم روی دوست، پس چرا گم کرده‌ام سررشته‌ای

بر همی جوید دلم نا کِشته تخم، کاشکی یک تخمِ هرگز کشته‌ای

کیست عطّار این سخن را هیچکس با دلی خاکی به خون بِسْرشته‌ای

1 سال قبل
زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.8 دقیقه

اى عقل گرفته از رُخَت فال، بر زلفِ تو وقفْ جانِ ابدال

اى عقل گرفته از رُخَت فال، بر زلفِ تو وقفْ جانِ ابدال

از زلفِ تو حل نمى توان کرد يک شَکل ز صد هزار اشکال

شرحِ سرِ زلفِ تو دهم من هرگه که شوم به صد زبانْ لال

اى در رهِ حلّ و عقدِ عشقت پيرانِ هزار ساله اطفال

در معرکه تو شيرمردان بر ريگ همى زنند دنبال

کردى ظلمات و آبِ حيوانْ معروف هم از لب و هم از خال

در يوسفِ مصر کس نديده است آن لطف که در تو بينم امسال

سربسته از آن بگفتم اين حرف تا بو که حلوليى کند حال

اينجا که منم حلول نبوَد، استغراق است و کشفِ احوال

دل خون شد و زادِ ره ندارم، وقت است که جان دهم به دلّال

از هر مژه هر زمان ز شوقت مى بگشايم هزار قيفال

بگشاى به نيستيم راهى تا در زنم آتشى به اعمال

مرغِ تو منم که تا که هستم در عشقِ تو مى زنم پر و بال

صد کوه به يک زمان ببخشى، وانگاه بگيريَم به مثقال

از خرقهٔ هستيم برون آر تا خرقه درافکنم به قوّال

چون برهنگانِ بى سر و پاى بگريزم ازين جهانِ محتال

چند از متکلمان بارَد وز فلسفيانِ عقلِ فعّال

هم فلسفه هم کلام بگذار از بهرِ فضوليانِ دخّال

با عيسىِ روح هم‌نفَس شو، بگذار جدل براى دجّال

در عشق گريز همچو عطّار تا باز رهى ز جاه و از مال

2 سال قبل