زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.4 دقیقه

در غیب هست عودی کاین عشق از اوست دودی، یک هستِ نیست‌رنگی کز اوست هر وجودی

در غیب هست عودی کاین عشق از اوست دودی، یک هستِ نیست‌رنگی کز اوست هر وجودی

هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته وآن غیب همچو آتش در پرده‌های دودی

دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش، بگذر ز دودِ هستی کز دود نیست سودی

از دود گر گذشتی جان عین نور گشتی، جان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی

گر گَردِ پستْ شُستی قرص فلک شکستی، در نیست برشکستی بر هست‌ها فزودی

بشکستی از نری او سدّ سکندری او، ز افرشته و پری او روبندها گشودی

ملکش شدی مهیّا از عرش تا ثریّا، از زیر هفت دریا درّ بقا ربودی

رفتی لطیف و خرّم زان سو ز خشک و از نم در عشق گشته محرم با شاهدی به سودی

تبریز شمس دینی گر داردش امینی با دیدهٔ یقینی در غیب وانمودی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.3 دقیقه

ریاضت نیست پیشِ ما، همه لطف است و بخشایش، همه مهر است و دلداری همه عیش است و آسایش

ریاضت نیست پیشِ ما، همه لطف است و بخشایش، همه مهر است و دلداری همه عیش است و آسایش

هر آنچ از فقر کار آید به باغ جان به بار آید به ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش

همه دیده‌ست در راهش همه صدر است درگاهش وگر تن هست در کاهش ببین جان را تو افزایش

ببین تو لطف پاکی را امیر سهمناکی را که او یک مشت خاکی را کند در لامکان جایش

بسی کوران و ره‌شینان از او گشتند ره‌بینان بسی جان‌های غمگینان چو طوطی شد شکرخایش

بسی زخم است بی‌دشنه ز پنج و چار وز شش نِه

ز عشقِ آتشِ تشنه که جز خون نیست سقّایش

زهی شیرین که می‌سوزم چو از شمعش برافروزم زهی شادیّ امروزم ز دولت‌های فردایش

چرا من خاکی و پستم ازیرا عاشق و مستم چرا من جمله جانستم ز عشق جسم‌فرسایش

به پیشِ عاشقان صف صف برآورده به حاجب کف ز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سرنایش

از او چون است این دل چون کز او غرق است رهْ رهْ خون وز او غوغاست در گردون و نالهْٔ جان ز هیهایش

دلا تا چند پرهیزی بگو تو شمس تبریزی بنه سر تو ز سرتیزی برای فخر بر پایش

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.1 دقیقه

صنما به چَشمِ شوخت که به چشم اشارتی کن، نفسی خرابِ خود را به نظر عمارتی کن

صنما به چَشمِ شوخت که به چشم اشارتی کن، نفسی خرابِ خود را به نظر عمارتی کن

دل و جانْ شهیدِ عشقت به درون گورِ قالب، سوی گورِ این شهیدان بگذر زیارتی کن

تو چو یوسفی رسیده همه مصر کف بریده، بنما جمال و بِستان دل و جانْ تجارتی کن

و اگر قدم فشردی به جفا و نذر کردی بشِکن تو نذر خود را چه شود کفارتی کن

تو مگو کز این نثارم ز شما چه سود دارم، تو ز سود بی‌نیازی بده و خسارتی کن

رخِ همچو زعفران را چو گل و چو لاله گردان، سه چهار قطره خون را دلِ با بشارتی کن

چو غلامِ توست دولت نکشد ز امر تو سر، به میان ما و دولت ملکا سفارتی کن

چو به پیشِ کوهِ حِلمت گنهان چو کاه آمد به گناهِ چون کُهِ ما نظر حقارتی کن

تن ما دو قطره خون بُد که نظیف و آدمی شد، صفت پلید را هم صفتِ طهارتی کن

ز جهانِ روح جان‌ها چو اسیرِ آب و گل شد تو ز دارِ حرب گِلٰشان برهان و غارتی کن

چو ز حرف توبه کردم تو برای طالبان را جزِ حرفِ پُرمعانی علَم و امارتی کن

ز برای گرم کردن بوَد این دمِ چو آتش، جزِ دم تو تابشی را سببِ حرارتی کن

تو که شاه شمس دینی تبریز نازنین را به ظهور نیّر خود وطن بصارتی کن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.9 دقیقه

مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن، چون زنی بر نامِ شمس الدّین تبریزی بزن

مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن، چون زنی بر نامِ شمس الدّین تبریزی بزن

نام شمس الدّین به گوشت بهتر است از جسم و جان، نام شمس الدّین چو شمع و جانِ بنده چون لگن

مطربا بهرِ خدا تو غیر شمس الدّین مگو، بر تنِ چون جانِ او بنواز تن تن تن تنن

تا شود این نقشِ تو رقصان به سوی آسمان، تا شود این جانِ پاکت پرده‌سوز و گام‌زن

شمس دین و شمس دین و شمس دین می‌گوی و بس، تا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن

مطربا گر چه نِیی عاشق مشو از ما ملول، عشق شمس الدّین کند مر جانْت را چون یاسمن

لاله‌ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده، سوسنک مستک شده گوید که باشد خود سمن

خارها خندان شده بر گل بجُسته برتری، سنگ‌ها با جان شده با لعل گوید ما و من

ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصفه، ان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.6 دقیقه

سست مکن زِه که من تیرِ تو ام چار پر، روی مگردان که من یک دله‌ام نی دو سر

سست مکن زِه که من تیرِ تو ام چارپر، روی مگردان که من یک دله‌ام نی دو سر

از تو زدن تیغِ تیز وز دل و جان صد رضا، یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر

گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار، نی بگریزم چو باد نی بمُرم چون شرر

جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ، از جهتِ زخمِ تیغ ساخت حقم چون سپر

تیغ زن ای آفتاب گردن شب را بتاب، ظلمت شب‌ها ز چیست، کورهٔ خاکِ کدَر

معدن صبر است تن معدن شُکر است دل، معدن خنده‌ست شُش معدن رحمت جگر

بر سر من چون کلاه سازْ شها تختگاه، در بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر

گفت کسی عشق را صورت و دست از کجا، مَنبِتِ هر دست و پا عشق بوَد در صور

نی پدر و مادرت یک دمه‌ای عشق باخت، چونک یگانه شدند چون تو کسی کرد سر

عشق که بی ‌دستْ او دست تو را دست ساخت بی‌ سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر

رنگ همه روی‌ها آب همه جوی‌ها مفخرِ تبریز دان شمسِ حق ای دیده‌وَر