بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول، که جان را می‌کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.3 دقیقه

بیار آن مِی که ما را تو بدان بفْریفتی ز اوّل که جان را می‌کند فارغ ز هر ماضیّ و مستقبل

بپوشد از تَفَش رویم به شادی حلّهٔ اطلس، بجوشد مِهر در جانم مثالِ شیر در مِرجَل

روان کن کشتیِ جان را در آن دریای پر گوهر که چون ساکن بوَد کشتی ز علّتها شود مختل

روان شو تا که جان گوید روانت شاد باد و خوش میانِ آبِ حیوانی که باشد خِضر را مَنهل

چه ساغرها که پیونده به جانِ محنت‌آگنده اگر نفْریبْدش ساقی به ساغرهای مستعجل

تویی عمرِ جوانِ من تویی معمارِ جانِ من که بی تدبیر تو جانها بوَد ویران و مستأصل

خیالستانِ اندیشه مدد از روحِ تو دارد چنان کز دُورِ افلاک است این اشکال در اسفل

فلکهایی‌ست روحانی به جز افلاکِ کیوانی کز آنجا نَزلها گردد در ابراجِ فلک مُنزَل

مددها برجِ خاکی را عطاها برج آبی را تپشها برج آتش را ز وهّابی بوَد اکمَل

مثالِ برجْ این حسها که پُر ادراکها آمد ز حس نبوَد بوَد از جان و برقِ عقل مستعقِل

خمش کن، آبِ معنی را به دُلوِْ معنوی برکَش که معنی در نمی‌گنجد درین الفاظِ مستعمِل

دو سه ترجیع جمع آمد که جان بشْکفت از آغازش ولی ترسم که بگریزد سبکتر بندها سازش

2 ماه قبل

ای جان مرا از غم و اندیشه خریده، جان را بستم در گل و گلزار کشیده

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.3 دقیقه

ای جانِ مرا از غم و اندیشه خریده، جان را به ستم در گل و گلزارْ کشیده

دیده که جهان از نظرش دور فتاده‌ست نادیده بیاورده دگرباره بدیده

جان را سبکی داده و بُبریده ز اشغال تا دررسد اندر هوسِ خویش جریده

جولاهه که باشد که دهی سطنت او را، پا در چَهِْ اندیشه و سودا بتنیده

آن کس که ز باغت خَرَد انگورْ فشارد، شیرین بوَدَش لاجرم ای دوستْ عقیده

آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها باشند درختانِ تو از میوه خمیده

جان را زنَد آن باغْ صلاهای تعالوا، جان در تنِ پرخونِ پر از ریم خزیده

چون گنج برآزینِ حدَثْ ای جان و جهان‌گیر در گوش کن این پند من ای گوشه گزیده

پیسه رسن است این شب و این روز، حذر کن، کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده

این گردن ما زین رسنِ پیسهٔ ایّام کی گردد چون گردن احرارْ رهیده

از بولهب و جفتیِ او چونکِ ببرّیم بینیم ز خودْ حبلِ مَسَد را سِکَلیده

بی‌ فصلِ خزان گلشنِ ارواح شکفته، بی‌ کام و دهان هر فَرَسِ روحْ چریده

افسار گسسته فرس و رفته به صحرا، مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده

ترجیع کنم تا که سرِ رشته بیابند، مستان همه از بهرِ چنین گنج خرابند

2 ماه قبل

امروز گرو بندم با آن بتِ شکّرخا، من خوشتر می‌خندم یا آن لب چون حلوا

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 9.0 دقیقه

امروز گرو بندم با آن بتِ شکّرخا، من خوشتر می‌خندم یا آن لبِ چون حلوا

من نیم دهان دارم، آخر چه قدَر خندم، او همچو درختِ گُل، خنده‌ست ز سر تا پا

هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش، تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا

شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرَد، دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا

بر روی زمین ای جان این سایهٔ عشق آمد، تا چیست خدا دانَد از عشق بر این بالا

کو عالم جسمانی، کو عالم روحانی، کو پا و سر گلها، کو کرّ و فر دلها

با مشعلهٔ جانان در پیشِ شعاع جان، تاریک بود انجم، بی‌مغز بوَد جوزا

چون نار نماید آن، خود نور بوَد آخر، سودای کلیم الله شد جمله یدِ بیضا

مگریز ز غم ای جان، در درد بجو درمان، کز خار بروید گل، لعل و گهر از خارا

زین جمله گذر کردم، ساقی مِیِ جان درده، ای گوشهٔ هر زندان با روی خوشت صحرا

ای ساقی روحانی، پیش ‌آر مِیِ جانی، تو چشمهٔ حیوانی ما جمله در استسقا

لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان، ساغر هله گردان کن پُر بادهٔ جان‌افزا

آن بادهٔ جان‌افزا از دل ببرد غم را، چون سور و طرب سازَد هر غصّه و ماتم را

چون باشد جامِ جان، خوبیّ و نظام جان، کز گفتن نام جان دل می ‌برود از جا

گفتم به دل از محنت، باز آی یکی ساعت، گفتا که نمی‌آیم، کاین خار بِهْ از خرما

ماهی که هم از اوّل با حرْ بیارامد در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا

گر آبم در پستی من بفْسرم از هستی، خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما

در محنت عشق او درجَست دو صد راحت، زین محنت خوش ترسان که باشد جز ترسا

5 ماه قبل

چون تلفِ عشق موبّد شدی، گر تو یکی روح بُدی صد شدی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.5 دقیقه

چون تلفِ عشقْ موبّد شدی، گر تو یکی روح بُدی صد شدی

مست و خراب و خوش و بی خود شود خَلقْ چو تو جلوه‌گرِ خود شدی

ای دل من باده بخور فاش فاش، حد نزنندت چو تو بی‌حد شدی

حد اگر باشد هم بگذرد، شاد بمان تو که مخلّد شدی

ای دلِ پرکینه مصفّا شدی، وی تن دیرینه، مجدّد شدی

مست همی باش و میا سوی خود، چون به خود آیی تو مقیّد شدی

روح چو بست و بدنِ همچو خاک، آبی و از خاکْ مجرّد شدی

تیره بُدی در بنِ خنبِ جهان، راوقی اکنون و مصعّد شدی

خواست چراغت که بمیرد ولیک، رو که به خورشید مویّد شدی

جانِ تو خفّاش بُد و باز شد، چونکِ درین نور معوّد شدی

هم نفسی آمد، لب را ببند، تا به کِی‌ام دَمْ تو درآمد شدی

ساقی جان آمد با جام جم، نوبت عشرت شد خامش کنم

5 ماه قبل

من دم نزنم لیک دمِ نحن نفخنا در من بدمد ناله رسد تا به ثریّا

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 11.5 دقیقه

من دم نزنم لیک دمِ نحن نفخنا در من بدمد ناله رسد تا به ثریّا

این نای تنم را چو ببرّید و تراشید، از سوی نیستانِ عدم عزّ تعالا

دل یکسر نِی بود و دهان یکسر دیگر، آن سر ز لبِ عشق همی بود شکرخا

چون از دمِ او پر شد و از دو لبِ او مست، تنگ آمد و مستانه برآورد علالا

والله ز مِیِ آن دو لب ار کوه بنوشد چون ریگ شود کوه ز آسیب تجلّا

نِی پردهٔ لب بود که گر لب بگشاید نی چرخِ فلک ماند و نی زیر و نه بالا

آواز دِه اندر عدم ای نای و نظر کن، صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا

بگشاید هر ذرّه دهان گوید شاباش، وندر دلِ هر ذرّه حقیر آید صحرا

زود از حبَشِ تن بسوی رومِ جنان رُو، تا برکشدت قیصر بر قصرِ معلّا

اینجای نه آنجاست که اینجا بتوان بود، هِی، جای خوشی جوی و درآ در صفِ هیجا

هین، وقتِ جهاد است و گهِ حملهٔ مردان، صفرا مکن و درشکن از حمله تو صف را

ترجیعِ سوم آمد و گفتی تو خدایا، بر گم‌شده مَگْری که مرا هست عوضها

آن مطربِ خوش‌نغمهٔ شیرین دهن آمد، جانها همه مستند که آن جان به من آمد

خندان شده اشکوفه و گل جامه دریده، کز سوی عدم سنبله و یاسمن آمد

جانهای گلستان به دمِ دِی بپریدند، هنگامِ بهاران شد و هر جان به تن آمد

خوبان برسیدند ز بتخانهٔ غیبی، کوریِّ خزانی که به خو بت‌شکن آمد

چون صبر گزیدند به دِی جمله درختان، آن هجر چو چاه است و صبوری رسن آمد

چون صبر گزید آیَس، آمد فرجش زود، چون خُلقْ حَسَن کرد، نگارِ حسن آمد

در عید بهار ابر برافشاند گلابی، وان رعد بر آن اوجِ هوا طبل‌زن آمد

یک باغ پر از شاهد، نی ترک و نه رومی، کاندر حُجَبِ غیبْ هزاران خُتَن آمد

بس جان که چو یوسف به چَهِ مهلکه افتاد، پنداشت که گم‌گشت خود او در وطن آمد

زیرا که رهِ آبِ خِضِر مظلم و تاری‌ست، آخِر ز رهِ خارْ گل اندر چمن آمد

خامش کن اگرچه که غزل اغلبِ باقی‌ست، تا شاه بگوید چو درین انجمن آمد

ای ماه‌عذارِ من و ای خوش قد و قامت، برخیز که برخاست ز عشقِ تو قیامت

6 ماه قبل