ای غذای جان مستم نام تو، چشم عقلم روشن از انعام تو

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.5 دقیقه

ای غذای جانِِ مستم نامِ تو، چشمِ عقلم روشن از انعام تو

عقلِ من دیوانه‌جانم مست شد تا چشیدم جرعه‌ای از جام تو

شش جهت از روی من شد همچو زر تا بدیدم سیمِ هفت اندام تو

حلقهٔ زلفِ توام دامی نهاد تا به حلق آویختم در دام تو

دشنهٔ چشمت اگر خونم بریخت جانِ من آسوده از دشنام تو

گفته بودی کز توام بگْرفت دل، جان بده تا خط کشم در نام تو

منتظر بنْشسته‌ام تا در رسد از پیِ جان خواستن پیغام تو

وعده دادی بوسه‌ای و تن زدی تا شدم بی صبر و بی آرام تو

وام داری بوسه‌ای و از تو من بیشتر دل بسته‌ام در وام تو

وام نگْذاریّ و گویی بکْشمت از تقاضاهای بی هنگام تو

بوسه در کامت نگه‌دار و مده گر بدین بر خواهد آمد کام تو

کِی چو شمعی سوختی عطّار دل گر نبودی همچو شمعی خام تو

3 روز قبل

ای جگر گوشه جانم غم تو، شادی هر دو جهانم غم تو

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.6 دقیقه

ای جگر گوشهٔ جانم غمِ تو، شادی هر دو جهانم غم تو

به جهانی که نشان نیست ازو غم تو داد نشانم غم تو

گر ز مژگانْت جراحت رسدم زود بِرْهاند از آنم غم تو

زان جراحت چه غمم باشد از آنکْ بس بوَد مرهمِ جانم غم تو

جملهٔ سود و زیانم غمِ توست ای همه سود و زیانم غم تو

ز غمت با که برآرم نفسی که فرو بست زبانم غم تو

گفتم آهی کنم از دست غمت، ندهد هیچ امانم غم تو

گرچه پیش آمدم انگشت‌‌زنان، کرد انگشت‌زنانم غم تو

هست در هر دو جهان تا به ابد همه پیدا و نهانم غم تو

گر درآید به کنارِ تو فرید در رباید ز میانم غم تو

2 ماه قبل

تا درین زندانِ فانی زندگانی باشدت کنجِ عزلت گیر تا گنجِ معانی باشدت

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.1 دقیقه

تا درین زندانِ فانی زندگانی باشدت کنجِ عزلت گیر تا گنجِ معانی باشدت

این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت

کام و ناکام این زمان در کامِ خود درهم شکن، تا به کامِ خویش فردا کامرانی باشدت

روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم، تا که بعد از رنجْ گنجِ شایگانی باشدت

روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب، تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت

گر به ترکِ عالم فانی بگویی مردوار، عالمِ باقی و ذوقِ جاودانی باشدت

صبحدم درهای دولتخانه‌ها بگشاده‌اند، عرضه کن گر آن زمانْ رازِ نهانی باشدت

تا کِی از بی حاصلی ای پیرمردِ بچه طبع، در هوای نفسْ مستی و گرانی باشدت

از تنِ تو کِی شود این نفسِ سگ‌سیرت برون، تا به صورت‌خانهٔ تن استخوانی باشدت

گر توانی کُشت این سگ را به شمشیرِ ادب، زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت

گر بمیری در میانِ زندگی، عطّاروار، چون درآید مرگْ عینِ زندگانی باشدت

10 ماه قبل

اى عقل گرفته از رُخَت فال، بر زلفِ تو وقفْ جانِ ابدال

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.8 دقیقه

اى عقل گرفته از رُخَت فال، بر زلفِ تو وقفْ جانِ ابدال

از زلفِ تو حل نمى توان کرد يک شَکل ز صد هزار اشکال

شرحِ سرِ زلفِ تو دهم من هرگه که شوم به صد زبانْ لال

اى در رهِ حلّ و عقدِ عشقت پيرانِ هزار ساله اطفال

در معرکه تو شيرمردان بر ريگ همى زنند دنبال

کردى ظلمات و آبِ حيوانْ معروف هم از لب و هم از خال

در يوسفِ مصر کس نديده است آن لطف که در تو بينم امسال

سربسته از آن بگفتم اين حرف تا بو که حلوليى کند حال

اينجا که منم حلول نبوَد، استغراق است و کشفِ احوال

دل خون شد و زادِ ره ندارم، وقت است که جان دهم به دلّال

از هر مژه هر زمان ز شوقت مى بگشايم هزار قيفال

بگشاى به نيستيم راهى تا در زنم آتشى به اعمال

مرغِ تو منم که تا که هستم در عشقِ تو مى زنم پر و بال

صد کوه به يک زمان ببخشى، وانگاه بگيريَم به مثقال

از خرقهٔ هستيم برون آر تا خرقه درافکنم به قوّال

چون برهنگانِ بى سر و پاى بگريزم ازين جهانِ محتال

چند از متکلمان بارَد وز فلسفيانِ عقلِ فعّال

هم فلسفه هم کلام بگذار از بهرِ فضوليانِ دخّال

با عيسىِ روح هم‌نفَس شو، بگذار جدل براى دجّال

در عشق گريز همچو عطّار تا باز رهى ز جاه و از مال

2 سال قبل

امروز در این شهر نفیر است و فغانی از جادوی چشم یکی شعبده خوانی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.4 دقیقه

امروز در این شهر نفیر است و فغانی از جادوی چَشمِ یکی شعبده خوانی

در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی‌ست از عشقِ چنین حلقه‌ربا چرب‌زبانی

بی زخم نیابی تو در این شهر یکی دل از تیرِ نظرهای چنین سخته کمانی

ای شهر چه شهری تو که هر روزِ تو عید است، ای شهر مکانِ تو شد از لطفْ زمانی

چه جای مکان است و چه سودای زمان است ای هر دو شده از دَمِ تو نادره لانی

شهری‌ست که او تختگهِْ عشقِ خدایی‌ست، بغدادِ نهان است وز او دل همدانی

امروز در این مصر از این یوسُفِ خوبی بی زجر و سیاست شده هر گرگْ شبانی

صد پیرِ دو صدساله از این یوسف خوش‌دم مانند زلیخا شده در عشقْ جوانی

او حاکم دل‌ها و روان‌هاست در این شهر مانندۀ تقدیرِ خدا حکم‌روانی

صد نورِ یقین سجده‌کنِ روی چو ماهش، کِی سوی مَهَش راه بزد ابرِ گمانی

 صد چون من و تو محو چنان بی من و مایی چون ظلمتِ شب محوِ رخِ ماهِ جهانی

جز حضرتِ او نیست فقیرانه حضوری جز سایۀ خورشیدِ رخش نیست امانی

از حیلۀ او یک دو سخن دارم بشْنو چون زهره ندارم که بگویم که فلانی

گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم زین باده شکافیده شود شیشۀ جانی

هین دست ملرزان و فرو کَش قدحِ عشق، پازهر چو داری نکند زهر زیانی

هر چیز که خواهی تو ز عطّار بیابی، دکّانِ محیط است و جز این نیست دکانی

2 سال قبل