زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 9.1 دقیقه

امروز گرو بندم با آن بتِ شکّرخا، من خوشتر می‌خندم یا آن لب چون حلوا

امروز گرو بندم با آن بتِ شکّرخا، من خوشتر می‌خندم یا آن لبِ چون حلوا

من نیم دهان دارم، آخر چه قدَر خندم، او همچو درختِ گُل، خنده‌ست ز سر تا پا

هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش، تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا

شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرَد، دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا

بر روی زمین ای جان این سایهٔ عشق آمد، تا چیست خدا دانَد از عشق بر این بالا

کو عالم جسمانی، کو عالم روحانی، کو پا و سر گلها، کو کرّ و فر دلها

با مشعلهٔ جانان در پیشِ شعاع جان، تاریک بود انجم، بی‌مغز بوَد جوزا

چون نار نماید آن، خود نور بوَد آخر، سودای کلیم الله شد جمله یدِ بیضا

مگریز ز غم ای جان، در درد بجو درمان، کز خار بروید گل، لعل و گهر از خارا

زین جمله گذر کردم، ساقی مِیِ جان درده، ای گوشهٔ هر زندان با روی خوشت صحرا

ای ساقی روحانی، پیش ‌آر مِیِ جانی، تو چشمهٔ حیوانی ما جمله در استسقا

لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان، ساغر هله گردان کن پُر بادهٔ جان‌افزا

آن بادهٔ جان‌افزا از دل ببرد غم را، چون سور و طرب سازَد هر غصّه و ماتم را

چون باشد جامِ جان، خوبیّ و نظام جان، کز گفتن نام جان دل می ‌برود از جا

گفتم به دل از محنت، باز آی یکی ساعت، گفتا که نمی‌آیم، کاین خار بِهْ از خرما

ماهی که هم از اوّل با حرْ بیارامد در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا

گر آبم در پستی من بفْسرم از هستی، خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما

در محنت عشق او درجَست دو صد راحت، زین محنت خوش ترسان که باشد جز ترسا

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.5 دقیقه

چون تلفِ عشق موبّد شدی، گر تو یکی روح بُدی صد شدی

چون تلفِ عشقْ موبّد شدی، گر تو یکی روح بُدی صد شدی

مست و خراب و خوش و بی خود شود خَلقْ چو تو جلوه‌گرِ خود شدی

ای دل من باده بخور فاش فاش، حد نزنندت چو تو بی‌حد شدی

حد اگر باشد هم بگذرد، شاد بمان تو که مخلّد شدی

ای دلِ پرکینه مصفّا شدی، وی تن دیرینه، مجدّد شدی

مست همی باش و میا سوی خود، چون به خود آیی تو مقیّد شدی

روح چو بست و بدنِ همچو خاک، آبی و از خاکْ مجرّد شدی

تیره بُدی در بنِ خنبِ جهان، راوقی اکنون و مصعّد شدی

خواست چراغت که بمیرد ولیک، رو که به خورشید مویّد شدی

جانِ تو خفّاش بُد و باز شد، چونکِ درین نور معوّد شدی

هم نفسی آمد، لب را ببند، تا به کِی‌ام دَمْ تو درآمد شدی

ساقی جان آمد با جام جم، نوبت عشرت شد خامش کنم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 11. دقیقه

من دم نزنم لیک دمِ نحن نفخنا در من بدمد ناله رسد تا به ثریّا

من دم نزنم لیک دمِ نحن نفخنا در من بدمد ناله رسد تا به ثریّا

این نای تنم را چو ببرّید و تراشید، از سوی نیستانِ عدم عزّ تعالا

دل یکسر نِی بود و دهان یکسر دیگر، آن سر ز لبِ عشق همی بود شکرخا

چون از دمِ او پر شد و از دو لبِ او مست، تنگ آمد و مستانه برآورد علالا

والله ز مِیِ آن دو لب ار کوه بنوشد چون ریگ شود کوه ز آسیب تجلّا

نِی پردهٔ لب بود که گر لب بگشاید نی چرخِ فلک ماند و نی زیر و نه بالا

آواز دِه اندر عدم ای نای و نظر کن، صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا

بگشاید هر ذرّه دهان گوید شاباش، وندر دلِ هر ذرّه حقیر آید صحرا

زود از حبَشِ تن بسوی رومِ جنان رُو، تا برکشدت قیصر بر قصرِ معلّا

اینجای نه آنجاست که اینجا بتوان بود، هِی، جای خوشی جوی و درآ در صفِ هیجا

هین، وقتِ جهاد است و گهِ حملهٔ مردان، صفرا مکن و درشکن از حمله تو صف را

ترجیعِ سوم آمد و گفتی تو خدایا، بر گم‌شده مَگْری که مرا هست عوضها

آن مطربِ خوش‌نغمهٔ شیرین دهن آمد، جانها همه مستند که آن جان به من آمد

خندان شده اشکوفه و گل جامه دریده، کز سوی عدم سنبله و یاسمن آمد

جانهای گلستان به دمِ دِی بپریدند، هنگامِ بهاران شد و هر جان به تن آمد

خوبان برسیدند ز بتخانهٔ غیبی، کوریِّ خزانی که به خو بت‌شکن آمد

چون صبر گزیدند به دِی جمله درختان، آن هجر چو چاه است و صبوری رسن آمد

چون صبر گزید آیَس، آمد فرجش زود، چون خُلقْ حَسَن کرد، نگارِ حسن آمد

در عید بهار ابر برافشاند گلابی، وان رعد بر آن اوجِ هوا طبل‌زن آمد

یک باغ پر از شاهد، نی ترک و نه رومی، کاندر حُجَبِ غیبْ هزاران خُتَن آمد

بس جان که چو یوسف به چَهِ مهلکه افتاد، پنداشت که گم‌گشت خود او در وطن آمد

زیرا که رهِ آبِ خِضِر مظلم و تاری‌ست، آخِر ز رهِ خارْ گل اندر چمن آمد

خامش کن اگرچه که غزل اغلبِ باقی‌ست، تا شاه بگوید چو درین انجمن آمد

ای ماه‌عذارِ من و ای خوش قد و قامت، برخیز که برخاست ز عشقِ تو قیامت

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.4 دقیقه

بیا، مگریز شیران را، گریزانی بوَد خامی، بگو نار ولا عار، که مردن بِهْ ز بدنامی

بیا، مگریز شیران را، گریزانی بوَد خامی، بگو نار ولا عار، که مردن بِهْ ز بدنامی

چو حلّهٔ سبز پوشیدند عامهٔ باغ آمد گل، قبا را سرخ کرد از خون ز ننگِ کسوتِ عامی

لباسِ لاله نادرتر که اسود دارد و احمر، گریبانش بوَد شمسی و دامانش بوَد شامی

دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه که ای دهان بسته، بگفتش بستگی منگر، تو بنگر باده‌آشامی

جوابش گفت بلبل هی، اگر مِی‌خواره‌ای پس می کند آزاد مستان را، تو چون پابستِ این دامی

جوابش داد غنچه تو ز پا و سر خبر داری، تو در دامِ خبرهایی، چو در تاریخِ ایّامی

بگفتا، زان خبر دارم که من پیغامبر یارم، بگفت ار عارف یاری، چرا دربندِ پیغامی

بگفتش بشنو اسرارم، که من سرمست و هشیارم، چو من محو دلارامم، ازو دان این دلارامی

نه این مستی چو مستیها، نه این هش مثل آن هشها، که آن سایه‌ست و این خورشید و آن پست است و این سامی

اگر بر عقلِ عالَمْیان ازین مستی چکد جرعه، نه عالم مانَد و آدم، نه مجبوری نه خودکامی

گهی از چشم او مستم، گهی در قندِ او غرقم، دلا با خویش آی آخر میانِ قند و بادامی

ولی ترجیع پنجم درنیایم جز به دستوری، که شمس‌الدین تبریزی بفرماید مرا بوری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.8 دقیقه

زو فراموش شدت بندگی و خدمت من، بی ‌وفا نیستی آخِر مکن ای جانِ چمن

زو فراموش شدت بندگی و خدمت من، بی ‌وفا نیستی آخِر مکن ای جانِ چمن

خود یکی روز نگفتی که مرا یاری بود، زود بستی ز من و نام من ای دوست‌دهن

سخنانی که بگفتیم چو شیر و چو شکر، وان حریفی که نمودیم پی خمر و لبن

من ز مستیِّ تو گر زانکِ شکستم جامی، نه تو بحرِ عسلی در کرَم و خلقِ حُسَن

رسنِ زلفِ تو گر زانکِ درین دام فتد صد دل و جان بزند دست به هر پیچ و شکن

بی‌ نسیمِ کرمت جان نگشاید دیده، چَشمِ یعقوب بوَد منتظرِ پیراهن

من چو یوسف اگر افتادم اندر چاهی کم از آنکِ فکنی در تکِ آن چاهْ رسن

نه تو خورشید بُدی بنده چو استارهٔ روز، نه تو چون شمع بُدی بنده ترا همچو لگن

بی‌تو ای آبِ حیاتِ من و ای بادِ صبا، کِی بخندد دهنِ گلشن و رخسارِ سمن

تا ز انفاسِ خدا در ندمد روح‌الله، مریمانِ شکرستان نشوند آبستن

نه تو آنی که اگر بر سر گوری گذری در زمان در قدمت چاک زند مرده کفن

نه تو ساقیِّ روانها بُده‌ای ششصد سال، تن‌تنِ چنگِ تو می‌آمد بی ‌زحمتِ تن

چند بیتی که خلاصه‌ست فرو مانْد، تو گو، کز عظیمی بنگنجید همی در گفتن

هله من مطربِ عشقم دگران مطربِ زر، دفِ من دفترِ عشق و دفِ ایشان دفِ ‌تر