کافری است از عشق دل برداشتن، اقتدا در دین به کافر داشتن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.7 دقیقه

کافری‌ست از عشق دل برداشتن اقتدا در دین به کافر داشتن

در ملا تحقیق کردن آشکار در خلا دینِ مزوّر داشتن

از برون گفتن که شیطان گمره است وز درونش پیر و رهبر داشتن

چون در آید تیربارانِ بلا در هزیمت دامنِ تر داشتن

کارِ مردان چیست بیکار آمدن پس به هر دم کارِ دیگر داشتن

خاکِ ره بر خود نمایان ریختن خویشتن را خاکِ این در داشتن

غرقهٔ این بحر گشتن نا امید وانگهی امّیدِ گوهر داشتن

دست بر سر پای در گِل آمدن خشتْ بالین خاکْ بستر داشتن

دامِ تن در راهِ معنی سوختن مرغِ جان بی بال و بی پر داشتن

هر سری کان از تو سر بر می‌زند از برای تیغ و خنجر داشتن

چون فلک خورشید را بر سر کشید کِی تواند پای بر سر داشتن

پای بر سر نِهْ که اینجا کافری‌ست سر برای تاج و افسر داشتن

همچو عطّار این سگِ درّنده را زهر دادن یا مسخّر داشتن

چند باشم در انتظار تو من، فتنهٔ روی چون نگار تو من

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.9 دقیقه

چند باشم در انتظارِ تو من فتنهٔ رویِ چون نگارِ تو من

خشک لب مانده نعل در آتش تشنهٔ لعلِ آبدارِ تو من

وقت آمد که بر میان بندم کمر از زلفِ مشکبارِ تو من

برقع از روی برفکن تا جان پایْ کوبان کنم نثارِ تو من

گر جهان آمده است با روزی سر نهم مست در کنارِ تو من

گرچه آورده‌ای به جان کارم تا به جان در شدم به کارِ تو من

بر من از صد هزار عزّت بیش آنکه باشم ذلیل و خوارِ تو من*

شد قرارم که چند خواهد بود چشم بر راهِ بی قرارِ تو من

تیره شد روزِ من چرا نکنم دیده روشن به روزگارِ تو من

ترکِ کارِ فرید از آن گفتم تا شَوَم فرد و یارِ غارِ تو من

گر یار چنین سرکش و عیار نبودی، حال من بیچاره چنین زار نبودی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.3 دقیقه

گر یار چنین سرکش و عیّار نبودی حالِ منِ بیچاره چنین زار نبودی

گر عشقِ بتان خنجرِ هجران نکشیدی در روی زمین خوشتر ازین کار نبودی

از شادیِ من خلقِ جهان شاد شدندی گر بر دلِ من بارِ غمِ یار نبودی

از بادهٔ من خلقِ جهان مست بُدَندی در روی زمین یک تنِ هشیار نبودی

گر یار گذر بر سرِ بازار نکردی هنگامهٔ ما بر سرِ بازار نبودی

هر زاهدِ خشکی نفس از عشق زدندی گر یار چنین سرکش و خونخوار نبودی

زلفِ تو اگر دعوتِ کفّار نکردی امروز کسی لایقِ زنّار نبودی

گر یار نمودی رخِ خود را به همه خلق اندر دو جهان همدمِ عطّار نبودی

ای غذای جان مستم نام تو، چشم عقلم روشن از انعام تو

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.5 دقیقه

ای غذای جانِ مستم نامِ تو، چشمِ عقلم روشن از انعام تو

عقلِ من دیوانه‌جانم مست شد تا چشیدم جرعه‌ای از جام تو

شش جهت از روی من شد همچو زر تا بدیدم سیمِ هفت اندام تو

حلقهٔ زلفِ توام دامی نهاد تا به حلق آویختم در دام تو

دشنهٔ چشمت اگر خونم بریخت جانِ من آسوده از دشنام تو

گفته بودی کز توام بگْرفت دل، جان بده تا خط کشم در نام تو

منتظر بنْشسته‌ام تا در رسد از پیِ جان خواستن پیغام تو

وعده دادی بوسه‌ای و تن زدی تا شدم بی صبر و بی آرام تو

وام داری بوسه‌ای و از تو من بیشتر دل بسته‌ام در وام تو

وام نگْذاریّ و گویی بکْشمت از تقاضاهای بی هنگام تو

بوسه در کامت نگه‌دار و مده گر بدین بر خواهد آمد کام تو

کِی چو شمعی سوختی عطّار دل گر نبودی همچو شمعی خام تو

ای جگر گوشه جانم غم تو، شادی هر دو جهانم غم تو

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.6 دقیقه

ای جگر گوشهٔ جانم غمِ تو، شادی هر دو جهانم غم تو

به جهانی که نشان نیست ازو غم تو داد نشانم غم تو

گر ز مژگانْت جراحت رسدم زود بِرْهاند از آنم غم تو

زان جراحت چه غمم باشد از آنکْ بس بوَد مرهمِ جانم غم تو

جملهٔ سود و زیانم غمِ توست ای همه سود و زیانم غم تو

ز غمت با که برآرم نفسی که فرو بست زبانم غم تو

گفتم آهی کنم از دست غمت، ندهد هیچ امانم غم تو

گرچه پیش آمدم انگشت‌‌زنان، کرد انگشت‌زنانم غم تو

هست در هر دو جهان تا به ابد همه پیدا و نهانم غم تو

گر درآید به کنارِ تو فرید در رباید ز میانم غم تو