چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان، دل از انتظار خونین دهن از امید خندان

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.3 دقیقه

چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان دل از انتظار خونین دهن از امیدْ خندان

مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد به ورع خلاص یابد ز فریبِ چشم بندان

نظری مباح کردند و هزار خون معطّلْ دلِ عارفان ببردند و قرار هوشمندان

سرِ کوی ماه رویان همه روز فتنه باشد ز معربدان و مستان و معاشران و رندان

اگر از کمندِ عشقت بروم کجا گریزم که خلاصِ بی تو بند است و حیاتِ بی تو زندان

اگرم نمی‌پسندی مدهم به دستِ دشمن که من از تو برنگردم به جفایِ ناپسندان

نفسی بیا و بنْشین سخنی بگوی و بشنو که قیامت است چندان سخن از دهانِ خندان

اگر این شکر ببینند محدّثان شیرین همه دست‌ها بخایند چو نیشکر به دندان

همه شاهدانِ عالم به تو عاشقند سعدی که میانِ گرگْ صلح است و میانِ گوسفندان

این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست، تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.6 دقیقه

این مطرب از کجاست که برگفت نامِ دوست، تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست

دل زنده می‌شود به امیدِ وفای یار جان رقص می‌کند به سماعِ کلامِ دوست

تا نفخِ صور بازنیاید به خویشتن هرک اوفتاد مستِ محبّت ز جام دوست

من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست

رنجورِ عشق بِهْ نشود جز به بوی یار ور رفتنی‌ست جان ندهد جز به نام دوست

وقتی امیر مملکتِ خویش بودمی اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست

گر دوست را به دیگری از من فراغت است من دیگری ندارم قایم مقامِ دوست

بالای بامِ دوست چو نتْوان نهاد پای هم چاره آن که سر بنهی زیرِ بام دوست

درویش را که نام بَرَد پیشِ پادشاه، هیهات از افتقارِ من و احتشام دوست

گر کامِ دوست کشتن سعدی‌ست باک نیست، اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم، همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.7 دقیقه

از تو با مصلحتِ خویش نمی‌پردازم همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ور نه بسیار بجوییّ و نیابی بازم

نه چنان معتقدم که‌م نظری سیر کند یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم

همچو چنگم سرِ تسلیم و ارادت در پیش، تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنْوازم

گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری زرِّ نابم که همان باشم اگر بُگْدازم

گر تو آن جُور پسندی که به سنگم بزنی از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم، سَر نَه چیزیست که در پای عزیزان بازم

من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست، بیشتر زین چه حکایت بکند غمّازم

ماجرای دلِ دیوانه بگفتم به طبیب که همه شب درِ چشم است به فکرت بازم

گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی دردِ عشق است ندانم که چه درمان سازم

شکست عهد مودت نگار دلبندم، برید مهر و وفا یار سست پیوندم

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.9 دقیقه

شکست عهدِ مودّت نگارِ دلبندم، بُرید مِهر و وفا یارِ سست‌پیوندم

به خاکِ پایِ عزیزان که از محبّتِ دوست دل از محبّتِ دنیا و آخرت کندم

تطاولی که تو کردی به دوستی با من من آن به دشمنِ خون‌خوارِ خویش نپْسندم

اگر چه مِهر بریدیّ و عهد بشکستی هنوز بر سرِ پیمان و عهد و سوگندم

بیار ساقیِ سرمستْ جامِ بادۀ عشق، بده به رغمِ مُناصِح که می‌دهد پندم

من آن نیَم که پذیرم نصیحتِ عُقلا، پدر بگوی که من بی‌حساب فرزندم

به خاکِ پایِ تو سوگند و جانِ زنده‌دلان که من به پایِ تو در مردن آرزومندم

بیا بیا صنما کز سرِ پریشانی نمانْد جز سرِ زلفِ تو هیچ پابندم

به خنده گفت که سعدی از این سخن بُگْریز، کجا رَوَم که به زندانِ عشق دربندم

سرو سیمینا به صحرا می‌روی، نیک بدعهدی که بی ما می‌روی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.3 دقیقه

سروْ سیمینا به صحرا می‌روی، نیک بدعهدی که بی ما می‌روی

کس بدین شوخیّ و رعنایی نرفت، خود چنینی یا به عمدا می‌روی

رویْ پنهان دارد از مردم پری، تو پری‌رویْ آشکارا می‌روی

گر تماشا می‌کنی در خود نگر، یا به خوشتر زین تماشا می‌روی

می‌نوازی بنده را یا می‌کُشی، می نشینی یک نفس یا می‌روی

اندرونم با تو می‌آید و لیک خائفم گر دستِ غوغا می‌روی

ما خود اندر قیدِ فرمانِ توایم تا کجا دیگر به یغما می‌روی

جان نخواهد بردن از تو هیچ دل شهر بگْرفتی به صحرا می‌روی

گر قدم بر چشم من خواهی نهاد دیده بر ره می‌نهم تا می‌روی

ما به دشنام از تو راضی گشته‌ایم وز دعای ما به سودا می‌روی

گر چه آرام از دلِ ما می‌رود همچنین می رو که زیبا می‌روی

دیدۀ سعدیّ و دل همراهِ توست تا نپنداری که تنها می‌روی