نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو، از جنگ می‌ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو

نبوَد چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو، از جنگ می‌ترسانیم، گر جنگ شد گو جنگ شو

ماییم مستِ ایزدی زان باده‌های سرمدی، تو عاقلیّ و فاضلی در بندِ نام و ننگ شو

رفتیم سویِ شاهِ دین با جامه‌های کاغذینْ تو عاشقِ نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو

در عشقِ جانان جان بِدِه بی […]

  • عیسی در خوانش ای و نه آ.

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش، خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرونِ خویش خونِ انگوری نخورده باده‌شان هم خونِ خویش

هر کسی اندر جهان مجنونِ لیلیّی شدند عارفان لیلیِّ خویش و دم به دم مجنونِ خویش

ساعتی میزانِ آنی ساعتی موزونِ این بعد از این میزانِ خود شو تا شوی موزونِ خویش

گر تو فرعونِ منی از مصرِ تن بیرون کنی در […]

  • موسی به خوانش ای و نَه آ.

میانِ باغ گلِ سرخ ‌های و هو دارد، که بو کنید دهان مرا چه بو دارد

میان باغ گلِ سرخْ ‌های و هو دارد که بو کنید دهانِ مرا چه بو دارد

به باغْ خود همه مستند لیک نی چون گلْ که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد

چو سال سالِ نشاط است و روز روزِ طرب خُنُک مرا و کسی را که عیشْ خو دارد

چرا مقیم نباشد چو ما […]

  • موسی به خوانش ای و نَه آ، برای حفط ضرب آهنگ.

چند باشم در انتظار تو من، فتنهٔ روی چون نگار تو من

چند باشم در انتظارِ تو من فتنهٔ رویِ چون نگارِ تو من

خشک لب مانده نعل در آتش تشنهٔ لعلِ آبدارِ تو من

وقت آمد که بر میان بندم کمر از زلفِ مشکبارِ تو من

برقع از روی برفکن تا جان پایْ کوبان کنم نثارِ تو من

گر جهان آمده است با روزی سر نهم مست در کنارِ تو […]

بر گِردِ گل می گشت دی نقشِ خیالِ یارِ من، گفتم درآ پرنور کن از شمعِ رخْ اسرارِ من

بر گِردِ گُل می‌گشت دی نقشِ خیالِ یارِ من گفتم درآ پرنور کن از شمعِ رخْ اسرارِ من

ای از بهارِ روی تو سرسبز گشته عمرِ من جانِ من و جانِ همه حیران شده در کارِ من

ای خسرو و سلطانِ من سلطانِ سلطانانِ من ای آتشی انداخته در جانِ زیرکسارِ من

ای در فلک جانِ ملک در […]

  • آنْکم، آنکه ام، آنکه مرا

تا ساقی ما تویی به یاری، کفر است و حرام هوشیاری

تا ساقیِ ما تویی به یاری کفر است و حرامْ هوشیاری

ای عقل اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری

گر آن داری نکو نظر کن کان کو دارد تو آن نداری*

گر پایِ تُرا بتی بگیرد یک دَم نَهِلَد که سر بخاری

دیوانه شوی که تو ز سودا در ریگِ سیاهْ تخم کاری

در مرگْ حیات دید […]

  • کان کو، که آن که او