شوریده کرد ما را عشق پری جمالی، هر چشم زد ز دستش داریم گوشمالی

شوریده کرد ما را عشقِ پری جمالی هر چشم زد ز دستش داریم گوشمالی

زنجیرِ صبرِ ما را بگْسست بندِ زلفی بازارِ زهدِ ما را بشْکست عشقِ خالی

با سرکشی که دارد خوئی چه تند خوئی الحق فتاد ما را حالی چه صعب حالی

امروز پیشم آمد نالان و زار و گریان حالی بسوخت جانم کردم ازو سؤالی

گفتم که ای نگارین این گریه بر چه داری گفتا که بی جمالت روزی بوَد چو سالی

یا رب چه صورت است آن کز پرتو جمالش هر دیده‌ای به رنگی بیند ازو خیالی

خاقانی آفرین گوی آن را کز آب و خاکی این داند آفریدن سبحانه تعالی

خاقانی از آن شاه بتان طمع گسست، در کار شکسته ای چو خود دل در بست

خاقانی از آن شاهِ بتان طمع گسست در کارِ شکسته‌ای چو خود دل در بست

پروانه چه مردِ عشقِ خورشید بوَد کورا به چراغِ مختصر باشد دست

منه غرامت خاقانیا نهاد فلک را، ببین فلک به چه ماند در آن نهاد که هستش

منِهْ غرامت خاقانیا نهادِ فلک را ببین فلک به چه مانَد در آن نهاد که هستش

فلک به مسخره مستِ پشت خم ز فتادن ز زخمِ سیلی مردان کبود گردنِ پستش

به شب هزار پسر جرعه ریخته به سرش بر به روز مشعلهٔ تابناک داده به دستش

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی‌شود، تا سر نمی‌شود غمت از سر نمی‌شود

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی‌شود، تا سر نمی‌شود غمت از سر نمی‌شود

از شستِ عشقِ نو نپرد هیچ ناوکی، کان با قضای چرخ برابر نمی‌شود

هر دم به تیرِ غمزه بریزی هزار خون وین طُرفه‌تر که تیرِ تو خود تر نمی‌شود

سلطانِ نیکُوانی و بیداد می‌کنی، می‌ کن که دستِ شحنه به تو در نمی‌شود

انصافِ من ز تو که ستاند که در جهان داور نمانْد کز تو به داور نمی‌شود

روزم فرو شد از غم و در کویِ عشقِ تو این دود جز ز روزن من بر نمی‌شود

روزی هزار بار بخوانم کتابِ صبر، گوشم به توست لاجرم از بر نمی‌شود

از آرزوی وصلِ تو جان و دلم نمانْد، کآمد شد، فراقِ تو کمتر نمی‌شود

کردم هزار یا رب و در تو اثر نکرد، یا رب مگر سعادت یاور نمی‌شود

خاقانیا ز یا ربِ بی فایده چه سود، کاین یا رب از بُروتِ تو برتر نمی‌شود