آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی، پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.8 دقیقه

آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی، پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی

آن سرِ زلفِ سرکشت گفته مرا که شب خوشت، زین سفرِ چو آتشت کِی تو بدین وطن رسی

کِی بوَد آفتابِ تو در دلِ چون حمَل رسد تا تو چو آبِ زندگی بر گل و بر سمن رسی

همچو حَسَن ز دستِ غم جرعه زهر می‌کشم، ای تریاقِ احمدی کِی تو به بوالحسن رسی

گر چه غمت به خونِ من چابک و تیز می‌رود هست امیدِ جان که تو در غمِ دل‌شکن رسی

جمله تو باشی آن زمان دل شده باشد از میان پاک شود بدن چو جان چون تو بدین بدن رسی

چرخ فروسِکل تو خوش ننگِ فلک دگر مکش، بوک به بوی طرّه‌اش بر سرِ آن رسن رسی

زن ز زنی برون شود مرد میانِ خون شود چون تو به حسنِ لم‌یزل بر سرِ مرد و زن رسی

حسنِ تو پای درنهد یوسُفِ مصر سرنهد مرده ز گور برجهد چون به سرِ کفن رسی

لطفِ خیالِ شمس دین از تبریز در کمین، طالبِ جان شوی چو دین تا به چه شکل و فن رسی

2 سال قبل

مقامِ ناز نداری، برو تو ناز مکن، چو میوه پخته نگشت از درخت باز مکن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.8 دقیقه

مقامِ ناز نداری، برو تو ناز مکن، چو میوه پخته نگشت از درخت باز مکن

به پیشِ قبلهٔ حق همچو بت میا منِشین، نمازِ خود را از خویش بی‌نماز مکن

گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش، ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن

چو هیچ خصم نمانَد برو به بزم نشین، سلاحِ رزم بینداز و ترک‌تاز مکن

چو صافِ صاف برآمد ز کوره نقدهٔ تو، مده به کورهٔ هر کوردلْ گداز مکن

جمالِ خود ز اسیرانِ عشق هیچ مپوش، چو باغِ لطفِ خدایی تو در فراز مکن

2 سال قبل

در رخِ عشق نگر تا به صفتْ مرد شوی، نزدِ سردان منِشین کز دَمِشان سرد شوی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.5 دقیقه

در رخِ عشق نگر تا به صفتْ مرد شوی
نزدِ سردان منِشین کز دَمِشان سرد شوی

از رخِ عشق بجو چیزِ دگر جز صورت
کارْ آن است که با عشقْ تو هم درد شوی

چون کلوخی به صفتْ تو به هوا برنپَری
به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی

تو اگر نشکنی آنکت بِسِرِشت او شکند
چونکِ مرگت شکند کِی گُهرِ فرد شوی

برگ چون زرد شود بیخِ ترش سبز کند
تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی

2 سال قبل

به کوی عشقِ تو من نامدم که بازروم، چگونه قبله گذارم چو در نماز روم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.4 دقیقه

به کوی عشقِ تو من نامدم که بازروم، چگونه قبله گذارم چو در نماز روم

بجز که کور نخواهد که من به هیچ سبب به سوی ظلمت از آن شمع صدطراز روم

کدام عقل روا بیند این که من تشنه به غیرِ حضرتِ آن بحرِ بی‌نیاز روم

براقِ عشق گزیدم که تا به دُورِ ابد به سوی طرّهٔ هندو به ترک‌تاز روم

شب چو باز و بط روز را بسوزد پر، چو در سحر به مناجات او به راز روم

چو چشم‌بندِ قضا راهِ چشم بسته کند به بوی عنبریش چشم‌ها فراز روم

به خاکِ پایِ خداوند شمس تبریزی، که چون شدم ز وی از دستْ سرفراز روم

2 سال قبل

ای بی سر و پا گشته داری سر حیرانی، با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.7 دقیقه

ای بی سر و پا گشته، داری سرِ حیرانی، با حلقهٔ عشّاقان رُو بر درِ حیرانی
در زلفِ چو چوگانت غلطیده بسی جان‌ها وز بهرِ چنان مُشکی جان عنبرِ حیرانی
از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی
من یوسُفِ دلخواهم چاهِ زَنَخَت خواهم هم مومنِ این راهم هم کافر حیرانی
هم بادهٔ آن مستم هم بستهٔ آن شستم تا چست برون جستم از چنبر حیرانی
ای عقل شده مهتر ای گشته دلت مرمر آخِر تو یکی بنْگر در دلبرِ حیرانی
ور نه بستیزم من در کارِ تو خیزم من خونِ تو بریزم من از خنجرِ حیرانی
از دولتِ مخدومی شمس الحقِ تبریزی هم فربِهْ عشقم من هم لاغرِ حیرانی

2 سال قبل